کلیات مقالات وبلاگ زابلستان (2)
کلیات مقالات وبلاگ زابلستان
(بخش دوم)
7 ) آریای واقعی و آریاهای ساختگی
از بررسی منابع کهن و اسناد قدیمه دانسته میشود که: آریای اصیل و تاریخی جدا از آریای مصطلح است. عناوین نژاد و زبان « هند و آرين» « هند و اروپایی» و « هند وجرمني» «هند و ایرانی» و... ریشه و محتوای تاریخی، قومی و فرهنگی ندارند. این عناوین صرفا یک نامگذاری سیاسی و بی ریشه و غیر علمی اند.
کهن ترین منبعی که از قوم «آریا» و از سرزمین آنان بنام «آریاوَرته» و «ایرانویجه» و «ایران» نام برده، به ترتیب رِگ وِیدای سروش و اَوِستای زردشت و شاهنامه های پارسی دری است. این اسناد کهن که همگی زاده محیط جبال هندوکش و بابا است، سرزمین افغانستان و پاکستان کنونی را به نام ایرانویجه (جایگاه آریانها) و بنام ایران یاد کرده اند و کَیانیان و گودرزیان و نوذریان و گرشاسب و کُورنگ و سام نریمان و زال و رستم زابلی و زردشت بلخی و ... را که از تبار کیومرث و جمشید و هوشنگ بودند، بنام صاحبان و باشندگان این سرزمین نوشته اند.
در سروده های ویدی و اوستایی و متون پهلوی و شاهنامه ها و در تمام منابع پارسی و عربی دوره اسلامی و در لغتنامه ها و اشعار شاعران پیشگام پارسی دری ، اگر دقت شود، حکایات و تاریخ دو سلسله شاهان پیشدادی و کیانی، بدیهی و مسلم دانسته شده و مورد اتفاق است، و تمام حکایات و نامهای اصلی و زیربنایی، متعلق به این دوره میباشد. یعنی شاهان و مردمانی که امروزه در تاریخ جدید مسکوت مانده و افسانه خوانده میشوند.
واژگان «آریان» «آریاوَرته» «ایرانویجه» «آریَه» و نام «یَم» (جمشید) و «تریته» (فریدون) و «سام» و «کرشاسب» (از تبار سام و جمشید) و نام کیانیان و ... و نام رود بلخ و هیرمند و نیز نامهای کوه «هَرا» و «هَربُرز» و «البرز» و «اُوپَارسِیَن» که به معنی رشته کوه هندوکش و بابا است، نخستین بار در «رِگ بَید» و سپس در «اَوِستا» و پس از آن در متون پهلوی و شاهنامه ها ذکر شده است. جمشید نامی است که تاریخ باستانی بلخ بنام او آغاز شده است و سام نامی است که تاریخ زابلستان با نام او آمیخته است. بجز سام نریمان که پهلوان شاهنامه است، در دورة اسلامی نام سرزمین غور و غرجستان بنام مُلک سام یاد شده و هم چنین اسامی بیش از هفت نفر از شاهان غوری که در قرون پنجم و ششم هجری در غورستان و بامیان و تخارستان سلطنت میکردند، پسوند سام دارد، مانند سلطان غیاث الدین محمد سام غوری و معزالدین سام بامیانی و...
در تواریخ نثر و نظم کهن پارسی پیوسته «ایران» و «توران» مطرح است. مرزِ شمالی ایران تاریخی کوههای حصار در شمال آمودریا و مرز غربی آن کویر بزرگ یا کویر نمک بوده است.
بدون تردید تاريخ و نژاد آرياهاي بلخي و زابلي، از صدها قبايل آلپی سکایی توراني و يافثي نژاد جدا ميباشد. طوایف آلپی سَکایی یا اُورالی آلتایی از سرزمین توران (ترکستان شرقی و غربی، یعنی نواحی رود تاریم و سیر دریا و دریای اُورال یا خوارزم و نواحی خزر و جبال آلپ و قفقاز و...) به نقاط دیگر دنیا مهاجرت کرده اند.
این نکته بسیار مهم است که در تمام سروده های مقدس ریگ بید و اَوِستا و متون پهلوی و نیز در تمام شاهنامه های دری که زادة محیط بلخ و زابلستان است از هیچ یک از طوایف آریای نام نهاد کنونی نام برده نشده است. درین متون کهن ، بجز شاهان پیشدادی و کیانی و هم تباران آنها که از تبار کیومرث بودند و در دره های رشته جبال البرز و اُپارسِیَن (هندوکش و بابا) یعنی در سرچشمه های رود بلخ و هیرمند و مرورود و هریرود ساکن بودند، هیچ قومی آریا خوانده نشده است.
در سرودهای ویدی و اوستایی و شاهنامه های پیش از فردوسی از مادها و پارتها و از هخامنشیان و کورش و داریوش و از اشکانیان و ساسانیان و سکاها و تخارها (کوشانیان) و هیاطله و از سرزمین آنان نام برده نشده است. در شاهنامه فردوسی گرچه از ساسانیان نام برده شده، اما از اشکانیان به اجمال یاد شده و از هخامنشیان هیچ نام و نشانی نیست.
در فرهنگهایی چون فرهنگ برهان (چاپ سنگی) فرهنگ رشیدی (چاپ قدیم) و فرهنگ آنندراج (چاپ هند) و دیگر فرهنگهای قدیمه، واژگانی چون هخامنش و کورش و داریوش وجود ندارد. اما در فرهنگ رشیدی و نفیسی کورش را کیخسرو پادشاه ایران نوشته است. [i] به احتمال زیاد نام «هخامنشیان» به جای «کیانیان» و نام «کورش هخامنشی» به جای «کیخسرو کیانی» و نام «داریوش هخامنشی» به جای «دارا کیانی» ، از دوره رضاشاه و ظاهرشاه به بعد وارد لغتنامه ها و کتابها شده است.
8 ) آیا اَوستا و شاهنامه افسانه اند؟
البته شکی نیست که مضامین اَوِستا و شاهنامه ها با زبان شاعرانه و کنایی بیان شده و در طول زمان دراز با نوعی افسانه درهم آمیخته، و در برخی موارد افسانه ای شده است؛ اما مغرضانه و یا بی خبری خواهد بود که تمام محتوای این سرمایه های مهم تاریخی و ادبی را دروغ و افسانه بشماریم و به خاطر چند تا کَیک اصل پوستین را دور بیندازیم. آیا ما چند صفحه از اَوستا و یا شاهنامه را به صورت تطبیقی خوانده ایم تا بدانیم که قضیه از چه قرار است؟
ما باید مطالعة تاريخي خود را از همين افسانه ها (دراصطلاح دیگران) با ديد تطبيقي آغاز نماييم. سازندگان افسانه، افسانه نيستند. لابدكساني بوده اند كه با تخیلات عالی و ذوق شاعرانه خود افسانه هايي چنین بلند و دلکش و ادبیاتی به این زیبایی و پختگی را آفریده اند. تا مردان و شخصیت های بزرگی در تاریخ وجود نداشته باشند، اسطوره ای هم ایجاد نمی شود. آنهم بدین محتوا و زیبایی.
بدون شک اين داستان ها واسطوره ها (در اصطلاح ديگران) در ظرف هزاران سال از متن وقایع بر خواسته وكم كم رشد كرده اند.
شما توجه کنید که تاریخ هیچ قوم و مملکتی در دنیا قطعی نیست و تاریخی به صورت قطعی و صد در صدی و به شکل دو دو تا چهار تا، در دنیا وجود ندارد. ما در تاریخ نگاری خود هیچگاه تنها بر روایات اوستا و شاهنامه ها و مورخان دیگر بسنده نکرده ایم، بلکه از شواهد و نشانه هایی چون: زبانشناسی و قوم شناسی و آثار باستانی نیز کمک گرفته و سرانجام نتیجه گیری میکنیم.
ما وقتی که از تاریخ بلخ و بامیان و زابل و کابل و نیمروز و سیستان و از اوستا و شاهنامه و زردشت بلخی و اسفندیار کیانی و رستم زابلی و... حرف میزنیم، این شواهد و قراین را نیز در نظر داریم که:
1)خرابه شهر کهنه بلخ به اندازه 12 فرسخ در 12 فرسخ هم اکنون موجود است. 2) دیوارها و پیل پایه های آتشکده نوبهار یا کعبه زردشت تا کنون در بلخ موجود است، و افسانه نیست. 3) وجود زردشت و وجود کتاب مقدس اوستا که به دستور گشتاسب (پنجمین پادشاه کیانی) بر روی دوازده هزار پوست گاو دباغی شده مکتوب بوده و در گنج شایگان بلخ نگهداری میشده است، یک حقیقت تاریخی انکار ناپذیر میباشند. 4) وجود دین و آیین پارسی زردشتی و وجود زردشتیان تا آمدن اسلام در بخش اعظمی از خاک خراسان (افغانستان) یک حقیقت است و افسانه نیست. 5) خرابه کاخ نوشار کیانیان در سرخ کوتل بغلان و تندیس های غول پیکر سلسال و شهمامه یا سرخ بت و خِنگ بت در بامیان یک حقیقت است. 6) ویرانه شهر غلغله و حصارهای شهر ضحاک بامیان و شهر شگفت آور زیر زمینی در داخل صخره سنگی که دارای دوازده هزار باب خانه و یک هزار باب دکان و جاده ها و کوچه ها و چهار راههای بیشمار در زیر شهر ضحاک ساخته شده، موجود استند. 7) شهر نریمان و غار فریدون و زیارت کاوه آهنگر که همه نامهای شاهنامه ای اند، در بامیان هم اکنون موجود اند. 8) ویرانه های قلعه یا شهر بربر و چهل برج در یکه وُلنگ که دارای سیصد برج بوده، و قلعه یا شهر قُرغان از کاخهای هجیر بن گودرز کیانی در ولسوالی هجیرستان (دایه) واقعیت خارجی هستند و افسانه نیستند. 9) قلعه یا شهر تاریخی بُست و قلعه های گوناگونی بنام رستم و کیانیان در نیمروز و هیلمند و فراه و زرنج و قلات و قلعه فرود پسر سیاوش در شارزاییده جاغوری و دهها ویراندژ دیگر در کشور ما واقعیتهای موجود اند و افسانه نیستند. 10) تصویرها و تندیس های طلایی و مسی و سنگی و سفالی یافت شده از بلخ و بامیان و فندوقستانِ غوربند و کاپیسا و بگرام به چهره آسیایی یا هزارگی هم اکنون در موزه های کابل و پاریس و لندن موجود اند. 11) اگر تاریخ شاهان غوری و شاران غرجستان و شیران بامیان را دقت کنیم به کرات می بینیم که آنان مُلک خود را مُلک سام خوانده و خود را از فرزندان سام نریمان یاد کرده اند. 12) بخش نخست ریگ بَید و تمام اوستا و تمام شاهنامه ها در سرزمین ما سروده شده اند و بخش اعظم شاعران و نویسندگان پیشگام شعر و نثر دری متعلق به مملکت ما بوده اند.13) طایفه هایی چون: قوم کَیان، پَشین، بِیری و رامِی که در اوستا از زیرمجموعه قوم آریان و از طایفه کیان نام برده شده اند و نیز طوایف هَژیر، بَرمَک، نَریم، راموز، پولاد، پَهلو و زاولی که در شاهنامه به عنوان طوایف زابلی یاد شده اند، هم اکنون در میان مردم هزاره و بنام هزاره و با گویش اوستایی و دری کهن زندگی میکنند.
ما در واقع با این رویکرد و با این منابع و شواهد تلاش داریم که یک تاریخ مقبول و مستدل و قابل اطمینان برای کشور و مردم خود بنویسیم.
9 ) نامهای تاریخی افغانستان
پیش از این اشاره شد که منظور از آریانا در این تحقیق، ایران کهن یا ایرانِ اَوِستا و شاهنامه است. یعنی منظور ایران پریروز و خراسانِ دیروز و افغانستان امروز است. از بررسی متون قدیمه چنین دانسته میشود که نامهای تاریخی کشور ما در طول تاریخ بنام «هَنِیره بامی» و « ایرانویجه» و «ایران» و «خراسان» بوده و در حدود دو و نیم قرن اخیر موسوم به «افغانستان» شده است. [ii] به بیان دیگر: ایرانویجه در عهد کیومرثی بنام هَنیره و در عهد پیشدادی و کیانی بنام ایران و در دورة اسلامی بنام خراسان بوده و در دونیم قرن اخیر موسوم به افغانستان شده است. [iii]
یعنی در دوران باستان هیچ سرزمینی بجز زابلستان و کابلستان و بخشی اندک از ایران پهلوی بنام ایران یاد نمیشده است. هم چنین پس از اسلام تا حدود دو قرن پیش بجز بخش اعظم افغانستان و بخش اندک ایران پهلوی هیچ سرزمینی بنام خراسان نبوده است.
آریانا یا ایران شاهنامه شامل دو بخش به نام زابلستان (از واخانِ بدخشان تا هرات و زرنج) و کابلستان (کابل تا رود سند) بوده است. به بیان دیگر منظور از کشور آریانا از مُلتان تا گرگان و از واخان تا کرمان می باشد.
دائرت المعارف آریانا و انجمن تاریخ در کابل به دلیل خاص سیاسی، از اطلاق کلمة «ایران» بر افغانستان دوری جسته و آریانا یعنی گفتة یونانیان را برگزیده و نوشته است: «مملکتی که در تاریخ معاصر آسیا و جهان، بنام افغانستان یاد میشود، در قرون وُسطی به اسم «خراسان» و در قرون قدیمه بنام «آریانا» شهرت داشت.» [iv]
پس از تسلط يونانيان و اسکندر (330 ق.م) «ایران» كه نام رسمي مملکت ما بود، به «باكتريانا» تبديل گرديد. واز اين پس نام آريانا و ايران كم كم از زبانها افتاد؛ تا اينكه پس ازورود اسلام (قرن6م) درتمام قرون میانه، نام تاريخي ورسمي این سرزمین «خراسان» بود.
بلی! در قرن هجده میلادی نام کشور ما افغانستان شد. در این قرن پس از ویرانگری لشکر نادر شاه افشار در هرات و سیستان و نیمروز و... اقتدار کیانیان یا ملوک نیمروز تضعیف گردید. به گفتة سایکس: «نادرشاه و چپاول گران حرام زاده اردوی وی را، به حق می توان فرزندان خلف یغما گران وحشی مغول و تاتار نامید. آن ها آنچه که توانستند بردند و آنچه که نتوانستند ببرند، ویران کردند. درست مانند کاری که یک گروه بابون (نوعی میمون) های افریقای جنوبی در باغ انگور انجام می دهند. اگر علایم و باقی مانده های سیستم عظیم کانال های آبیاری و آبرسانی نبود، انسان نمی توانست گستردگی و دامنه ی این ویرانی های کیانی را باور نماید، کانال هایی که روزگاری برای انحراف آب از هیرمند و آبرسانی به مرکز مسکونی دره هلمند، احداث شده بودند.» [v]
پس از این واقعه خونین، ابدالیان هندی تبار کم کم بر کشور خراسان مسلط گردیدند. احمدخان ابدالي- احمد شاه بابا- از قوم افغان در اكتبر 1747م/1160 هجری، (260 سال پيش ازين (1385ش) در قندهار بر اريكة سلطنت خراسان جلوس نمود و خود را در آغاز پادشاه خراسان خواند. از اين پس كم كم نام خراسان به «افغانستان» تغيير يافت. پس از آمدن نام افغانستان، تاريخ آريانا و خراسان و تاريخ ادبيات دري در کشور، بيگانه شده و کم کم معلّق و مسكوت گرديد. پس از رفتن نام خراسان (برآمدگاه خورشيد)، گویا خورشيدِ روشنايي و شادي نيز از مملکت ما روي گردانيد و به جاي آن، آه و فغان، زورگویی و نزاع قومی، ركود و تنگدستی، جهل و بی سوادی بر سرزمین ما استيلا يافت. تا حدي كه امروز اين مملكت را بصورت ويرانهاي غم انگيز و بی نام و نشان نظاره ميكنيم.
حاكمان جديد افغانستان، با فرهنگ قبيله اي و با سياست انحصار قومی خود، اهميت فرهنگ و تاريخ و ادبیات وحدت بخش آريانا و خراسان را نادیده گرفتند و به طور پيگير با آن بی مهری نمودند. نام قومی کشور و فرهنگ و زبان کم ظرفیت قبیله ای، نتوانست تمام مردم و اقوام خراسان را راضی کرده و زیر پوشش خود بگیرد.
در افغانستانِ پس از «خراسان» داستانهاي شاهنامه وادبيات غنی دري بي صاحب گرديد. زردشت بلخي (صاحب کتاب اَوِستا)، جمشيد زابلی، آریان هوشنگ (صاحب کتاب جاودان خرد)، منوچهر بامی، كيخسرو، کی پَشین، رستم زابلي ، مهرابشاه کابلی، سُهراب سمنگانی، اردشیر بهمن و اسفنديار کیانی و سياوش و آرش و... افسانه خوانده شدند و بوعلي و مولوي و بيروني و سنايي و... آواره و بی کشور شدند. از اين ستم بزرگ، نه تنها قوم يا اقوام خاصي در كشور صدمه ديدند، بلكه بر كل فرهنگ و تاريخ و زبان و ادبيات پنج هزار سالة سرزمین مشترک ما لطمة مرگباري وارد گرديد.
نگارنده از مجامع علمي و وجدانهای آزاد بشري و از روشنفكرانِ هموطن و داراي وجدان ملي و علمی، اميد دارم كه بيش از اين راضي نشوند سانسور حقايق و ستم بر تاريخ خدمت گذاران بشري و ملي ما دوام يابد و کشور ما از افسانه ها و اسطوره ها و تاریخ خود بیگانه بماند. جوانان روشن فكر ونخبگان فكري وعلمي وطن ما، تابوی ايجاد شده در ذهن مردم را بشكنند و كاخ فريب و دروغ درباريان قبیله گرا را از بنياد ويران سازند و براي شناخت فرهنگ و تاريخ وهويت پر بار و وحدت بخش كشور خود بیندیشند.
اگرما خود، تاریخ وهویت خود را نشناسیم، دیگران برای ما هویت و تاریخ خواهند ساخت. جامعه یی که دیگران برایش تاریخ بنویسند، بیچاره و بدبخت است.
بیایم با خود آشتی کنیم. با تاریخ درخشان و نیاکان سرفراز خود صلح کنیم. بیاید خود را در آیینه خود ببینیم. سعي شود كه از درخت كهن سال ما دگر باره شاخ و برگي سر زند. نه آنكه تيشه به ريشة آن رسد. حس برابري ما را وادارمي كند كه بفكر خود بيفتيم و معمار سرنوشت خود باشيم واز ديگر كسان عقب نمانيم.
10 ) آریانا پیشگام فرهنگ و تاریخ و تمدن
نگارنده بدون هیچ اغراقی یاد آوری میکند که: كشور آريانا (به مركزيت بلخ و بامیان و سیستان تاریخی) درآسیای ميانه و شبه قاره هند، پيشگام وبنيان گذار مدنيت، دين، سلطنت، علم و فرهنگ، ادبيات و زبان پیشرفته، تاريخ و جغرافیا، اسطوره و افسانه، فلسفه و کلام و عرفان و پیشکسوت علم شیمی و هيئت ونجوم و ریاضی بوده است. ستون فقرات فرهنگ و تاريخ، افسانه و داستان و ادب پارسي و بنياد شاهنامه ها در حوزة بلخ و زابلستان پي ريزي شده ورشد يافته است. اگر افسانه ها، داستان ها ، رخدادها وشخصيت هاي اسطوره اي وتاريخي اين حوزه را از تاريخ برداریم ستون فقرات تاريخ آريانا و زبان پارسي درهم شكسته و از بنیاد فرو مي ريزد. اگر شاعران و نویسندگان بزرگ زبان پارسي حوزة بلخ و زابلستان از تاريخ برداشته شوند زبان پارسي بي تاريخ مي شود.
سرزمین بلخ و زابلستان، پيشتاز و پيشكسوت در صحنة دين وزندگي واخلاق بشري بوده است. هزاران سال پيش هنگامي كه جهان در تاريكي رفتارهاي ددمنشانه اي فرو رفته بود نياكان ارجمند ما چون کَیانیان پارسی در بلخستان و زابلستان، با دستور سادة «انديشه نيك» «گفتار نيك» «كردار نيك» بنياد جاودانه راستي ونيكي وآزادي وآزادگي را در پهنة زمان بي كران استوار ساختند.
مردم این حوزه پرچمداران آزادي و فرهنگ و پيامبران رهايي و رستگاري بودند. پیامبران بزرگی چون «سروش» صاحب کتاب مقدس ریگ ویدا و «هوشنگ» صاحب کتاب مقدس جاودان خرد و «وَهکرت» و «کیخسرو» و نیز «زردشت» صاحب کتاب مقدس اََوِستا از سرزمین بلخ و هیرمند و زابلستان بر انگیخته شده اند. بنیاد اخلاقی و شعار زیبای «پندار نیک» «گفتار نیک» و «رفتار نیک» را بلخیان و زابلیان پایه گزاری نموده و به بشر عرضه نموده اند.
پیام توحیدی و ضد تبعیض خاتم پیامبران (ص) و اسلام علوی، نخستین بار با همکاری مجاهدان غوری به شبه قاره هند را یافت و بی جهت نیست که امروزه پاکستان موشک اتمی خود را بنام شهاب غوری نامیده است.
فرهنگ و عرفان خداوندگار بلخ مولانای بزرگ، ریشه در سرزمین پر برکت بلخ دارد. شاهنامه ها و اساس تاریخ ادبیات دری شناسنامه سرزمین ما است. دو سوم داستانهاي شاهنامه فردوسی و اساس ادبيات غنی دري متعلق به سرزمین و نیاکان ما است.
تا آنجائيكه نگارنده در تاريخ جستجو كرده است و اهل تحقیق به خوبی میدانند، « رِِگ بَيد» و «اَوِستا» و تمام گاهنامه ها و شاهنامه های دری در حوزة بلخ و زابلستان سروده شده اند. رِگ بيد كتاب مذهبي عهد پيشداديان، متعلق به حدود 1500 تا 2500 سال پیش از میلاد و اوستا کتاب مذهبی دورة کیانیان مربوط به 660 سال پیش از میلاد بوده است.
رِیگ بَید و اوستا نمايندة يك ارتباط فكري است و محتوا و زبان و جغرافیای هردو بسیار بهم نزدیک و همسان است. در حقیقت رِگ بید مادر اوستا و اوستا مادر شاهنامه ها است.
همانطوری که خورشید ابتدا از سرزمین خراسان طلوع کرده و سپس به سرزمینهای غربی میتابد، نامهای آریا و ایران و پارس و خراسان و دین پارسی (زردشتی) و فرهنگ و زبان و ادبيات پارسی دری و نامها و اسطوره های شاهنامه نیز از خراسان زمین و از بلخ و زابلستان به نقاط غربی و شمالی گسترش یافته است. سهم و نقش ایران و ایرانیان پهلوی در تاریخ و فرهنگی بنام تاریخ و فرهنگ ایران و پارس و خراسان اندک است.
دوسلسلة امپراطوري پيشداديان و كَيانيانِ پرآوازه با تمامِ رواياتِ اسطوره اي وتاريخي سه و نيم هزار سالة خود، بطور كلي از حقايق روشن و ازمسلمات تاريخ بلخ و زابلستان ميباشند. شاهان پیشدادی و کیانی همانها هستند كه ديگران در كتب خود مكررا از آنان به عنوان شاهان داستاني و شاهان افسانهاي ياد و تبليغ ميكنند.
11 ) خراسان و خراسانیان تاریخی
جغرافیون قرون میانه و معاصر، واژه خراسان را که یگ واژه پهلوی است به معنی مشرق زمین نوشته اند. ين اسم در اوایل قرون وسطي بطور کلي بر تمام ايالات اسلامي که در سمت شرق کوير لوت (شمال کرمان) تا کوههاي هند واقع بودند، اطلاق ميگرديد.
بیشتر جغرافیون، خراسان و ماوراءالنهر (شمال آمودریا یا سرزمین هیاطله) را دو سرزمین جداگانه ضبط کرده اند. جغرافی نویسان چهار شهر مرکزی خراسان را به ترتیب، بلخ و هرات و مرو و نیشابور نوشته اند.
گفتنی است که منظور از این حدود جغرافیایی بیشتر جغرافیای سیاسی در نظر است؛ اما جغرافیای فرهنگی و اجتماعی و تاریخی خراسان شامل بلخ و مرو و هرات و سیستان میباشد.
نکته مهمی که در تاریخ آریانا و زابلستان و خراسان باید در نظر گرفت اینکه در هیچ متن تاریخی پیش از اسلام و پس از اسلام، آریاها و زابلیان و سیستانیان و خراسانیان و غوریان و غرجستانیان را ترک و تاجیک و یا افغان و زبان آنان را ترکی و یا افغانی ننوشته اند. همیشه آریان و زابلی و سیستانی و خراسانی و غوری و غرجستانی نوشته اند. هم چنین در داستان جنگها و لشکر کشی های پیش از اسلام و پس از آن، پیوسته ایران با توران و زابلیان با ترکان و خراسانیان با ترکان در مقابل هم مطرح بوده و جدا از هم ذکر شده اند.
نقش خراسان و خراسانیان در تاریخ اسلام بسیار مهم است. پس از اسلام، عالمان، متكلمان، منجمان وفلاسفه، فقهاء ومحدثان و مفسّران خراساني، در مكه ومدينه وبغداد چشمان جهان را خيره كرده بودند و به گفته مقدسی شامی دانشمندان خراسانی جان بخش دو حرم خدا (مکه و مدینه) بودند.
در قرون نخست اسلامی، خاندانهای بزرگی چون برمکیان بلخی، نوبختیان خراسانی، صفّاریان سیستانی، سوریان مرو وغور، شَنسبیان غور و بامیان (شاران غرجستان و شیران بامیان) در عین پیروی از اسلام و مذهب اهل بیت پیغمبر (ع) با حمایت از فرهنگ و ادبیات پارسی در برابر عرب، توانستند زبان پارسی را از خطر انهدام و انحلال برهانند. البته نا گفته نماند که از سدة چهارم هجری به بعد، دسته هایی از خاندان ترک و مغول چون غزنویان و تیموریان در خراسان (افغانستان کنونی) و ایلخانان مغول در تبریز و سلجوقیان و صفویان و قاجاریان در عراق عجم (ایران پهلوی) نیز از خراسانیان پیروی کردند و تشویق سخنوران پارسی را افتخار و باعث دوام حکومت خود می شمردند و در پیشبرد این زبان تلاش کردند.
در قرن دوم هجری پس از نهضت بزرگ و عدالت خواهانة خراسانیان که به سرپرستی افرادی چون ابو مسلم مروزي خراساني و ابوسلمه خلال و امیر فولاد غوری و خالد برمکی بلخی و ديگر علویان، صورت گرفت، خلافت بني اميه منقرض شد و بني عباس روی کار آمدند. از این پس خراسانيان به طور مستقیم در دربار خلافت اسلامی راه يافتند. برمكيان بلخي (مانند خالد، يحيي و جعفر برمكي و...) و نوبختيان خراسانی (مانند ابوسهل اسماعیل نوبختي ملقب به استاد العلماء و فیلسوف امامی و شیخ المتکلمین شیعی وشاگرد امام حسن عسكري (ع) و مانند حسين بن روح نوبختي سومين نايب خاص امام زمان (ع) در زمان غیبت صغری و...) در مركز خلافت اسلامي در بغداد، حكومت داري و فرهنگ سازي و نام نيك و دینداری و اخلاق مثل زدني خود را به رخ جهان كشيدند.
خراسانیان چون شَنسب ابن خِرنگ غوری و ماهُویَه ابوبَراز سوری مروزی، پس از اسلام، از زمرة نخستین كساني درجهان تشيع بودند كه در سال 36 هجري در كوفه مر كز حكومت علي (ع) رفته و با وي پيمان وفا داري بستند و از وی عهد و لوا گرفتند. غوریان و سیستانیان مقتدر و وفادار هیچگاه به خاندان پیامبر (ع) ناسزا نگفتند و دامن خود را به این ننگ نیالودند. به قول یاقوت حَمَوی: کدام شرف بالا تر از این است، در حالی که در دو حرم خدا (مکه و مدینه) به برادر رسول الله ( علی) و خاندان پیامبر (ص) لعن و ناسزا میگفتند؛ اما مردم مقتدر و وفادار غور و سیستان به آن حضرت ناسزا نگفتند. [vi]
دريغا وفسوسا كه حال ما با درخشندگي تاريخ ما مطابقت ندارد. آدم كُشان و دست هاي پليد، وحدت و سيادت قومی و فرهنگی و سياسي ما را به تبر تقسيم و نسل كشي خدشه دار نموده اند.
[i] فرهنگ رشیدی نوشته عبدالرشید مدنی تتوی، ج4، ص2858 / چ قدیم/ فرهنگ نفیسی، نوشته دکتر علی اکبر نفیسی (ناظم الاطباء)
[ii] ر.ک: دائرت المعارف آریانا، ص17، چ کابل، 1334 ش.
[iii] ر.ک دائرت المعارف آریانا، ص17، چ کابل، 1334 ش.
[iv] دائرت المعارف آریانا، ص17، چ کابل، 1334 ش.
[v] سایکس، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 483
[vi] ر.ک: منهاج سراج جوزجانی، طبقات ناصری، ج1، ص 377 / کابل 1328/ و طبقات ص319 و320 تهران، 1363 ش / و محمد پادشاه، فرهنگ آنندراج. چ هند/ و معجمالبلدان، ج3، ص190- :191 ذیل سجستان (چ دار صادر بیروت) / و معین الدین محمد اسفزاری، روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات، صص 355- 356. 1338 تهران.
بهنام خدای دادگر و بودگار جهان