X
تبلیغات
زابلستان - مقاله 22 : غروب کیانیان نیمروز و هیلمند در قرن 18 و ظهور ابدالیان
زابلستان
نگاهی نو به تاریخ افغانستان و هزاره
به وبلاگ زابلستان خوش آمدید

غروب کیانیان نیمروز و هیلمند در قرن 18 و ظهور ابدالیان

در مقالات این وبلاگ بارها یاد آور شده ام که در تاریخ تبانی پس از قرن نوزده، نام شاهان تاریخی با شاهان ساختگی عوض شده است. مثلا شاهان دو و نیم هزار سالة پیشدادیان بلخ و شاهان هفتصد و سی سالة کیانی که در ریگ بید و اوستا و در تمام شاهنامه ها و در زبان اغلب شعرای پارسی و در تمام لغتنامه ها و تواریخ دورة اسلامی از داستانها و تاریخ آنان یاد شده و دارای صدها اثر باستانی در کشور ما هستند، امروزه افسانه خوانده میشود و به جای آنها از هخامنشیان و کوشانو یفتلی به عنوان شاهان باستانی آریانا و ایران بزرگ؟ سخن ساز کرده و غوغا می کنند. هخامنشیانی که از آنها در هیچ متن باستانی پیش از قرن نوزده، نام برده نشده است.

جدا از اَوستای زردشت و متون پهلوی و شاهنامه ها و منابع تاریخی دورة اسلامی ، اگر تنها کتاب طبقات ناصری / قرن هفتم هجری/ را با دقت بخوانیم بسیاری از حقایق تاریخی کشور و تاریخ کیانیان برای ما روشن خواهد شد.

در طبقه 14 این شاهکار تاریخی، از شاهان کیانی نیمروز و در طبقه 17 از شاهان شنسبی غور و در طبقه 18 از شاهان غوری تبار بامیان و طخارستان و در طبقه 19 از غوریان غزنی و در طبقه 20 و 21 از غلامشاهان ترک که از طرف ملوک غور در هند سلطنت می کردند، سخن گفته شده است.

نگارنده از مجامع علمي و وجدانهای آزاد بشري و از روشنفكرانِ هموطن و متعهد و داراي وجدان بیدار ملي، اميد دارم كه بيش از اين راضي نشوند سانسور حقايق و ستم بر تاريخ خدمت گذاران بشري و ملي ما دوام يابد و کشور ما از افسانه ها و اسطوره ها و تاریخ خود بیگانه بماند. جوانان روشن فكر ونخبگان فكري وعلمي وطن ما، كابوس ننگين وشرم آور ايجاد شده در ذهن مردم را بشكنند وكاخ فريب ودروغ درباريان قوم گرا را از بنياد ويران سازند و براي شناخت و احیای فرهنگ و تاريخ وهويت پر بار خود بیندیشند.

اگرما خود، تاریخ وهویت خود را نشناسیم، دیگران برای ما هویت و تاریخ خواهند ساخت. جامعه یی که بیگانگان برایش تاریخ بنویسند، بیچاره و بدبخت است.

نویسندگان تاریخ تبانی در یک قرن اخیر آنقدر افسانه افسانه و داستانی داستانی کرده اند که امروزه در نظر بیشتر مردم ما سخن گفتن از کیانیان سخن گفتن از افسانه ها است. اگر کسی از کیانیان و از شاهنامه های آنان سخن به میان آورد، به کهنه پرستی و افسانه گویی متهم میشود. در حالی که کیانیان تاریخی و پر آوازه و نیاکان هنرمند و متمدن و مظلوم ما تا یکصد و پنجاه سال پیش از این در نیمروز و لشکرگاه در همان جایگاه و شهرهای افسانه یی خود زندگی می کردند.

سیستان هیچگاه به ویرانی و گمنامی کنونی آن نبوده است. مرکز سیستان شهر زرنگ و به گفتة اروپائی ها «درنگیانا» بوده است. به قول ملک الشعرای بهار: « این شهر در هجوم تيمور خراب شد و در فتنه‏هاى ازبك و هرج و مرج اواخر عهد صفويه و انقراض ملوك سيستان از عمران افتاد و امروز در محل آن شهر قريه كوچكى است معروف به «ناد على» (؟) و در جنب آن قريه، تلّ بزرگيست و بر فراز آن تل هنوز آثار خرابه‏هاى ارگ زرنگ بر پا و قلعه و با روى كهن آن برجاست.» [1]  

نویسنده تاریخ سیستان / حدود قرن چهارم هجری/ با ادبیات کهن و زیبای دری نوشته است: «علماء بزرگ خاستند از سيستان، اندر باب فقه و ادب و قراءت و تفسير؛ چنانكه به حرمين (مکه و مدینه) و شام (سوریه) و عراقين (عراق و ایران کنونی) محتاج ايشان بودند و كتب ايشان خواندند و كنون ميخوانند ... و به هيچ جاى مردم نباشد به نان و نمك و فراخ معيشت چون مردم سيستان؛ زآنچه عرصه شهر و سواد ايشان فراخ است و نعمت از هر لونى (رنگی) دارد و تا بودند آن ديدند كه بخوردند و بدادند و عادت كريم ايشان خود اين بود و اين بودست و همين باشد تا آنگاه كه جهان سپرى شود.» [2]

نویسندگان انگلیسی و ایرانی معاصر همه مُقر و متفق اند که شاهان و شهزادگان کیانی نیمروز و هیلمند تا قرن هجده یعنی تا ظهور نادرقلی افشار و آمدن ابدالیان افغان، در سرزمین نیمروز و هیلمند به طور موروثی فرمانروائی می کردند.

نگارنده عین آنچه را که این نویسندگان در نوشته ها و کتابهای خود نوشته اند در اینجا یاد آور شده و خودم از اظهار نظر پرهیز میکنم. دکتر پورداود گوید: «در روی مسکوکات ملوک کیانی یعنی امرائی که در عهد سلجوقیان و صفویان، حکومت سیستان میراثی آنان بوده و خانوادة خود را به پادشاهان کیانی داستانی (؟) منسوب می دانستند، نیمروز نقش شده است. در معجم البلدان در ماده کلمة سجستان مندرج است که کیکاوس زمین داور را خاص رستم قرار داد و در بُست (لشکرگاه. ک) خرابة طویلة اسب رستم موجود است. در شهر کرکویه در شمال زرنج آتشکده ای بر پا بوده که بخصوصه نزد زردشتیان محترم بوده و در نزد اهالی چنین شهرت داشته که رستم گنبدش را ساخته است.

کوه خواجه [در ولایت هیلمند] را اهالی نیز کوه رستم می نامند. گذشته از اینکه این گونه اسامی در سیستان یاد آور پهلوانان و بسا یاد آور داستان پادشاهان کیانی است. خرابه های بسیار که در سراسر این خاک و در کنار رود هلمند موجود است، نیز یاد آور عهد کهن و قدمت تمدن آن سرزمین است... این سرزمین وطن اصلی کیانیان شمرده شده، در بندهش فصل 21 فقره 7 مندرج است: «کیانسه (هامون) محل خاندان کیانی است... بی شک سیستان در قدیم به خرابی و بیچارگی و کم جمعیتی امروزه نبوده... خرابی عمدة سیستان در عهد استیلای تیمور لنگ (771- 708 هجری) روی داد. این درندة مغولی جویها و بندهای سیستان را ویران نمود از آن جمله است بند معروف رستم.

هولدیچ می نویسد: «سیستان در پارینه انبار گندم آسیا بود و ممکن است هم دیگر باره چنین بشود در صورتی که طرز آبیاری بسیار عالی آن را که در قدیم معمول بود بسر کار آورند.» سون هدین هم که خود این مملکت را دیده و تحقیقات عالمانه در آنجا کرده در این موضوع دانشمند فوق را تصدیق میکند.» [3]

مکماهون یک جنرال انگلیسی و یکی از چند نویسنده «جغرافیای تاریخی سیستان» می نویسد: «تا حدود قرن دهم میلادی، سیستان یک ولایت بسیار غنی، آباد و دارای تمدن عالی بوده و ثروت فراوانی داشت. اما همین ثروت زیاد و دارائی فراوان، بلای جان آن گردید، زیرا قبائل و طوایف وحشی یکی بعد از دیگری بر این سرزمین هجوم آورده و آن را غارت نمودند. محمود غزنوی، چنگیزخان، تیمور لنگ و دیگران [چون نادر قلی افشار. ک]  از جملة معروف ترین یغما گرانی بودند که بر سیستان دست یافته و بعد از غارت و ویرانی آنجا، سکنه را در فقر و فلاکت بجا گذاشتند. تیمور در جنگ اول خود با سیستانی ها، از آنها شکست خورد و خود نیز زخمی برداشت که باعث لنگی وی گردید و به این صفت یعنی تیمور لنگ معروف گشت. تیمور لنگ به عهد خود وفا نمود که روزی مجددا بر گشته و سکنة سیستان را به منظور انتقام کشی، قتل عام نماید. باید اذعان کرد که وی به به عهد خود کاملا وفا نمود و بعد از چندین سال دو باره به سیستان مراجعت نموده و این ولایت را به معنای واقعی خود خراب و و یران ساخت و تمام سکنه را از دم تیغ بی دریغ گذراند. سکنة شهر زرنج که آن زمان پایتخت سیستان بود، مردانه مقاومت کردند. [4] فامیل کیانی که مدعی هستند نسب از سلسلة کیانیان برده و از اولاد کَی یا کیقباد مؤسس سلسلة هخامنشی (؟) می باشند، گاهگاهی در طول تاریخ و گذر ایام، قیام کرده اند تا شاید بتوانند به اوضاع سیستان سر و صورتی بدهند و قدرت و مجد و عظمت گذشتة آنرا باز یابند. ولی تلاش آنها بیهوده بوده و به منظور خود نرسیده اند، زیرا خود آنها هم مانند سرزمین شان رو به انحطاط و زوال هستند. امروزه فقط عدة معدودی از فامیل کیانی در منطقة سیستان زندگی میکنند که آنها هم در فقر و فلاکت بسر می برند. [5] سلسلة کیانی که مدتها بر سیستان و درة هلمند حکومت میکردند، بالاخره توسط نادرشاه در اوائل قرن 18 میلادی از قدرت ساقط گردید.»[6]

گلد اسمید یکی از نویسندگان دیگر کتاب یاد شده نیز زوال کیانیان نیمروز به دست نادر قلی افشار را شرح داده و نوشته است: «اینک ما به دورة نادر شاه افشار میرسیم و از این دوره به بعد می باید تاریخ سیستان به دقت تحقیق شود، زیرا از این به بعد تاریخ آن از حال افسانه (؟) خارج شده و جزئیات آن [برای غربیان] روشن است. در هرحال حکومت سیستان در عهد سلاطین صفویه معلوم است که در دست ملوک کیانی بوده است. آن ها هم مدعی بودند نسبت شان به سلاطین کیان میرسد. در هنگام حملة افغان به ایران، ملک محمود کیانی حاکم سیستان بود و این شخص یا از راه حیله و یا از طریق بندوبست با مهاجمین، در آن زمان نه تنها حکومت سیستان را برای خود حفظ کرد، بلکه مشهد و قسمتی از خراسان را هم ضمیمة حکمرانی خود کرد. شاهد خوبی در دست است که وقتی طهماسب میرزا پسر سلطان حسین (صفوی] برای کمک به ملک محمود سیستانی متوسل شد، با اینکه ملک محمود دارای قدرت کافی بود هیچ کمکی نکرد و قوای خود را به نفع خود به کار برد. خلاصه ملک محمود بعدها به جزای خود رسید و به دست نادرشاه افشار مقتول شد و یکی از منسوبان ملک محمود، موسوم به ملک حسن کیانی به جای او منصوب و حکومت سیستان به او واگذار شد... اما این نیز در تاریخ ضبط است که حکمرانان کیانی در مقابل نادرشاه و برادر زادة او عادل شاه مقاومت کردند. اسامی فتح علی خان و لطفعلی خان و رشادت های آنها در جنگها هنوز ورد زبانها است و سکنة سیستان آن ها را فراموش نکرده اند. عقب نشینی امرای کیانی در مقابل قشون نادر از کنار رود هیرمند تا کوه خواجه، در تاریخ این ولایت، واقعة معروفی است. پس از مرگ نادر و عادل شاه، سیستان و بعضی نواحی دیگر به دست احمد خان ابدالی افتاد. این واقعه در 125 سال قبل بوده، یعنی زمانی که افغانستان دولت مستقلی شد. (5- 1162 ق= 51- 1748 م).

درست از همین تاریخ است که کمیسر افغانستان روی آن ایستاده و ادعا میکند. وی معتقد است که سیستان قسمت لا یتجزای مملکت افغانستان است... دلایل کمیسر افغانستان تقریبا به قرار ذیل است: سلیمان کیانی تحت اوامر احمدشاه ابدالی حکومت سیستان را داشت. این شخص دختر خود را به همسری پادشاه افغانستان درآورد. در جنگها قشون به کمک پادشاه فرستاد و مالیات سیستان را به عمال او پرداخت (1160 تا 1187 ق). در زمان تیمورشاه افغان، زمان خان پوپلزائی حاکم سیستان بود. همین شخص یاغی شده و بعد مغلوب گردید (1187-1207 ق). در زمان محمودشاه افغان، بهرام خان کیانی حاکم سیستان بود و این شخص دختر خود را به کامران پسر محمودشاه داد. هنگامی که محمودشاه عازم تسخیر قندهار بود، رؤسا و سرکردگان سیستانی همراه اردوی او بودند.»[7]

« جلال آباد[8] توسط ملک بهرام خان، آخرین پادشاه کیانی، به افتخار بزرگترین پسرش، جلال الدین[9] ساخته شده است. جلال الدین را همراه با پدر پیرش از سیستان راندند و نامبرده به هرات رفت در حالی که پدرش در روستای کاچیان رحل اقامت گزید. شاه کامران به جلال الدین کمک کرد و بعد از مرگ ملک بهرام، همراه جلال الدین به سیستان لشکر کشی و آن را اشغال کرد و مجددا جلال الدین را به حکومت سیستان نصب کرد. سیستانی ها در مقابل شاه کامران صف آرائی کردند ولی در یک جنگ کوتاه به سرعت مغلوب شدند. بعد از رفتن شاه کامران، مخالفین جلال الدین مجددا سر بر افراشته و او را مغلوب و از سیستان بیرون کردند. با این کار به حکومت سلسلة کیانی برای همیشه خاتمه داده شد. بعد از اخراج جلال الدین، محمد رضا خان و هاشم خان قدرت را بین خود تقسیم کردند. ابراهیم خان بلوچ هم از فرصت استفاده کرده با تصرف مناطق دور و بر جهان آباد، قلمرو خود را به ساحل چپ هلمند توسعه داد. در واقع جهان آباد را خود ملک بهرام شاه در زمان حکومت خود به ابراهیم خان بخشیده بود.»[10] «... این واقعه مصادف بود با محاصرة هرات از طرف محمدشاه (1254 ق= 1837 م)، و لذا دیگر نشد کمکی به سیستان برسد. محمد رضا و هاشم خان و بلوچ ها متصرفات کیانیان را بین خود شان تقسیم کردند.»[11]

«طبق روایات محلی، قلعه فتح آخرین پایتخت شاهان کیانی بوده است و وقتی نادرشاه به آنان حمله کرد، آخرین پادشاه کیانی از قلعة فتح فرار کرد و به قلعة بالای کوه خواجه پناهنده شد.»[12]

«داستان قلعة فتح به این صورت بیان میشود که امیر فتح علی خان کیانی در اثر حملة قوای نادرشاه، مجبور شد ساحل رود هلمند و قلعة فتح را تخلیه کند و به کوه خواجه پناه برد. احتمال دارد که قلعة فتح به افتخار مقاومت چندین سالة امیر فتح علی در مقابل قوای نادر، نامگذاری شده باشد.»[13]

ویرانه های حزن انگیز یا شهر کیانیان نیمروز

بجز جلال آباد و قلعه فتح، خرابه های بنای «کَی» یا «ناد علی»[14] در هیلمند نیز از جمله ویرانه های حزن انگیز کیانیان نیمروز است.

تیت نویسنده معاصر غربی گوید: «سکنة محلی، ویرانه های ناد علی را شهر کیخسرو می نامیدند، که سومین پادشاه از سلسلة کیانی بوده است. بعضی محققین(؟) کیخسرو را همان کوروش هخامنشی (؟) میدانند که نویسندگان یونانی از آن یاد کرده اند و در حدود سال 558 قبل از میلاد به تخت سلطنت امپراطوری پرشیا جلوس کرده است. بازماندگان نسل کیخسرو هنوز هم در سیستان زندگی می کنند. اما هیچ نشانی از روزهای خوب گذشته باقی نمانده و در همان اراضی که اجداد شان قرنها با جلال و جبروت سلطنت کرده اند، با عسرت و نداری بسر میبرند.» [15]

« تقریبا در تمام ولایت سیستان، هر رود خانه یا عارضة  قابل توجه فیزیکی به نحوی به روایات اساطیری روزهای قهرمانی گذشته مربوط میگردد. از جملة این موارد میتوان به قلاع سام و زال، کانال گرشاسب، دک تیر (مربوط به تیر رستم)، چخانسور ( مربوط به ازدواج دختر رستم)، آخور اسب رستم در قرنین، بند رستم در رودبار، قصر و آتشکدة رستم در کرکویه و غیره اشاره نمود. دکتر بیلو که همراه میسیون ژنرال پولاک در سیستان بود، شنید که که ویرانه های بین رودبار و چهار برجک به روایات مربوط به کیخسرو و کیقباد ارتباط دارند. چون امروزه کیانی ها هر نوع اتحاد و اتفاق خود را با افغانها و بلوچ ها انکار میکنند، میتوان حدس زد که احتمالا در دورة اشغال ولایت توسط سَکان ها (سکا ها)، اشرافیت محلی در مقابل آنها ایستادگی کرده و سعی در حفظ افتخارات محلی خود داشته است. شاید به همین دلیل است که امروزه چنان گنجینة قابل توجهی از روایات اساطیری حفظ شده است.» [16]

سایکس در باره ویرانه های نادِ علی و ویرانگری نادر قلی افشار نوشته است: «... همان طور که جلو می رفتیم، مناظر عجیبی پیش روی ما ظاهر شد. منظره ی شهرهای مرده که مانند گورستان های غول آسا  در هردو طرف رودخانه، کیلومترها گسترده بودند، باقی مانده حزن آور، مساجد و خانه های سرپا و سفید گسترده شده روی هکتارها نخاله، توده های سفالینه شکسته، تپه های خاکی ناشی از ریزش خرابه ها. بارندگی در این ناحیه آن قدر کم است که گذشت یک قرن ونیم نتوانسته آثار و بقایای وحشی گری های نادرشاه ضمن اشغال سیستان را شسته و از بین ببرد یا حتی تاثیری در جهت محو این آثار داشته باشد. منطقه پر از باقی مانده شهرهای کیانی بود، شهرهایی که روزگاری تحت حکومت ملوک کیانی در اوج رونق و آبادی بودند. مقبره های آجری برخی از این ملوک در جنوب منطقه و برخی دیگر در حاشیه شمال مکران یافت می شوند. نادرشاه و چپاولگران حرام زاده اردوی وی را، به حق می توان فرزندان خلف یغما گران وحشی مغول و تاتار نامید. آن ها آنچه که توانستند بردند و آنچه که نتوانستند ببرند، ویران کردند. درست مانند کاری که یک گروه بابون (نوعی میمون) های افریقای جنوبی در باغ انگور انجام می دهند. اگر علایم و باقی مانده های سیستم عظیم کانال های آبیاری و آبرسانی نبود، انسان نمی توانست گستردگی و دامنه ی این ویرانی های کیانی را باور نماید، کانال هایی که روزگاری برای انحراف آب از هیرمند و آبرسانی به مرکز مسکونی دره هلمند، احداث شده بودند.» [17]

بجز نادعلی «منظره قلعه بُست [در لشکرگاه] بسیار تماشایی و گاهی جادویی است. در بعضی قسمت های حاشیه هیلمند خاکریزها یا گورهایی وجود دارند که ساختمان آنها بسیار قدیمی اند... اما با تمام این مزایا، متاسفانه این خاکریزها [امروز] در دست مردمی قرار دارد که شاید بتوان آنها را غارتگر ترین و بیرحم ترین نژادهای تمام آسیا دانست.» [18]

بازماندگان بخت گشته کیانی

دریغا و فسوسا ! ملک محمد عظیم آخرین بازمانده بخت بر گشتة کیانی پس از کشتار و ویرانی نادر شاه افشار تا 149 سال پیش از این (1388 ش) در هیلمند زنده بوده است و هم اکنون نمی دانیم که فرزندان آنها در کجایند؟

لندور در باره این آخرین بازمانده کیانی  می نویسد: « گفته میشد که محمد عظیم نسب از کیانیان می بَرد و به تاریخچه و هر چیزی در مورد فامیل کیانی آگاهی دارد. [19] خاندان کیانی تا حدود چهل سال پیش (یعنی 1160 ق = 1239 ش) [189 سال پیش از این (1388ش) ] هنوز قدرت خود را در سیستان حفظ کرده بودند. محمد عظیم مرد خوش سیما و خوش هیکلی بود و خود را از نژاد برتری می دانست. اما در صحبت هایش چندان تفاوتی بین واقعیت و افسانه قایل نمیشد. با این حال جای تعجب بود که چگونه مردی چون او که تمام عمر خود را در یک روستای کوچک گذرانده بود، آن همه اطلاعات از همه چی و همه کس داشت. او از ماشینهای پرنده، زیردریائی و بالن هائی که فرنگی ها میساختند مطلع بود. عقاید او تا حدی حیرت انگیز بود، ولی مرد بسیار با هوشی به نظر می آمد. مسایلی را که به وی توضیح میدادم سریعا می گرفت. بعد از سیاست، بیش از همه به پیشرفت های جراحی در طب علاقه داشت. او مطمئن بود که روسیه و انگلیس بر سر سیستان با هم در حال کشمکش هستند. او نمی دانست که کدام یک از این دو ملت قوی تر هستند ولی آنچه از خود روسها شنیده بود، حکایت از برتری روسیه داشت. ولی وقتی به حرفهای من گوش داد کاملا قانع شد که انگلیس قوی تر میباشد. او از من می پرسید: «به نظر شما کدام یک قوی ترند؟» من جواب دادم: «البته انگلیس، بدون هیچ تردیدی.» و او گفت: « شما فکر میکنید که پادشاه انگلیس یک مقرری برای من تعیین خواهد کرد که تا آخر عمرم را در رفاه بسر ببرم و نیازی به کار کردن نداشته باشم؟» جواب دادم: « پادشاه انگلیس معمولا به افراد تنبل مقرری نمی دهد. مقرری ها مخصوص افرادی هستند که برای کشور شان کارهای مهمی انجام داده باشند.» محمد عظیم گفت: « شما از یک طرف می گوئید که پادشاه شما قویتر از پادشاه روسیه است ولی از طرف دیگر حاضر نیست به من، یعنی آخرین بازماندة کیانیان مقرری بدهد.» [20] 

تیت در کتاب سیستان خود می نویسد: «ارباب سیف الدین نیز آخرین بازمانده خانواده ای بود که در گذشته وزرا و عمال معتمد ملوک کیانی بوده اند...خانواده وی در گذشته چنان پر جمعیت بوده که یکهزار مرد جنگی به دولت میداد. با زوال خاندان کیانی، خانوده ارباب سیف الدین نیز به فنا گرفتار شد. امروزه حکام افغانی تسهیلات پیشین را از این خانواده گرفته اند. شرافت خانوادگی و تربیت عالی، علیرغم عسرت و نداری وی را از هم وطنان و همسایگانش متمایز کرده است. وی یادگار دردآور روزهای خوب گذشته خانواده خود و چشم و چراغ آن ها میباشد. ارباب سیف الدین و محمد دادی هردو انسان های پیر هستند و طبق قانون طبیعت مهمانان چند روزه این دنیا می باشند. با مرگ آنها تمام عِلم سیستان و روایات قدیمی که در سینه آنها نهفته، در خاک مدفون خواهند شد، روایاتی که بر رسی و تحقیقی مستقلانه، صداقت آنها را تایید کرده و به دیده تحقیر نگریستن به آنها نشانگر عدم حس مسؤلیت می باشد.» [21]

هزارگان سیستان (هیلمند)

راولینسون گوید: «دو نژاد دیگر یعنی بلوچ ها و هزاره ای ها هم در سیستان وجود دارند که ملاحظات آن ها از نظر مردم شناسی یک معمای کامل است... بنده معتقد هستم که نژاد بلوچ همان اتیوپین (کوشیت) های  توصیف شده توسط هرودوت میباشد که احتمالا از ریشه ی دراویدین هستند اما در طول 23 قرن تعداد کثیری قبایل و طوایف مهاجر را، مانند سامی ها از جنوب غرب، آریاها از شمال، تورانیان از شمال شرق، در خود حل کرده اند. قسمت اعظم ملت بلوچ حالیه به یکی لهجه های محلی و قدیمی پرشیایی صحبت می کنند که البته چندان بی شباهت به گویش سیستانی ها نمی باشد. براهویی ها لهجه مستقل و بسیار قابل توجهی دارند که ثابت شده از ریشه تامیل یا دراویدین می باشد و احتمال دارد که باقی مانده زبان اصلی کوشیت ها باشد.»

وی سپس افزوده است که: «حال باید چند کلام در باره هزاره ای ها بگویم که در کوهستان هایی سکونت می کنند که زمانی در اشغال سکاها بوده است. قیافه شناسی این نژاد به طور وضوح حکایت از ریشه کالموک یا تاتار آنها دارد. آن ها حتی بعضی ویژگی های خود را به همسایه خود افغان های غلزایی انتقال داده اند. با این حال زبان آنها، پرشیایی قدیم بوده و تا آنجا که این جانب فرصت مشاهده و قضاوت داشته ام از هر نوع اختلاطی با ترک ها مصون مانده اند. سوال اصلی به این صورت مطرح میشود که بالاخره نژاد واقعی این قوم چیست و آیا باید مشخصه های فیزیکی را ملاک قرار داد یا شاخص های زبان شناسی را ؟ البته بنده وانمود نمی کنم که روی چنین مساله مهمی مجاز به تصمیم گیری هستم...» [22]

نقد سخن راولینسون

یک: راولینسون مانند دیگر نویسندگان تاریخ تبانی معاصر، در باره تبار هزارگان خود را به نادانی و سردرگمی زده و تبار هزاره را معما گفته است و گویا وی نخواسته است که کیانیان و هزارگان سیستانی را هم تبار بداند؛ در حالی که هیچ دلیلی وجود ندارد که تاریخ و فرهنگ و زبان و تبار هزارگان، جدا از تاریخ و فرهنگ و زبان و تبار کیانیان دانسته شود. نامهای قومی و جغرافیایی باستانی که در اوستا و شاهنامه ها مکررا از آنها یاد شده است، نظیر: «کَیان» و «بیری»، در ولسوالی بیری ولایت دیکندی (ورازگان سابق) و «قریه کیان» در نزدیک مرکز ولایت دیکندی، و قوم «کیان» در دره کیان بغلان، کاخ های کیانیان در شهر کهنه بلخ، قوم «دایه و فولاد» در دایه و جاغوری و مالستان، قوم «زاولی» در غرب مالستان، خرابه شهر قرغان یا قلعه هجیرستان مربوط به هجیر بن گودرز کیانی در ولسوالی دایه (مرکز هجیرستان تاریخی) وَرِ زال در کوهی در بین دایه و دیکندی و...  و هم چنین زبان اوستایی و پارسی قدیم و رسوم باقی مانده از عهد اوستا در بین هزارگان، و تندیسهای سنگی کشف شده از غوربند و بامیان و کاپیسا و... به چهرة هزارگی، همه و همه دلیل و شاهد اند که تاریخ و فرهنگ و نژاد هزارگان چه سیستانی و چه غوری و غرجستانی، جدا از تاریخ کیانیان قابل بررسی نیست. اینکه راولینسون و امثال ایشان این همه از مردم شناسی سخن میگویند، بهتر است بیایند نامهای قومی و جغرافیایی یاد شده در بین هزارگان را بشناسند و سپس نظر دهند. شاید نویسندگان تاریخ تبانی عمدا چنین چیزی را نمی خواهند. آنان می خواهند آفتاب را با دو انگشت پنهان سازند.

دوم اینکه راولینسون نتوانسته تصمیم بگیرد که چهره آسیایی و در اصطلاح خودش تاتاری هزارگان را در نظر نهایی خود لحاظ کند یا زبان پارسی قدیم هزارگان را ملاک قرار دهد؟

سوم: راولینسون گفت که کوهستانهای هزاره زمانی در اشغال سکاهای تورانی تبار بوده ، برای این ادعا کدام منبع و شاهدی وجود ندارد و وی در حالی که اختلاط نژادی هزارگان با ترکها را رد کرده، کدام منبع و شاهدی برای سخن خود مبنی بر تسلط سکاها بر کوهستانهای هزاره، اقامه نکرده است. 

چهارم اینکه: راولینسون پس از این که تصرح کرد که روی چنین مساله مهمی( نظر دادن در باره تبار هزاره) مجاز به تصمیم گیری نیستم، اما باز هم در پایان کلام خود که به خاطر اختصار اینجا ذکر نکردم ، احتمالاتی چون سخن بی منبع ابوالفضل دکنی و پیروان وی را راجع به مغولی بودن هزاره مطرح و تقریبا تکرارکرده است.

پنجم: وی تصریح کرد که کیانیان خود را افغان و بلوچ نمیدانند، اما هیچ توضیح نداد که پس کیانیان کیها بودند و قومیت آنها به کجا میرسد.؟!

سال 1388 خورشیدی. کیانی


[1]  تاریخ سیستان، چ بهار، زیرنویس صفحه 22

[2]  تاريخ‏ سيستان، متن، ص13 / چ بهار

[3]  دکتر پورداود، یشتها / 2/ صص293- 294- 295

[4]  مکماهون، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، صص365- 366

[5]  مکماهون، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 367

[6]  مکماهون، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 360

[7]  گلد اسمید، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، صص 265- 266

[8]  جلال آباد شهر کوچکی با حدود پنجصد خانه است که در دشتک در حدود 14 میلی جنوب شرقی شهر ناصری در ساحل راست کانال اصلی که از رود هلمند در جهت غرب کشیده شده، واقع است. نک: لندور، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 654

[9]  راولینسون مینویسد: «مؤلف «هفت اقلیم» که اثر خود را در انتهای قرن 16 (؟) میلادی تألیف کرده معتقد است که حاکم سیستان در آن زمان ملک جلال الدین بوده و نامبرده خود از اخلاف کیخسرو به شمار می رفته است.» راولینسون، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، توضیحات 71، ص 338

[10]  اوئن اسمیت، جغرافیای تاریخی سیستان، ، ص230 / نیز نک: راولینسون، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، توضیحات 71، ص 338

[11]  گلد اسمید، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 269

[12]  اسمیت، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص181

[13]  به نقل از گلد اسمید، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، توضیحات ص249

[14]. نک: اسمیت، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 182

[15]  تیت، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص740

[16]  راولینسون، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص320- 321

[17]  سایکس، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 483

[18]  فریه، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 111

[19]  لندور، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 668 

[20]  لندور، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 680

[21]  جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، زیرنویس 81  ص872

[22]  جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص322- 323



ارسال توسط فاضل کیانی
.: Zabolestan :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ