مقاله دوازدهم : پارس و پارسیان
پارس و پارسیان
فهرست مقاله :
1- معنی واژه پارس
2- پارسیان نخستین کیانند ؟
3- جغرافیای پارس نخستین در عهد اوستا
4- جغرافیای پارس در عهد ساسانی
معنی واژة پارس
تاریخ نویسان معاصر و بيشتر كتبی که در شش هفت دهة اخير به زبان فارسی منتشر شده است، روی اهدافی ، واژگان «فارس» و«فارسی» و«عجم» و «تاجیک» را به یک معنی گرفته و آن را به «ایران» و «ایرانی» ترجمه میکنند، در حالیکه چنین ترجمه ها مبنی علمی ندارند. زیرا هر یک از این عناوین یاد شده در زمان و مکان خاص ، معنی های ویژه خود را داشته و دارند.
طوری که نگارنده از متون تاریخی دورة اسلامی فهمیده است اینکه: غالبا از واژة فارس و تاجیک، مفهوم قومی و نژادی اراده نشده است. بلکه از فارس و تازیک، مانند کلمة مسلمان، مفهوم مذهبی اراده شده است. «پارسی» به معنی پیرو آئین زردشتی و «تازیک» و «تاجیک» به معنی تازی شده و عرب شده (مسلمان شده) به کار رفته است. چنانکه عجم به معنی مردم غیر عرب است.
آريان پور مينويسد: «كلمة پارس يك واژة خالص دري مي باشد كه به نظر مي رسد «پارسواش» يا «پارسوماش» كه در منابع آشوري آمده است، آشوري شدة پارس باشد. واژة پارس در لغت دري (= آرياني) بر سه معني استعمال شده است. 1- لكنت زبان 2- صداي سگ 3- به معني آتش پرست (زردشتي) [1]
«در تاريخ گاهنامه آريانا (سدة سوه هجری) - بخش سوم- مي خوانيم كه: «... و مردم نيساي (نِسا) در شمال و باختر گرشستان و اندكي در باشان و گرمسير و چندي در بوباش تا هنوز پارسياند و اندكي بت پرستاند و با مسلمانان دشمني نهادهاند. ... و در بيان حال كَشتاسب گويد: «آذر دوست،[2] كَشتاسب را با فوت و فن، پارسي گردانيد.»[3]
يعني زرتشت، گشتاسب كياني را با مهارت، پيرو دين زرتشتي گردانيد. نه اينكه نژاد و قوميت گشتاسب را تغيير داده و اورا قوم پارسي كرده باشد.
با توجه به اینکه اقوام گوناگون تُرک و کُرد و لُر و عرب و خراسانی در زیر فرمان ساسانیان زندگی می کردند، حضرت پیغمبر اسلام (ص) که در سال ششم هجری برای خسرو پرویز پادشاه ساسانی در مداین عراق نامه فرستاد، خسرو پرویز را بزرگ کشور فارس خوانده است. « بسم الله الرحمن الرحیم. مِن محمد رسول الله الی کسری عظیم فارس سلام علی من اتبع الهدی و آمِن بالله و رسوله و اشهد ان لا اله الا الله و انی رسول الله الی الناس کافة لینذر من کان حیا. اَسلِم تُسلَم فان اَبَیتَ فعلیک اثم المجوس.»[4] یعنی این مکتوب از طرف محمد رسول خدا است، برای خسرو پرویز بزرگ فارس...
در برخی متون قدیمه، کردانِ ماد تبار را عربِ پارسی گفته است. طبری گوید: «از مجاهد روايت كردهاند كه اين آيه را كه «او را بسوزانيد و خدايان خويش را يارى كنيد.» بر عبد الله بن عمر خواندم و گفت: «اى مجاهد، دانى كه كى گفت ابراهيم (ع) را به آتش بسوزند؟» گفتم: «نه» گفت: «يكى از عربان پارس بود.» گفتم: «اى ابو عبد الرحمن مگر پارسيان نيز عرب دارند؟» گفت: «بله، كُردان عربان پارسى باشند.»[5]
پروفسورشاپور رواسانی واژة «پارسو» را به معنی مرز دانسته می نویسد: «در السنة باستاني، «آمور» به معني سرزمين غرب، «كنعان» به معني جلگه، «پارسو» به معني مرز، «ايلام» به معني جبال و سرزمين مرتفع، «عرب» يا آراب به معناي غرب است.»[6]
پارسیان نخستین کیانند؟
گرچه سخن گفتن از چگونگی آغاز نژاد بشر و سخن راندن از نژاد خالص بسیار سخت است. لیکن اگر خواسته باشیم از جایی آغاز کنیم، ناگزیریم از گفتة پیشینیان آغاز نمائیم. پیشینیان پارسیان نخستین را از تبار سام بن نوح دانسته و اعتقاد خود نسبت به این مطلب را به شکل ذیل شرح داده اند:
طبری نوشته است که: «خبر از پيغمبر خدا (ص) است كه فرمود: «نوح سه پسر داشت و هر يك را سه پسر بود: سام و حام و يافث. سام، عرب و فارس و روم را آورد كه همه نيكند و يافث ترك و سقلاب و يأجوج و مأجوج را آورد كه نيكى ندارند و حام قبط و زنگان و بربر را آورد.» و روايت از حمزة بن ربيعه هست كه هر سياه مجعد موى فرزند حام است و هر درشت چهرة ريز چشم فرزند يافث است و هر نیكو روى نیكو موى فرزند سام است.»[7]
«از وهب بن منبه روايت كردهاند كه سام پسر نوح پدر عربان (متن عربی: و فارس و روم) بود و حام پدر سياهان بود و يافث پدر تركان و پدر يأجوج و مأجوج بود كه عمو زادگان تركانند و پنداشتهاند كه يأجوج و مأجوج و سقلابيان و تركان از اعقاب یافثند.»[8]
«از ابن عباس روايت كردهاند كه خدا به موسى (ع) وحى كرد كه تو و قومت و اهل جزيره و اهل عال از فرزندان سام پسر نوحيد و عرب و فُرس و نبط و هند و سند نيز از فرزندان سام پسر نوحند.»[9] «و فرزندان سام به مجدل، نخبه زمين از ساتيدما تا دريا و از يمن تا شام مقر گرفتند و خدا عز و جل پيمبرى و كتاب و جمال و رنگ روشن و سپيدى را به آنها داد. و فرزندان حام در وزشگاه باد جنوب و دبور مقر گرفتند كه آنجا را داروم گويند و خداوند تيرگى و كمى سپيدى به آنها داد و فرزندان يافث در صفون وزشگاه باد شمال و صبا مقر گرفتند و سرخى و زرد گونگى نصيب شان شد و خدا زمين شان را خلوت كرد با سرماى سخت.»[10]
« نوح (ع) زمين را ميان فرزندان سهگانه خويش بخش كرد، منطقه ميانى زمين را كه پنج رود فرات و دجله و سيحان و جيحان و قيسون كه همان رود بلخ است، آنرا سيراب مىكند به سام واگذاشت. براى حام مناطق ما وراء نيل تا محل وزش باد دبور را قرار داد و براى يافث سرزمين هاى ما وراء قيسون تا محل وزش باد صبا را قرار داد.» [11]
ویل دورانت ساکنان پارس کنونی ( شیراز) را از قوم ماد جدا ندانسته و نوشته است که: «آيا مادها، كه نقش مهمي در برانداختن دولت آشور داشتهاند، چگونه قومي بودهاند؟ نخستين اشارة به اين قوم در كتيبهاي است كه گزارش حملة شلمنصر سوم به سرزمين موسوم به پارسوا، در كوههاي كردستان، (سال 837 ق م) بر آن ثبت شده؛ از اخبار چنان بر ميآيد كه در اين ناحيه بيست و هفت امير و شاه، بر بيست و هفت ولايت كم جمعيت، حكومت ميكردهاند؛ مردم اين ولايتها را آمادها يا مادها ميناميدهاند. مادها از نژاد هند و اروپايي به شمار ميروند و محتمل است كه در تاريخ هزار سال قبل از ميلاد از كنارههاي درياي خزر به آسياي باختري آمده باشند. در زند اوستا، كتاب مقدس پارسيان، يادي از اين زادگاه قديمي ميشود، و مانند بهشتي توصيف ميشود ... چنان به نظر ميرسد كه مادها، در ضمن كوچكردنهاي خود، از بخارا و سمرقند گذشته، و از اين نواحي، رفته رفته، رو به جنوب سرازير شده و پس از رسيدن به پارس، در آن سكونت اختيار كرده بودند. ...در اكباتان ... نخستين شاه ايشان ديااكو پايتخت اول خود را بنا نهاد و آن را با كاخي شاهانه، كه بر شهر مسلط بود و نزديك دو كيلومتر مربع وسعت داشت، آراست. بنا بر روايتي كه در كتاب هرودوت آمده – ولي روايت ديگري آن را تأييد نميكند- اين دولت مستعجل فرصتي پيدا نكرد كه بتواند در بناي مدنيت سهم بزرگي داشته باشد؛ از ادبيات و هنر اين قوم يك پاره سنگ يا يك نامه هم بر جاي نمانده است.»[12]
اما پروفسور رواسانی در حالی که «پارسو» را به معنی مرز دانسته، درجای دیگر کتاب خود، پارس را جدا از ماد و نام قوم جداگانه نوشته و افزوده است که: «اقوام پارسي نيز مانند اقوام مادي... نخستين بار در سالنامه هاي آشوري ياد شده اند. وقتي كه در 836 شلمانصر سوم از پادشاهان «پارسوا» در غرب درياچه اروميه باج گرفت... اين دو مردم مكرر ياد شده اند. نزديك 820 ق.م. شمس نه اداد پنجم آنها (اقوام پارس و ماد) را در جايي كه اكنون پارسواش خوانده مي شود، به سوي جنوب آن، در كرمانشاه كنوني يافت و در 737 تيگلات پليصر سوم در پارسواي اصلي تاخت و تاز كرد...» اما با وجود اينكه اكثر محققين اصرار بر حضور پارسها در شمال ايران دارند دياكونوف، وجود كلمه «پارسوآ» را در متون آشوري دليلي بر حضور اقوام پارسي در اطراف درياچه اروميه نمي داند و مي نويسد: «لشگريان آشور در مرحله اول پيشرفت خويش وارد كشور«پارسوآ» شدند و از 72 «پادشاه» آن كشور كوچك خراج ستاندند. كلمه اكدي «پارسوآ» (PARSUA) واژه «پرسو» را بيان مي كند كه به معني «خطه» و «مرز» و كنار مي باشد. در متون زمان آشور ناسیراپال محل کشور «پارسوا» به بخشهای جنوبی کشور «زاموآ» می خورد. این تغییر نام می رساند که گرچه مردم آن سرزمین کما کان «کاسپی» بود در طی 45- 40 سال گذشته متکلمان به زبان مادی- ایرانی به سوی غرب پیش رفته بودند و در تغییر اصلاحات جغرافیایی محلی اعمال نفوذ می نمودند. این نکته هم لازم است تصریح شود که بر خلاف عقیدة رایج تنها وجه مشترک لفظ «پارسوا» با «پارس» (پرسید) این است که هردو اصطلاح به معنی «مرز» و «کنار» می باشند. هیچ دلیلی بر اینکه «پارسوا» میهن پارسیان بوده و آن قوم از پایان قرن هشتم تا اواسط قرن نهم قبل از میلاد از آن خطه هجرت کرده باشند در دست نیست. باید در نظر گرفت که «پارسوآ» ناحيه اي زراعتي بود و مردم آن اسكان يافته بودند و فرض اينكه ساكنان آن، سرزمين خويش را رها كرده به پارس(پرسيد) كه 600 كيلومتر با آنجا فاصله داشته است كوچ كرده باشند بسيار دشوار است. نام اماكن و اشخاص در سرزمين «پارسوآ» به هيچ وجه ايراني نيست» بر اساس يك فرضيه قديمي«پارسيان به ايران از راه خشكي (قفقاز) وارد شدند و اولين اقامت آنان در سال 850 ق.م. در نقاط شمالي پارسوآ، بخش غربي درياچه اُرُميه بود».[13] «نتايج بررسيها به اينجا مي رسد، از هر راهي كه پارسيان و مادها انتخاب كرده باشند (از سده 8 تا اوايل قرن6 ق.م.) در جنوب ايران هيچ محلي وجود ندارد كه اين عقيده را تقويت كند كه اقوام ايراني قبل از 700 ق.م. به خوزستان رسيده و سپس به سمت نواحي حاصل خيز فارس حركت كرده باشند.»[14]
جغرافیای پارس نخستین در عهد اوستا و پس از آن
گفتنی است که نامها و مرزهای جغرافیایی هیچگاه در طول تاریخ، ثابت نبوده و غالبا با تغییر حاکمیتهای سیاسی، نامهای جغرافیایی نیز تغییر می کرده و حدود آن کوچک و یا بزرگ میشده است.
نویسندگان معاصر، تاریخ پارس و تاریخ ادبیات پارسی را طوری عنوان میکنند که گویا این تاریخ، از غرب کویر لوت به سمت شرق آن گسترش یافته است، در حالی که قضیه بر عکس است.
بُندِهش هندي (تفسير پهلوي اوستا- قرن سوم هجری) در بارة جغرافیای پارس در عهد اوستا چنین گوید: «در دین (اوستا) گوید که: نخستین کوه البرز است، پس همة کوهها به هجده سال فراز رُستند؛ ...چنین (گوید) دیگر کوهها از البرز رُستند...این را نیز گوید که جز البرز کوه، اَبَرسِین بزرگترین است. کوه ابرسین را کوه پارس خوانند. بُن آن در سیستان، سر (آن) به چینستان است...کوه بس شگفت، آنکه به پارس از همان کوه ابرسین است. کوه سیاه مند، کوه برفمند، که از ایشان (کوههای) کابل و آن نواحی تا سوی چین رُسته است. [15]
البرز در اوستا بنامهای «هَرا» «هرابُرز» و «هَربُرز» یاد شده است. دکتر معین در حاشیة برهان قاطع، بدون ذکر منبع گفته است که «سلسلة البرز از جبال طالقان تا درة هراز ممتد است.» [16] اما برهان قاطع، البرز را رشته کوهی در میان ایران و هندوستان نوشته است. [17] و دكتر عبدالحي حبيبي كوه البرز را در جنوب بلخ ميداند.[18]
جان هینلز: «در روزگار باستان آریاها در «پیرامون هندوکش» معتقد بودند که کوه اصلی در عالم خلقت کوه البرز است که 800 سال طول کشید تا از زمین بدر آمد... و2000 سال دیگر به منتهی الیه آسمان رسید. ... در وسط زمین، کوه «تیره» که قله البرز است قرار دارد و از آنجا تا به عرش، پل چینوت کشیده شده که روانها پس از مرگ، در سفر خویش به سوی بهشت یا دوزخ باید از آن بگذرند.»[19] در یشت دهم (بند 12- 13) یعنی مهر یشت از «مهر» چنین توصیف شده: «او نخستین خدای مافوق الطبیعه (مینوئی) است که پیشاپیش خورشید نامیرای تیز اسپ از این سر به آن سر هرا یعنی البرز میرسد. مهر نخستین خدایی است که قله های زیبای زرگون هرا را فرا می گیرد و از آنجا این نیرومند ترین، بر سراسر سرزمینی که آریائیان در آن جایگزین هستند، نظارت دارد.» [20]
در تأیید بند 12- 13 مهر یشت « در بند 104 همین یشت چنین آمده است که بازوان دراز مِیثرَ (مهر = فرشتة خورشید) در حالیکه خود در هند شرقی یا غربی است گناهکاران را به چنگ می آورد و به کیفر کردار خود می رساند.»[21]
از اینجا آشکار میگردد که منظور از هرا و هرابرز و البرز در تمام موارد، رشته جبال پامیر و هندوکش و بابا است. و اینکه خود مهر در هند باشد و بازوانش در سرزمین آریاها عمل کند، هیچ ربطی به تپة آتش فشانی دماوند و سرزمین مازندران ندارد.
شهيدي مازندراني: « در خور نگرش آنكه، به كوه شمالي رَي و دماوند البرز نميگفتهاند. زيرا در دورة پيش از اسلام اين رشتهكوهها را پشتخوارگر ميناميدند و همانگونه كه از منابع تاريخي بر ميآيد، بلنديهاي قصران (كوهساران) و حد عمل رَي را دماوند و گاه قارَن و رويان ميناميدند. به طور كلي روشن نيست كه نامگذاري البرز بر كوههاي رَي و دماوند از چه تاريخي آغاز شده است و اينگونه مينمايد كه نام البرز براي كوههاي شمالي ري و دماوند بيش از دو يا سه سده نميگذرد.»[22]
بندهش پهلوی: «این را نیز گوید که جز البرز، ابورسین کوه، باشد که ابرسین خوانده شود. بزرگترین است کوه همۀ پارت (در متنp,ls = پارس. زير نويس32 ص72) است. بُن او به سیستان و سرش به چینستان است.» [23]
مترجم بندهش هندي در توضيح كوه ابرسين مي نگارد: «اين كوه بعد از البرز بزرگترين كوه است كه آغازش از چينستان و بن آن در سيستان است. و در بند هش، رودهاي هريرود، هلمند، مرورود و بلخ رود، از اين كوه جاري مي شوند. در قلة آن گياه هوم مي روييده است. دانشمندان آن را يكي از قسمتهاي غربي هندوكش مي دانند كه سلسله كوه بابا است.» [24]
اگر سلسله كوه اَبَرسِين را كه در اوستا كوه پارس دانسته شده است، تطبيق كنيم، بدون شك بر جبال مرکزی افغانستان تطبيق خواهد شد. چون تنها سلسله كوهي كه سرش به چين اتصال داشته و پايه ها و بُن آن در سيستان (فراه و نيمروز) است، سلسله جبال مركزي افغانستان ميباشد و تنها سلسله كوهي كه سرچشمة رودهاي هريرود، هلمند، مرورود و بلخ رود، ميباشد، سلسله كوه بابا است كه در جنوب باميان و در نواحي غرب هندوكش موقعيت دارد.
جغرافیا نویسان قرون اخیر عرب نیز موقعیت سرزمین پارس باستان را در سرزمین افغانستان نوشته اند. استاد پُطرُس بُستاني در دايرت المعارف خود در ضمن آریا میگوید:
«آريا Aarya؛ (aria) مقاطعة من مملکة فارس القديمة، يحدّها شمالاً بقطريانة، و جنوباً ادرنجيانة، و شرقاً جبل با رو با ميزيا، و غرباً بَرتيا، قصبتها مدينة آريا المسماة الآن هرات، و اسم هذه المقاطعة کالي، و هو يطلق علي سجستان الحالية و القسم الشرقي من خراسان. و ربّما اطلق اسم آريا علي کل النّاحية الواقعة بين البلاد فارس و الهند، فتتناول. و الحالة هذه قسمي کرمان و جدروسيا و آراخوسيا و أدرنجيانة و باروباميزيا و غيرها. و اهالي آريا الذين هم اقدم شعوب آسيا، يظنّ انّهم اصل سکّان فارس و الهند الحاليين...»[25]
يعني سرزمين آريا قطعه ای از سرزمین پارس باستان است که شمالش قطریانه (؟) و جنوبش زرنج (نيمروز) و شرقش كوههای پاراپاميزوس (هندوكش و بابا= جبال مرکزی افغانستان) و غربش سرزمين پارت است. مركز آريا امروزه هرات گفته ميشود. سرزمین سیستان کنونی و بخش شرقی خراسان و گاهی کل سرزمینهای مابین فارس و هند «آریا» گفته میشود.
هم اکنون بخشی از کرمان و جدروسیا (؟) و اراخوزیا (رُخج = قندهار و حوالی آن) و ادرنجیانه (زرنگ = زرنج نیمروز) و پاروپامیزوس (هزارجات کنونی) و غیر آنها، سرزمین آریا میباشد. احتمال دارد که ساکنان قدیمی کشور آریا که قدیمه ترین ملل آسیا هستند، ساکنان اصلی سرزمین فارس و هند کنونی بوده باشند.
محمد امین الخانجی صاحب فرهنگ منجم العمران علي معچم البلدان (1325ق) نواحی سیستان و شرقِ خراسانِ کنونی را سرزمین فارس نخستین و سرزمین ایران کهن دانسته است: وی ذیل «آریه» نوشته است: «و قال احمد زکی بک- و قاموسه طبع فی سنة 1317 ق- «آریه» قسم من بلاد فارس قدیما، یقابله الآن بلاد سجستان والقسم الشرقی من خراسان و قصبته مدینة آریا المسمّاة الآن هرات وهو قسم من ثلثة اقسام یجمعها عندالیونان الاقدمین اسم «آریان» و قد اشتق منه اهل المشرق لفظة «ایران» للدلالة علی بلاد العجم.»[26]
يعني سرزمين آريا بخشی از مملکت پارس باستان است که امروز به جای آن سیستان و بخش شرقی خراسان قرار دارد و مرکز آریا شهر آریا است که اکنون هرات گفته میشود و سرزمین آریا بخشی از سه بخش است که مجموع آن سه بخش را یونانیان «آریان» می گفتند و مردم مشرق زمین از واژة «اریان» واژة «ایران» را ساخته اند، تا کل مردم غیر عرب را شامل گردد.
بجز تفسیر پهلوی اوستا و جغرافیدانان باستان که غالبا، سرزمین افغانستان کنونی را سرزمین فارس نوشته اند، تمام مورخان دورة اسلامی نیز شاهان پیشدادی و کیانی بلخی را شاهان طبقة اول و دوم فارس نوشته اند. پیشدادیان به مدت دو هزار و پنجصد سال و کیانیان بیش از هفت صد سال به عنوان شاهنشاه آریان یا فارس حکومت کرده اند. هم چنین مردم بلخ و ساکنان این طرف دریای آمو (دریای بلخ) در کتب مورخان دورة اسلامی، فارس دانسته شده اند. مثلا ابن جرير طبري در بارة کیقباد نخستین شاهنشاه کیانی نوشته است: «گويند كيقباد وقتى به پادشاهى رسيد و تاج به سر نهاد گفت: «ما ديار ترك را ويران كنيم و در اصلاح ديار خويش بكوشيم.» ... او ما بين مملكت پارسيان و قلمرو تركان به نزديك رود بلخ اقامت داشت كه تركان را از دست اندازى به قلمرو پارسيان باز دارد.»[27]
پوهاند حبيبي گويد: «هيون تسنگ[28] از غزنه به طرف رُخَد (= بُست = قندهار وهلمند) و سيستان و هرات نرفته، چون آيين مزدا پرستي (زردشتي) رواج داشت.- زيرا به قول هيوان تسنگ مردگان خود را به رسم زرتشتيان در دخمه ها مي گذاشتند.). بنابراين، اين سرزمين را بنام «پو-لا- سي» = پارس ناميده است».[29] چنانچه در آينده گفته خواهد شد، آتشگاه كركويه واقع در نيمروز و شمال زرنج ، عبادتگاه گرشاسب زابلستاني و يكي از آتشكده هاي مهم پارسيان (زردشتيان) در كشور افغانستان بوده است، كه بعد از اسلام ويران گرديده است.
در تاريخ سيستان مذكور است كه: «... آتش کرکويه آتشگاهي بوده است درسيستان (درسه فرسنگي شهر زرنگ به راه هرات. اصطخري). و معبد جاي گرشاسب که مردمان به اميد برکات آنجا ميشدند ودعا ميکردند و مستجاب ميشد. در نبرد ميان کيخسرو و افراسياب کيخسرو آنجا شد و پلاس پوشيد و دعا کرد ايزدتعالي آنجا روشنايي فرا ديد آورد و تاريکي که از جادوي افراسياب پيدا آمده بود ناچيزگشت و افراسياب بگريخت‚ پس کيخسرو در آنجا که معبد گرشاسب بودآتشگاهي بساخت و اکنون آتشگاهست. [30]
علامه محمد تقي بهار مُصحِّح تاريخ سيستان در مقدمة آن نوشته: « تاريخ سيستان يگانه كتابى است كه درباره «آتش كركويه» سخن رانده و داستانى در آن باره از ابو المؤيد (بلخي) نقل كرده و «سرود كركويه» را ذكر نموده است و اين معانى همه مؤيد رساله پهلوى «شگفتيهاى سيستان» و «بُندهشن» است كه مركز عمده دين مَزديَسنِى را سيستان دانستهاند، و معلوم ميدارد كه تا عصر مؤلف كتاب يعنى اواسط قرن پنجم طايفه مُغان و علما و متكلمان زردشتى (پارسي) در سيستان بسيار بودهاند.»[31]
مسعودي صاحب مروج الذهب نيز به وجود پارسيان و زردشتيان در قرن سوم هجري درسيستان چنین اشاره دارد: «بعد از سال سيصد هجري مردي به سيستان بوده است كه خود به تنهايي همه كتاب اَوِستا را به طور تمام و كمال مي توانسته است از بر بخواند».[32]
جغرافیای پارس در عهد ساسانی
پس از انتشار دین زدشتی به سمت غرب چون ایران و عراق کنونی، تمام سرزمینهای مابین حوزة آمُل (رود آمُو) تا بابِل (عراق) فارس خوانده شده است. مورخان دورة اسلامی، جغرافیای پارس در عهد ساسانی را چنین شرح داده اند:
ابن فقيه/ قرن سوم/ و ياقوت حموي /قرن هفتم/ نوشته اند که: «سرزمين پارس پيشين قبل از اسلام ، ميان رود بلخ تا مرز آذربايجان و ارمنستانِ پارس تا فرات و پس از فراتِ خاك عرب است تا عُمان و تا مكران[33] و كابل و تخارستان (طخارستان) ».[34]
این جغرافیا در لغتنامه دهخدا ، با اندك تغيير، يعني با انداختن واژة «مرز» از آذربايجان و كلمة «پارس» از ارمنستان، نیز ذکر شده است. [35]
جغرافیای سیاسی پارس در عهد ساسانی
از مجموع اسناد یاد شده، نتيجه گرفته ميشود كه پارس وپارسيان نخستین در آغاز بر سر زمين بلخ وزابلستان و نیمروز و ... و بر ساکنان آن اطلاق ميشده است، چون آئین پارسی زردشتی و زبان پارسی دری، ابتدا در آن جا زاده شد. اما پس از انتشار دین و زبان پارسي در سرزمينهاي ديگر چون عراق عجم (ایران کنونی) و عراق عرب، واژة پارس و پارسي، مانند واژة «مسلمان» به عنوان يك نام مذهبي كاربرد يافته و شامل کل سرزمینهای زردشتی مذهبان گردید. همانگونه که بعد از اسلام، تازیک و تاجیک، به معنی تازی شده و عرب شده (مسلمان) کار برد یافت.
اما اطلاق نام پارس بر جنوب ایران کنونی- به صورت ویژه- احتمالا در سده های پنجم و ششم هجری صورت گرفته است. زیرا شیراز و نواحی اطراف آن بسیار دیر تر از سیستان و خراسان، دست از آئین پارسی زردشتی کشیده اند.
[1] خراسانيان در قرون وسطي، ص283 .
[2] زردشت
[3] خراسانيان در قرون وسطي، ص 286
[4] (تاریخ الطبری، 2/ 295)
[5] تاريخالطبري/ ترجمه،ج1،ص:179/ متن عربی/ دارالتراث بیروت/ 1/ 240)
[6] شاپور رواسانی، جامعه بزرگ شرق، ص 185
[7] تاريخالطبري/ ترجمه،ج1،ص:150 متن عربی/ دارالتراث بیروت/ 1/ 209- 210
[8] تاريخالطبري/ترجمه،ج1،ص:142 متن عربی/ دارالتراث بیروت/ 1/ 201
[9] تاريخالطبري/ ترجمه پاینده،ج1، ص:146 -147 متن عربی/ دارالتراث بیروت/ 1/ 206
[10] تاريخالطبري/ ترجمه،ج1،ص:149 متن عربی/ دارالتراث بیروت/ 1/ 208
[11] احمد دینوری، الأخبارالطوال، ص:34 / ترجمه، ص59
[12] ویل دورانت، تاريخ تمدن جلد 1 ص406
[13] شاپور رواسانی، جامعه بزرگ شرق، ص 315 - 316
[14] شاپور رواسانی، جامعه بزرگ شرق، ص 317
[15] رقيه بهزادي، بند هش هندي صص86- 87- 88 . به مهر داد بهار، بند هش ايراني ص71 نيز رجوع شود.
[16] نک: دهخدا، ذیل البرز
[17] ن: برهان قاطع ج 1، ذیل البرز/چ سعیدی پور
[18] تاريخ مختصر افغانستان ص20
[19] شناخت اساطیر ایران، ترجمه ژاله آموزگار، ص30
[20] شناخت اساطیر ایران، ترجمه ژاله آموزگار، ص60
[21] ذبیح الله صفا، (مأخوذ از دو رسالة کِریستن سِن دانمارکی). مزدا پرستی در ایران قدیم صص 55- 56 . چاپ سوم.
[22] حسين شهيدي مازندراني، راهنماي نقشة جغرافيايي شاهنامه، ص 5، چاپ دوم، تهران، 1374 خورشيدي.
[23] مهرداد بهار، بند هش ايراني ص73
[24] رقيه بهزادي، بند هش هندي زير نويس ص 234
[25] دائرة المعارف بستاني، ج1، ص64، چاپ بيروت، سنه1876م، نوشته المعلّم بطرس البستاني، نشر دارالمعرفة. به قاموس الاعلام نيز رجوع شود.
[26] منجم العمران فی مستدرک معجم البلدان، ج1 ص، 23
[27] تاريخالطبري ص456 / ترجمه پاينده، ج2،ص370 .
[28] سياح چيني در سال هشتم هجری قمری
[29] عبدالحي حبيبي، افغانستان بعد از اسلام، ج 1 ص22
[30] تاريخ سيستان صص 35 –37
[31] محمد تقي بهار، تاريخسيستان، مقدمه، ص:32
[32] محمد جواد مشكور، دينكرد، ص75 از مروج الذهب مسعودي ص110 .
[33] بلوچستان بزرگ که امروزه به سه بخش در میان افغانستان و پاکستان و ایران تقسیم شده است.
[34] ابن فقيه، مختصرالبلدان/ ترجمه، ص: 10./ معجمالبلدان،ج4، ص:227. چ دار صادر بيروت.
[35] دهخدا، لغتنامه، ذیل طخارستان. به استناد از کيهان سياسي حاشيه ص 214
بهنام خدای دادگر و بودگار جهان