درین مقاله دومین تا ششمین شهر اهورایی، یعنی سُغد، مرو، بلخ، نِسا و هرات بر رسی شده است.

 

2 ) سُغُدا یا  گَوَ

اهورا مزدا گفت: «من اهورا مزدا دومين از جاها و شهرهاي بهترين را ‏آفريدم، گَوَ  است كه نشيمن‌گاه سُغْدي‌هاست.» وندیداد، فصل1،- بند (5)

دارمستتر این بند را چنین ترجمه کرده است: «من اهورا مزدا، دومین کشور با نزهت که آفریدم، دشتی است که اقوام سُغد در آن سکونت دارند. اهریمن پر مرگ بر ضد آن آفت ملخ پدید آورد.»[1]

مترجمان فارسی وندیداد چون: دکتر پورداود و دکتر جوان و هاشم رضی و... بر اساس نظرات اوستا شناسان غربی، دومین شهر اهورایی را بنام «گَوَ» و مسکن «سُغُدیها» ترجمه کرده و افزوده اند که منظور از سغد سمرقند است.

دکتر جوان به استناد از  دوهارلز، و دارمستتر نوشته است: « سُغْدْ در اوستا به عبارت «سوگدا Sughda» آمده و با لفظ «گاوو Gau» با هم ذکر شده است. «دوهارلز» گاوو را پایتخت سغدیان میداند. اما دارمستتر عقیده دارد که گاوو در پهلوی به معنی دشت است و مقصود از این دو لفظ در اوستا عبارت از دشت سغد است.»[2]

هاشم رضي نیز نوشته است: «منظور از گَوَ، سُغْدْ باستان است.[3] و دارمستتر سُغُد را با سمرقند يكي‌ مي‌داند.»[4]

اما به نظر میرسد که تطبیق کردن سُغد یا گَوَ باستان بر حوزه سمرقند مورد تأمل باشد؛ احتمالا منظور از گَوَ یا سُغُد باستانی شهر تِرمِذ (در 12 فرسخي شهر بلخ) باشد. زيرا شاید سُوگود (سوغود، سُغُد) به معنی نزديك‌ترين شهر ايران‌ويجه بوده است.

از اشاره های شاهنامه و مورخان دوره اسلامی تا اندازه ای فهمیده میشود که در عهد کیانی (عهد اوستا) و ساسانی، سرزمین های پشت نهر جیحون یا شمال آمودریا چون سمرقند و بخارا و... را ایران نمی گفته اند، بلکه توران یا چین می گفته اند.

احمد دینوری ذیل عنوان «پادشاه عجم و یمن» آورده است: «گويند لهراسب [کیانی] در هنگام مرگ خود پادشاهى را به پسرش گشتاسب سپرد. درین هنگام ياسر ينعم پادشاه يمن هم درگذشت و پس از او شمر بن افريقيس بن ابرهه بن رائش پادشاه شد و چنين پنداشته ‏اند كه او به چين رفته‏ و شهر سمرقند را ويران ساخته است.» [5]

بلعمی به استناد از کتاب تسمیت البلدان نوشته است: «سمرقند را آنوقت (عهد قباد بن پیروز ساسانی) چین خواندندی.»[6]

دهخدا در باره چین و ماچین نوشته است: در ادبیات فارسی که چین و ماچین گفته میشود، ظاهرا مراد از چین ترکستان شرقی است و منظور از ماچین، چین اصلی یا چین بزرگ است.[7]

امروزه در گويش هزارگی ، واژة سوغود به معناي نزديك به كار ميرود. مثلاً در جايي كه كسي به سود خود چیزی بگويد ، به او گفته مي‌شود، «سُون خُو سُوغود حرف نزن» يعني جانب دارانه حرف نزن. يا گفته ميشود «سُون مَه سُوغود بِيشِي» يعني نزديك تر به طرف من بنشين.

3 ) مُورُو:

اهورا مزدا گفت: « من اهورامزدا سومين از جاها و شهرهاي بهترين را که آفريدم، مرو با مردم دلير و اَشَه‌گراي است.» وندیداد، فصل1،- بند (6)

دارمستتر این بند را چنین ترجمه کرده است: «سومین کشور با نزهت که من اهورا مزدا آفریدم مرو توانا و خوش قلب است. اهریمن پر مرگ بر ضد آن آفتِ غارت و رفتار خلاف ادب در آن پدید آورد.» [8]

مرو از مئُورو و در پهلوي مَرْو و در يوناني مرگيانه Margiana. است.[9]  مرو یکی از چهار شهر مرکزی خراسان تاریخی (افغانستان) بوده است. ياقوت در معجم البلدان نوشته است: « شهر مرو پایتخت و مركز خراسان و يكي از بزرگترين شهرهاي آن است و منسوب به اين شهر را مروزي ميگويند. مرو از نيشابور70 فرسخ و از سرخس30 فرسخ و از بلخ 102 فرسخ فاصله دارد.»[10]

میرزا حسن پير نيا نوشته است: «مرو نام شهري باستاني است که امروزه جزء جمهوري ترکمنستان اتحاد جماهير شوروي است و در انتهاي جنوبي کوير قره قوم و به فاصله سي فرسخي شمال شرق سرخس واقع و از رود مُرغاب (مروآب) سیراب مي‌شود و پنجاه و هفت هزار سکنه، مسلمان و شيعي مذهب دارد. قدمت مرو به پيش از ميلاد مسيح مي‌رسد. جغرافيانويسان قديم آن را مرگيانا ناميده و جداگانه ذکر کرده‌اند.» [11]

ولايت مرو واقع در شمال بادغيس تا عهد عبدالرّحمن جابر، جزء خاك افغانستان بود؛ كه در آن مردم افغانستان بويژه هزاره‌ها سكونت داشتند. ولايت مرو را در سال 1884م روسيه تزاري گرفت.[12]

بُندِهِش پهلوی شهر «مَرو» را شاهراه تهاجمات نوشته و راجع به مردم باستانی و پاك سرشت مرو و دشمنان آنها نوشته است: «سِدیگر(سوم دیگر) بهترین سرزمینِ مَروِ [نيك] کردار آفریده شد... و او را پَتیارة (هجوم) حرکت سپاه پیش آمد، زیرا همواره سواران آنجا را پیش گیرند و دُشمرزان (هم جنس بازان) دزدان، ستمگران، اشموغان (بی خدایان) تباه سخن به پرهیزگاران رنج رسانند.»[13]

شهر مرو در اَوستا به عنوان سرزميني در معرض هجوم معرفي شده است. اين سخن اوستا بسیار ساده و قابل فهم است. زيرا در غرب رشته جبال افغانستان و در منطقة هرات، قسمت بلندي های کوه كمتر شده و عبور و مرور آسان تر ميباشد. همين وضع جغرافيايي راه هجوم صحراگردان را بر كشور آريانا هموار كرده بود.

درعهد کیانی چادرنشینان توراني مانند خيونيها و داهی ها و دانوها و افراسياب و ارجاسب و مازندرها  و در اواخر عهد سلوكي (قرون نخست میلادی) پارتها و سكاها و تخار های کوشانی و هونهای هپتالی ، و در عهد پس از اسلام، سلجوقيان و چنگیزیان و تيموريان و... از همين شاهراه تهاجمات كه در منطقة مروِ هرات بود بدون ايجاد درد سر و ممانعت طبيعي، پيوسته بر جنوب و غرب تهاجم ميكردند و تا همين اواخر تا عهد امير عبدالرحمن اين نواحي مورد تاخت و تاز تركمنها و روسها بوده است. نواحي مرو و پنجده در زمان امير عبدالرحمن مزدور، معامله قدرت قبیله ای شده و از پيكر مادر وطن جدا گردید.

از نگاه آریاهای اوستا و زابلیان شاهنامه، نه تنها ماورای جیحون بلکه ماورای بیابان نمک نیز توران شمرده می شده است. سگساران در جنوب گرگساران که شامل «رَی» تا دریای عمان بوده است، نیز توران به حساب می آمده است. جنگ هاي ايرانيان اوستا و بلخیان و زابلیان شاهنامه که با تورانيان رخ داده اند، بيشتر در مرزهاي شمالی و غربی ایران شاهنامه (مانند سرزمین مرو و غرب هرات و نواحی خيوه وخوارزم و گرگان ومازندران و برزند و اَران و آذربايجان) ودر ناحية جنوب غرب (نواحی سيستان) صورت گرفته اند. چون از اين نقاط بوده كه سرزمين آریانا مورد هجوم تورانیان و ديوهاي ژولیده موی مازندَری و برزندي قرار مي گرفته است.

شاهنامه فردوسی روایت لشکر کشی رستم زابلی به گرگساران را که در سمت باختر کشورش بوده چنین نقل کرده است:

«سوي گرگساران و مازندران - همي راند خواهم سپاهي گران.

سوي گرگساران سوي باختر - درفش خجسته برآورد سر

يکي ترک بُد نام او گرگسار -  ز لشکر بيامد بر شهريار

ز بزگوش و سگسار و مازندران - کس آريم با گرزهاي گران[14]

اشه گراي چیست؟

در اوستا از ساکنان مرو، بنام مردم « دلیر و اَشَه گَرايْ » نام برده است. كلمات «اَشَه»  «اَشا» و «اَشُو» همه يك چیز و به معني پاكي و سُتره گی و پرهيزگاري است. اَشو يكي از لقب‌هاي زردشت است. « اشه به معني درستي، پاكي، راستي، پرهيزگاري است. پيرو اشه يعني درست‌كار و پرهيزگار.[15]  اَشا صد و هشتاد بار در گات‌ها تكرار شده است و كلمة اَشو نيز از همين ريشه و بنيان است.» [16]

مورخان و جغرافيون دوره اسلامی نيز مانند اوستا، مردم مرو و مرورود و غرجستان را به نيكي و پاكي و دليري ياد كرده اند.[17]

امروزه هزاره‌ها (مثلاً در جاغوري) سُتره كردن و یا سفيد كردن خانه با گِل سفيد را آشو مي‌گويند.

4 ) بخدی یا بلخ زيبا

اهورا مزدا گفت: « من كه اهورامزدا هستم، چهارمين از جاها و شهرهاي بهترين را آفريدم ،‌ بلخ زيبای افراشته درفش است.» وندیداد فصل 1- فقره (7)

بلخ در اوستا و متون پهلوی و دری و منابع عربی دوره اسلامی به نام ها و القابی چون: بخدی، بهل بامیک، بلخ بامی، بلخ بامیان، باختر، شهر افراشته درفش، بلخ گُزين ، بلخ الحُسنا ، اُم البلاد، خيرالتراب، قُبت الاسلام و... و در منابع یونانی بنام باكتريانا Baktriana خوانده شده است.

ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه، بلخ را وطن پادشاهان پیشدادی و کیانی دانسته و نوشته است:

«پادشاهان پیشدادی و برخی شاهان کیانی متوطن بلخ بودند و تا هنگام زردشت که پس از گذشتن سی سال از پادشاهی گشتاسب ظهور نمود ، خورشید و ماه و ستارگان و تمام عناصر طبیعی را تعظیم و تقدیس می کردند. [18]

«اَوِستا درباره بلخ که چهارمین قطعه زمین زیبا بوده این عبارت را آورده است : « بخدیم سریرام اردو و درفشام» یعنی بلخ زیبا دارای بیرق های بلند . در ادبیات پهلوی « بهل بامِیک» یعنی بلخ درخشان آمده است. از قدیم ترین زمانها تا دوران اسلامی ، صفت زیبایی و درخشندگی به صورت «سَریرام» «بامِیک» «حُسنا» «گُزین» بنام بلخ پیوسته و متصل بود. اوستا در باب بلخ با عبارت «اردو و درفشام» یا «بیرقهای بلند» به مرکزیت بخدی اشاره می کند و نشان می دهد که بلخ پایتخت پادشاهان پاراداتا (پیشدادی) و کاوی (کَیانی) و اسپه بود و این افتخار را اوستا در میان زمین های شانزده گانه  تنها به بخدی داده و محققان شرقی و غربی از عنوان« بیرق های بلند» بخدی را پایتخت پادشاه پارداتا و کاوی تصدیق کرده اند.»[19]

ابن فقیه (قرن 4) و یاقوت حموی (قرن 7) از آتشکده نوبهار بلخ بنام جایگاه حج و از درفشهای بلند و صد زراعی آن به تفصیل سخن گفته اند. [20]

در شاهنامه فردوسی از بیرق رسمی کیانیان بنام درفش کاویانی و در فرامرزنامه بنام درفش کیانی یاد شده است. مانند:

فرازندة اختر کاويان -  فروزندة تخت و بخت کَيان

هوا سرخ و زرد و کبود و بنفش -  ز تابيدن کاوياني درفش.

بشهر اندورن کوس بنواختند- درفش کیانی بر افراشتند.[21]

به نظر میرسد که بیرقی که امروزه بنام جهنده سخی (علی پرچمدار رسول خدا) یاد شده و هر سال در روز نوروز در شهر مزار شریف بلند می شود، الهام گرفته و دگرگون شده همان بیرقهای بلند در اَوِستا و درفش کاویانی در شاهنامه باشد.

5 ) نِیسایا nisaya

اهورا مزدا گفت: «پنجمين از جاها و شهرهاي بهترين را آفريدم ... نِسايه (نِِسا) است كه ميان مرو و بلخ واقع است.» وندیداد فصل 1- فقره (8)

«نِسايه Nisaya یا نِسا، شهري بوده است ميان مرو و بلخ، اين شهر در درة مرغاب جاي گرفته است. (يوستي و هارلز).»[22] دارمستتر نیسایه ضبط کرده است. [23]

به نظر میرسد که منظور از شهر نِسا، استرآباد در جنوب میمنه باشد. یاقوت نوشته است: «نِسا شهري است در خراسان، بين آن و سرخس دو روز و بين آن و مرو پنج روز و بين آن و ابيورد يک روز و تا نيشابور شش يا هفت روز راه است‚ و سخت وبا خيز است. دانشمندان بزرگي از اين شهر بر خاسته اند، كه از جملة آنها ابو عبدالرحمان احمد نسائي صاحب كتاب «سُنن» است. او امام و پيشواي عصر خود در علم حديث و يكي از پيشوايان بزرگ ديني بود.»[24]

به نظر میرسد که کلمه نِیسایه در اوستا مرادف با کلمه گیرو در گویش هزارگی است. «نِسا در اوستا و پارسي باستان، «نيسايه» nisaya است. جایی از کوه و غير آن را گويند که در آنجا آفتاب هرگز نتابد يا کمتر بتابد.[25]

نِسا مقابل بِتَو است که جاي آفتاب تاب است.[26] و نيمروز در اوستا، اَرِمْ پيتْوا Arem Pithva آمده است.[27]

«گريوه یا گريوا (griva) در اوستا، کوه پَست و پشته بلند را گويند.

رهايي را نشايد هيچ تدبير -  گِريُوة پست و سيلاب آسمان گير. اميرخسرو دهلوي

تو يقين دان که هر که بد عمل است - آفتاب گِريُوة اجل است. مکتبي

ريوه مخفف گريوه است. ريو فريب و تزوير و ريا را گویند. ريوه، ريو و ريونيز، نام پسر کيکاوس بوده که داماد طوس بود و به دست فرود پورِ سياوش کشته شد.»[28]

در گویش هزارگی به هر جایی كه آفتاب صبح یا آفتاب بیگاه بر آن رخ برخ بتابد، پِيتَو (پیتاو، پیتاب) مي‌گويند و به هر جایی که آفتاب صبح یا بیگاه بر آن رخ برخ نتابد، گيرو مي‌گويند.

گيرو پِيتَو اَوال راهی مُوكُونه - شيخ و مُلاي خُو مهمانی مُوكونه.

امروزه در تمام نقاط هزارستان جاهایی بنام گیرو پیتو یاد میشود، از جمله در شارستانِ ولايت ديكندي نام دو منطقه بنام گيرو و پيتو است، كه رود معروف هيرمند از میان آن گذشته و شارستان را به دو بخش گيرو و پيتو تقسيم كرده است.

6 )  هرویو یا هرات

اهورا مزدا گفت: «ششمين از جاها و شهرها كه آفريدم ... هرات است كه در آنجا به هنگام وقوع مرگ خانه را رها مي‌كنند.» وندیداد فصل 1- بند (9) [29]

جغرافیا و نام هرات بسیار معروف و روشن است و نیاز به توضیح ندارد. اما راجع به رها کردن خانه در هنگام مرگ باید گفت که: «در گزارش پهلوي «وَيس هِلْ Vishel» آمده که به معني هِليدن و ترك‌كردن خانه يا ده است. ميان اقوام ابتدايي رسم بوده و است كه چون كسي در خانه مي‌مرد، در و پنجره را از ترس می بستند و خانه را ترک کرده و مي‌گريختند، يا جسد را از راه‌هاي پر پيچ و خم به نقطه دور برده و نِسا (جنازه) [30] را مي‌هليدند. [31]

در گويش هزارگی كه بر بنیاد ادبيات كهن اوستایی و دري استوار است، واژه هایی از خانواده هِشتَن و هِلیدن فراوان كاربرد دارد. مانند: بِهِلْ، نَهِل بِهِليد، مِی هِلَه، هِشت، نَهِشت و...

خلف تبریزی در برهان قاطع هِشتن و هِليدَن را به معنی گذاشتن، به جايي نهادن ذکر کرده است. ناصرخسرو بلخی و فردوسی و سعدی و رودکی نیز گفته اند:

آن را بدو بِهل كه همي گويد - من ديده ام فقيه بخارا را.   ناصرخسرو

همه خاك دارند بالين و خِشت- خُنك آنكه جز نام نيكي نَهِشت. فردوسي

تو حاصل نکردي به کوشش بهشت - خدا در تو خوي بهشتي نَهِشت. سعدي

پس بيو باريد ايشان را همه - نه شبان را هِشت زنده نه رمه . رودکي

 

 



[1]   جیمس دارمستتر، مجموعه قوانین زردشت ( وندیداد اوستا) ترجمه دکتر موسی جوان، ص59

[2]   دکتر موسی جوان، مجموعه قوانین زردشت ( وندیداد اوستا) زیرنویس ص 61

[3]   هاشم رضي، ونديداد، ج 1، ص 206، زيرنويس 48)

[4]  (هاشم رضي، ونديداد، ج 1، ص 207، زيرنويس 49

[5]   الأخبارالطوال،ص:24/ اخبارالطوال/ ترجمه دامغانی،ص:49

[6]   تاریخ بلعمی تک جلدی ص976. چاپ ملک الشعراء بهار 1353ش.

[7]   (دهخدا، ذیل چین)

[8]   جیمس دارمستتر، مجموعه قوانین زردشت، ترجمه موسی جوان، ص 60.

[9]   هاشم رضي، ونديداد، ج 1، زيرنويس ص 208.

[10]   ياقوت، معجم البلدان ذيل خراسان و  مرو شاهجهان (معجم ‏البلدان، ج‏2، ص:351 چ دار صادر بيروت)

[11]   (ايران باستان، پيرنيا، ج 2، ص 2188 و 2651.)

[12]   به پيشگفتارجغرافياي تاريخي افغانستان از غبار صفحه «خ»  و به بخش خراسان، بحث مرو در همین تألیف رجوع شود.

[13]   فرنبغ دادگی، بند هش ايراني، ترجمه مهرداد بهار، ص133

[14]   (شاهنامه فردوسي چ بروخيم ج1 ص220)

[15]   (هاشم رضي، ونديداد، ج 1، ص261، زيرنويس 8 )

[16]   (پور داود، گات‌ها، ص 81 )

[17]   به بخش خراسان، در همین تألیف رجوع شود.

[18]  ابوریحان بیرونی، الآثارالباقیه عن قرون خالیه، ص 204 (چ زاخاؤ)

[19]  جغرافیای تاریخی بلخ و جیحون و مضافات بلخ، صص 15- 16

[20]   ابن فقیه، البلدان، ص:617 / ترجمه مسعود ، ص171- 172  چاپ 1349ش/ معجم البلدان، ذیل نوبهار

[21]  . فرامرزنامه ص 71 (چ بمبیی هند 1324 ق)

[22]   احسان بهرامی، فرهنگ واژه های اوستا، ج2 ص824 .

[23]   نک: مجموعه قوانین زردشت، ترجمه موسی جوان، ص62.

[24]   معجم‏البلدان، ج ‏5، ص:282

[25]   خلف تبریزی، برهان قاطع

[26]  انجمن آرا . آنندراج. (دهخدا، نسا)

  (هاشم رضي، اوستا، ص 58) [27]

   لغتنامه دهخدا، ذیل «گریوه»  و «ریو»[28]

[29]  هاشم رضي، ونديداد، ص 194

[30]  در اوستا نَسُو به معني لاشه و مردار (دم بُوشته یا دم بور شده هزارگی) و فاسد و گنديده انسان یا حیوان است. (پورداود، يشت‌ها، ج1، ص351)

[31]  (هاشم رضي، ونديداد، ج 1، ص 213، زيرنويس 69).