X
تبلیغات
زابلستان - مقاله 21 : داستان جنگ رستم و اسفندیار
زابلستان
نگاهی نو به تاریخ افغانستان و هزاره
به وبلاگ زابلستان خوش آمدید

 
تاريخ : یکشنبه هشتم فروردین 1389

داستان جنگ رستم  و اسپندیار در زابلستان

داستان جنگ رستم و اسفندیار از جمله زیباترین و در عین حال غم انگیز ترین داستانهای شاهنامه فردوسی است.

صاحب فرهنگ آنندراج، رستم را پسر زال و پهلوانی مشهور از اهالی زابلستان و از سرداران لشکر کیکاوس نوشته است.» [1]

«سایکس در کتاب «هشت سال در ایران» - ترجمه حسین سعادت نوری چ 1316 ش- نوشته است: بنا بر روایات شاهنامه، سیستان محل نشو ونمای قهرمانانی است که طرفدار سلاطین کیان بوده و عامل مهم جلوس آنها به تخت سلطنت شناخته می شدند. یکی از دلاوران معروف سیستان، رستم است که پهلوان داستان حماسی فردوسی است و این ایام نیز مثل هزار سال قبل رشادت و شجاعت وی ضرب المثل می باشد. در ایام سابق اراضی مغرب قندهار را سکستان یا سیستان و نواحی مرتفع مقابل آن را زابلستان می نامیدند که این ایام بربرها در آنجا اقامت دارند. این موضوع که رستم اصولا وجود خارجی داشته یا نه، به طور قطع به ثبوت نرسیده، ولی به عقیده نگارنده حتما دلاوری به این اسم یا خانواده ای به این نام و نشان در سیستان زیست می کرده که از امثال و اقران خود در رشادت و پهلوانی ممتاز بوده و همواره به آن ها فایق می آمده است.» [2]

اما «اسپنديار روئين تن، نام اسفنديار پسر گشتاسب و پدر بهمن است که حکايت کشته شدن او بدست رستم دستان، منظوم است و جسد او را از سيستان به بلخ بامي که تختگاه گشتاسب بودآوردند و به اصرار مادرش دفن نمودند و عمارت عالي بر سرمرقدش بپا کردند و زيارتگاه بزرگي شد.» [3]

جنگ رستم و اسفندیار در حقیقت یک جنگ داخلی در بین بلخیان و زابلیان بوده است. تمام مورخان چون دینوری، طبری، بلعمی، صاحب تاریخ سیستان و... این جنگ را یک جنگ داخلی در میان گشتاسب شاهنشاه کیانی بلخ و رستم فرمانروای زابلستان و نیمروز و سیستان و خراسان نوشته اند و علت اصلی آن را نیز دلیل مذهبی دانسته اند.

احمد بن داود دینوری نوشته است: «گويند زرادشت پيامبر مجوس نزد گشتاسب شاه آمد و گفت من پيامبر خدا بسوى تو هستم و كتابى را كه در دست مجوس است براى او آورد و گشتاسب آيين مجوس را پذيرفت و باو ايمان آورد و مردم كشور خود را بر آن دين واداشت. رستم پهلوان، كارگزار گشتاسپ بر سيستان  و خراسان بود، رستم مردى جبار و داراى قامت بسيار كشيده و تناور و سخت نيرومند و از نسل كيقباد بود و چون خبر مجوسى شدن گشتاسپ را شنيد كه دين پدران خويش را رها كرده است از اين موضوع سخت خشمگين شد و گفت آيين پدران ما را كه پدران از پيشينيان بارث برده بودند رها كرد و به آيين تازه‏اى گرويد؟! و مردم سيستان را جمع كرد و براى آنان خلع گشتاسپ را از سلطنت كارى پسنديده وانمود و آنان سركشى نسبت به گشتاسپ را آشكار كردند. گشتاسپ پسر خود اسفنديار را خواست كه نيرومندتر روزگار خود بود و باو گفت اى پسرك من بزودى پادشاهى به تو خواهد رسيد و كارهاى تو رو براه نخواهد شد مگر به كشتن رستم و سختى و نيرومندى او را خود دانسته‏اى هر كه را از سپاهيان دوست دارى برگزين و بسوى او برو و تو هم در نيرومندى و پايدارى مانند اويى.

اسفنديار از سپاهيان پدر دوازده هزار تن كه همگان از پهلوانان عجم (متن عربی) بودند برگزيد و بسوى رستم حركت كرد و رستم هم بسوى او آمد و در سرزمين هاى ميان سيستان و خراسان روياروى شدند، اسفنديار از رستم خواست دو سپاه را از درگيرى معاف دارند و آن دو با يك ديگر جنگ تن به تن كنند و هر يك ديگرى را كشت بر لشكر او فرمانده شود، رستم هم بر اين راضى شد و يك ديگر را سوگند دادند و پيمان گرفتند و دو لشكر ايستادند و آن دو براى جنگ بسوى يك ديگر رفتند و ميان دو صف به نبرد پرداختند و عجمها (متن عربی) در اين مورد سخنان بسيار گفته‏اند و رستم اسفنديار را كشت و لشكريان او پيش پدرش گشتاسپ برگشتند و مصيبت مرگ فرزندش را باطلاع او رساندند.» [4]

شاهنامه فردوسی با تواریخ دیگر چون اخبار الطوال و تاریخ طبری و بلعمی وتاریخ سیستان و...  هم خوانی دارد که: اسفندیار پس از تسخیر توران و کشتن ارجاسب پادشاه آن، به پیش پدرش گشتاسب در بلخ بازگشت و از پدر چنانچه به وی قول داده بود، در خواست تاج و تخت نمود. گشتاسب بهانة دیگر آورده به وی گفت:

نبینم کنون دشمنی در میان/ نه در آشکارا نه اندر نهان

به گیتی نداری کسی را هَمال / مگر پرهنر نامور پورِ زال

که او راست تا هست زابلستان/ همان بُست و غزنین و کابلستان

بپیچد ز رأی و ز فرمان من/ سر اندر نیارد به فرمان من

همانا شنیدی که لهراسب شاه/ ز کیخسروش داد تخت و کلاه

ندیدی چو ارجاسب آمد به بلخ/ به ما بر همه کامها کرد تلخ

ز ره باز گردید و نامد به جنگ/ تو گفتی که از من وُرا بود ننگ

سوی سیستان رفت باید کنون/ به کار آوری جنگ و رنگ و فسون

برهنه کنی تیغ و کوپال را / به بند آوری رستم زال را

سفارش کتایون دختر قیصر روم به پسرش اسفندیار، در وقت رفتن وی به زابلستان

کتایون خورشید رُخ پر زخشم/ به پیش پسر شد پر از آب چشم

چنین گفت با فرخ اسفندیار/ که ای از یلان جهان یادگار

مرا خاکسار دو گیتی مکن/ ازین مهربان مام بشنو سخن

تو رزم تهمتن به بازی مدار/ مخور با تن و جان خود زنهار

ز بهمن شنیدم که از گلسِتان/ همیرفت خواهی به زابلسِتان

آخرین سخن اسفندیار با مادر مهربانش

چنین پاسخ آوردش اسفندیار/ که ای مهربان این سخن یاد دار

مر او (رستم) را به بستن نباشد سزا / چنین بد، نه خوب آید از پادشاه

نکوکار تر زو به ایران کسی/ نیاید پدیدار، بجوئی بسی

ز مردی کسی را نیارد به یاد/ به گوهر ز جمشید دارد نژاد

[اما] چگونه کشم سر زفرمان شاه؟/ چگونه گذارم چنین پیشکاه؟

وزان پس بیامد سوی هیرمند/ همی بود ترسان ز بیم گزند

سرا پرده زد بر لب هیرمند/ به فرمان پیروز شاه بلند.

گفتگوی رستم و اسفندیار در کنار هیرمند

بدو گفت رستم که ای پهلوان/ نو آئین و نوساز و فرخ جوان

به کیتی چنان دان که رستم منم/ فروزندة تخم نیرم منم

هنر بین و این نامور گوهرم/ که از تخمة سام کُندَاورم

همان سام از تخم جمشید بود/ نماینده چون ماه و خورشید بود

قباد و سیاوش و کاوس کَی/ جهان گیر کیخسرو نیک پَی

مرا می نشاندند پهلوی خود/ چنان چون جهان پهلوان را سَزد

نیاکانت را پادشاهی ز ماست/ وگرنه کسی نام ایشان نخواست

قباد گُزین را ز البرز کوه/ من آوردم اندر میان گروه

همان مادرم دخت مهراب بود/ کزو کشور سِند را شاد بود

چو کاوس کَی شد به مازندران/ سخن گفت دستان بسی اندران

شنیدی که بر وی چه آمد زدیو؟/ به کوری ز جانش برآمد غریو

برفتم به تنها به مازندران/ شب تار و فرسنگ های گران

نه ارژنگ ماندم نه دیو سفید/ نه سنجه نه فولاد غندی و بید

تو اندر زمانه رسیده نوی/ اگر چند با فَر کیخسروی

ز رستم چو بشنید اسفندیار/ بخندید شادان چو خرم بهار

بدو گفت کز رنج و پیکار تو/ شنیدم همه درد و تیمار تو

شنو کارهایی که من کرده ام/ ز گردنکشان سر بر آورده ام

نخستین کمر بستم از بهر دین/ تهی کردم از بت پرستان زمین

نژاد من از پشت کشتاسب است/ که کشتاسب از پشت لهراسب است

که لهراسب بود پور اروند شاه / که او را بُدی آن زمان نام و جاه

هم اروند از تخمة کی پَشین/ که کردی پدر بر پشین آفرین

پشین بود از تخمة کیقباد/ خردمند، شاهی دلش پر زداد

همیرو چنین تا فریدون شاه/ که اصل کیان بود و زیبای کاه

تو شاهی ز شاهان من یافتی/ تو در بندگی تیز بشتافتی

هر آنکس که برگشت از راه دین/ بکشتم به میدان توران و چین

یکی ترک نگذاشتم در جهان/ نباشد خود از پهلوان این نهان

بر افروختم آتش زردهشت/ که با مجمر آورده بود از بهشت

به پیروزی دادگر یک خدای/ به ایران چنان آمدم باز جای

جواب رستم به اسفندیار

چنین گفت رستم به اسفندیار/ که کردار ماند زما یادگار

اگر من نرفتی به مازندران/ به گردن بر آورده گرزِ گران

کِه کَندی دل و مغز دیو سفید؟ کِرا بود به بازوی خویش این امید؟

که کاوس کَی را کشودی زبند؟ / که آوردی او را به تخت بلند؟

ز بند گران بردمش سوی تخت/ شد ایران به او شاد و او نیک بخت

ببردم از ایرانیان لشکری/ به جایی که بود مِهتری یا سری

بیاوردم از بند، کاوس را / همان گیو و گودرز و هم طوس را

به ایران کشیدم ز هاماوران/ همان پهلوانان و مام آوران

ز من بشنو ای گُرد اسفندیار/ مباش ایمن از گردش روزگار

تو تکیه چنین بر جوانی مکن/ ز پیر جهان دیده بشنو سخن

مکن آنچه کشتاسب گوید همی/ که او راه دانش نپوید همی

بیامد به زابل پدر را به بلخ/ رها کرد تنهاش با کام تلخ

که گوید برو دست رستم ببند / نبندد مرا دست، چرخ بلند

[اگر تو جوان نو رسیده مرا دست بسته به بلخ ببری. درین صورت]

به گِرد جهان هر که راند سخن/ نکوهیدن من نگردد کهن

که رستم زدست جوانی نرست/ به زابل شده دست او را ببست!

مکن شهریارا جوانی مکن/ چنین در بلا کامرانی مکن

ز یزدان و از روی من شرم دار/ مخور بر تن خویشتن زنهار

شنید این سخنها یل اسفندیار/ پیاده بیامد بر نامدار

برستم چنین گفت کای پاک رای/ چرا تیز گشتی به پرده سرای؟

ز گاه منوچهر تا کیقباد/ کسی دین یزدان نیاورد یاد

کنون مایه دار تو کشتاسب است/ به پیش وی اندر چو جاماسب است

نشسته به یک دست چون زردهشت/ که با ژند و اُست آمده از بهشت

مرا چند گویی گنهکار شو؟ / ز فرمان کشتاسب بیزار شو؟

آمدن رستم به نزد اسفندیار بار دوم

بیامد چنین تا لب هیرمند/ همی لب پر از باد و جانش نژند

سپه با برادر هم اینجا بماند/ سوی لشکر شاه ایران براند

چنین گفت رستم به آواز سخت/ که ای شاه شادان دل و نیکبخت

اگر جنگ خواهی و خون ریختن؟ / بدینسان تکاپوی و آویختن؟

بگو تا سوار آورم زابلی/ که باشند با جوشن کابلی

چنین پاسخ آوردش اسفندیار/ که چندین چه گوئی همی نابکار؟

چه باید مرا جنگِ زابلسِتان/ همان جنگ ایران و کابلسِتان؟

مبادا چنین هرگز آئین من/ سزا نیست این کار در دین من

که ایرانیان را به کشتن دهیم/ خود اندر جهان تاج بر سر نهیم

ترا گر همی یار باید، بیار/ مرا یار هرگز نیاید به کار

مرا یار در جنگ، یزدان بود/ سرو کار با بخت خندان بود.

پس از آن که مذاکره چند روزه رستم و اسفندیار به نتیجه نرسید

چو شیر ژیان هر دو آشوفتند/ ز آن زخم اندامها کوفتند

تهمتن گز اندر کمان راند زود/ بدان سان که سیمرغ فرموده بود

بزد راست بر چشم اسفندیار/ سیه شد جهان پیش آن نامدار

بدو نوک پیکان دو چشمش بدوخت/ بمرد آتش کینه چون بر فروخت

خم آورد بالای سَرو سَهی/ ازو دور شد دانش و فَرهی

نگون شد سر شاه یزدان پرست/ بیفتاد چاچی کمانش ز دست

اسفندیار در دم مردن از رستم خواست که فرزندش بهمن را برای سوارکاری و فرماندهی تربیت کند.

چنین گفت با رستم اسفندیار/ که اکنون سرآمد مرا روزگار

نکو بشنو این پند و اندرز من/ ز بهر پسر مایه و ارز من

بکوشی و آن را به جای آوری/ بزرگی بر او رهنمای آوری

تهمتن به گفتار او داد گوش/ پیاده بیامد برش با خروش

همی ریخت خون از دو دیده به شرم/ همی مویه کردش به آوای گرم

برو جامه رستم همه پاره کرد/ سرش پر زخاک و رخش پر ز گرد

یکی نغز تابوت کرد آهنین/ بگسترد فرشی ز دیبای چین

چهل اُشتر آورد رستم گُزین/ ز بالا فرو هِشته دیبای چین

یکی اُشتری زیر تابوت شاه/ چپ و راست اشتر پس اندر سپاه

سپه رفت و بهمن به زابل بماند/ ز مژگان همی خونِ دل بر فشاند

تهمتن ببردش به ایوان خویش/ همی پرورانید چون جان خویش

همی بود بهمن به زابلستان/ به نخجیرگه بامی و گلستان. [5]

سال 1388 خورشیدی. کیانی


[1] نک: دهخدا، ذیل رستم، به استناد از آنندراج

[2] سایکس، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 287

[3] فرهنگ آنندراج، لغتنامه دهخدا.

[4]   الأخبارالطوال، (عربی) ص25 - 26 / ترجمه دامغانی، ص:50/ تاريخ‏الطبري/ چ دار التراث بیروت/ ج1، ص562 – 563- 564 / ترجمه پاینده، ج‏2، ص 479 -480- 481 / تاريخ‏سيستان، متن، ص،34 / چ بهار/ تاریخ بلعمی، ص666- 667- 668 چ بهار 

[5]  شاهنامه تک جلدی/ چ سنگی / عهد قاجار، دار السلطنت تبریز/ 1275 ق/ داستان جنگ رستم و اسفندیار



ارسال توسط فاضل کیانی
.: Zabolestan :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ