نکات جدید و موارد سکوت

پیش از هر چیز از خوانندگان محترم آرزومندم که شتاب زده قضاوت نکنند و پیش از ختم داستان مرا متهم به افسانه گویی و خیالبافی و یا بیگانه پرستی نکنند، و نوشته هایم را مانند فیلم چند قسمتی بدانند که نتیجه نهایی پس از پایان فیلم معلوم میشود. امیدوارم کریمانه تحمل کرده و صبورانه بخوانند و عالمانه نقد نمایند.

یک) با شگفتي و تأسف به اين واقعیت تلخ پی برده ام كه ميان متون قديم تاریخی و نوشته هاي سدة اخير، تفاوت‌هاي جدی وجود دارد و بعضی ترجمه ها با متون اصلی خود تفاوت دارند. بسیاری از نوشته های معاصر را آكنده از مغالطه و آلوده به اغراض سیاسی و استعماری يافتم. كتاب هاي تاريخ ایران باستان یا ایران اوستایی و شاهنامه ای بنام «تصحيح» و «تحشيه»، بنفع قوم و سرزمين خاص، تغییر یافته و مورد مغالطه قرا گرفته است. حقايق زیاد و مسلم تاريخي ، مبهم و مسكوت گذاشته شده و يا بدون دليل، افسانه خوانده شده اند. موارد صريحي كه قابل انکار نبوده، با طرح احتمالات واهی و فرضيات ساختگي بطور ماهرانه مشوش و مغشوش گرديده اند. در نوشته های جديد، چه بسا رخدادهاي زماني را به زماني ديگر منتسب داشته و اسامي اشخاص را از يك دوره به دورة ديگر و از جايي به جاي ديگر برده اند. متأسفانه اين دست بردها خوانندگان ناتوان و یا خوش بین را گمراه و سردرگم کرده و کار محققان را بسیار دشوار ساخته است.

دو) بیشتر نوشته ها و نظرات تاریخ نویسان معاصر ایران و افغانستان، مبتنی بر نقل قول از غربیان است که به نحو متضاد و آشفته و ادعای صرف مطرح شده و روح و ذهن خواننده نقاد را قناعت نمیدهد. همه از فرهنگ و تاریخ پنج هزار سالة آریانا و نژاد هندو آرین دم می زنند ، لیکن تصویر روشن و مستدل از مردم، زبان، جغرافیا، سلاطین و پایتختها و طوایف آریا ارایه نمی دهند. از هخامنشیان، کوشانیان، هپتالیان و... به عنوان شاهان باستانی آریانا نام میبرند، اما از دلایل معتبر تاریخی و از شواهد کافی چون کتاب، خط، زبان و آثار باستانی روشن و قناعت بخش خبری نیست. نگارنده باور دارد كه مجموع اين گونه فرضیات و مغالطه ها به منظور تاریخ سازی است و بيشتر از يك فرضيه اعتبار ندارد.

سه) از سرودهای ویدی و اوستایی و از بررسی تاریخ فرهنگ و ادب دری و از تندیسهای دوره میترایی و یونانوباختری و بودایی با چهره و قیافه مردمان آسیایی که از بلخ و بامیان و غوربند و کابل و سیستان و... کشف شده اند، و از روی علایم و شواهد موجود زبانی و قومی در جبال مرکزی افغانستان دانسته میشود که: آریان آن طوری که معروف شده است، نام نژاد نیست، بلکه نام یک قوم نسبتا کوچکی از تبار کیومرث و هوشنگ بوده که در پیرامون جبال هندوکش و بابا، فرهنگ ویدی و اوستایی یا آیین های میترایی و زردشتی و شعار «پندار نیک» «گفتار نیک» و «رفتار نیک» و افسانه ها و اسطوره ها و ادبیات پارسی دری را پایه گزاری نمودند و به هیچ جا مهاجرت نکردند. نژاد مشترک «هند و آرين» یا «هند و ایرانی» و « هند و اروپایی» و... که امروزه تاریخ نویسان  غربی و معاصر مطرح کرده اند، یک نام نو و غیر علمی و صرفا یک نامی سیاسی و دروغ محض است و مهاجرت آریاها بجز مهاجرت صدها طایفه چادرنشین آلپی سکایی، یک مهاجرت موهوم و غیر قابل اثبات است.

درین متون کهن ، بجز شاهان پیشدادی و کیانی و هم تباران آنها که در سرچشمه های رود بلخ و هیرمند و مرورود و هریرود ساکن بودند، هیچ قومی آریان خوانده نشده است.

از کهن ترین تندیسهای طلایی و مسی و سنگی و سفالی و گچی باقی مانده از دوران میترایی و بودایی که از بلخ و کاپیسا و بگرام (شمال کابل) و غوربند و بامیان و جلال آباد و قندهار پیدا شده و نیز از تصویرهای رنگی در مزگت های اطراف و رواق سرخ بت و خِنگ بت و معابد دره ککرگ بامیان و... فهمیده میشود که همان ساکنان باستانی و بومی این حوزه که در اوستا و شاهنامه ها و تواریخ خود، خویشتن را آریان و بلخی و زابلی و خراسانی و غوری و غرجستانی و سرزمین خود را بنام ایرانویجه یا ایران و زابلستان و خراسان و غرجستان خوانده و از خود افسانه ها و اسطوره ها و شاهنامه ها و ادبیات دری و آثار عظیم مدنی و فرهنگی به یادگار هِشته اند، قیافه و چهره شان  نزدیک به قیافه و چهره بومیان آسیا و دراویدیها و متعلق به نژاد زرد اصطلاحی  بوده اند، نه به قیافه رومی و یونانی.

بدون شک اگر امروزه کسی به دنبال بقایای قوم آریان اصیل اوستایی و شاهنامه ای و به دنبال لغات خالص آریانی یا پارسی کهن بگردد، باید به منزوی ترین دره های جبال مرکزی افغانستان مسافرت نماید.

نژاد و زبان مشترک « هند و آرين» یا «هند و ایرانی» و « هند و اروپایی» و... هیچ ریشه و محتوای تاریخی، قومی و فرهنگی ندارد، آریاها به مفهوم امروز، غالبا تورانیان تاریخی یا صدها طایفه چادرنشین آلپی سکایی هستند كه در سال 1845 میلادی توسط غربیان، وارد ادبيات تاريخ گرديده اند. طوایف زیر مجموعه آریای اصطلاحی در هیچ منبع کهن شرقی آریا خوانده نشده اند و تحقیقات میدانی این نظر تایید میکند؛ زیرا اگر تک تک طوایف زیر مجموعه «هندو آرین» را در منابع کهن و قرون میانه خاور زمین و در تمام تواریخ و لغتنامه ها، مورد تحقیق و بررسی قرار دهیم، مطلب یاد شده مسلم میگردد.

در این تحقیق منظور از آریا قوم آریا است نه نژاد هندوآرین اصطلاحی و منظور از آریانا نیز  ایران کهن یا ایرانِ اَوِستا و شاهنامه است نه ایران کنونی. یعنی منظور ایران پریروز و خراسانِ دیروز و افغانستان امروز است. هم چنین منظور از تورانی و ترک باستانی و یا شمالی که درین قلم بکار میرود، جهان ترک امروزی نیست، بلکه منظور جوامع و طوایفی است که امروزه بنام نژاد هندوآرین، نقاب آریا را به رخ کشیده و پوستین تاریخی آریا را پوشیده اند.

ما فقط دنبال حقایق تاریخی کشور مشترک و در صدد درک جایگاه و سهم فرهنگی و تاریخی مردم خویش و دنبال تجارب تلخ و شیرین تاریخ و در صدد شناخت همدیگر و دید انسانی نسبت به هم و جویای یک محور قوی و انسجام بخش ملی هستیم و شیفته نژاد و عاشق نام ترک یا پارس و آریا و غیر آن نیستیم. ما معتقدیم که: ترک و مغول و آریا و پارس و عرب و... همه انسان اند و ذاتا هیچ برتری یا کمی از هم ندارند.

چهار) در تاریخ تبانی سدة اخير، تاریخ عناوین کلیدی و اساسی چون: ایرانویجه، پارس و پارسيان، بلخِ باميان، مَروِ شاهجهان، مَرورود (مَرواب= مَرغابِ بادغیس) باميان، زابلستان و كابلستان، زابل و زابلیان، نيمروز و سيستان، صفّاریان و کَیانیان ، خراسان و خراسانيان، برمکیان، غور و شاهان غوری (خاندان سام و سوری وآل شَنسَب و آل کُرت = شاران غَرجِستان و شیران بامیان)،  غرجستان و «هزاره» مورد سکوت و یا تحریف قرار گرفته است؛ بویژه پنج عنوان کَیان، زابل، بلخ، بامیان و غور به شدت مورد سکوت و یا دستبرد قرار گرفته است.

پنج) مهمترين سرچشمة تاريخ و فرهنگ ما، و نمونة عالي ترين ادبيات، و اشعار باستانی، و گران بها ترین اسناد تاريخي ما، سرودهای مقدس ویدی و اوستایی و سپس پارسنامه ها و شاهنامه ها است. ريگ بيد كتاب مذهبي عهد پيشداديان، متعلق به حدود 1500 تا 4000 سال پیش از میلاد بوده و اَوِستا کتاب مقدس مربوط به دوره کیانیان (660 پیش از میلاد) و پس از آن تا آمدن اسلام بوده است.   

از متون ویدایی و اوستایی و از متون کهن پهلوی و منابع کهن دری و شاهنامه ها و از نوشته مورخان و جغرافیون عربی و پارسی دورة اسلامی چنین دانسته میشود که نامهای تاریخی افغانستان در طول تاریخ پنجهزار ساله خود در عهد کیومرثی بنام «هَنِیره بامی» یا «خونيرث درخشان» و در عهد پیشدادی و کیانی بنام « ایرانویجه» و «ایران» و در دورة اسلامی بنام «خراسان» بوده و در حدود دو قرن اخیر موسوم به «افغانستان» شده است. [1]

یعنی در دوران باستان هیچ سرزمینی بجز زابلستان و کابلستان (افغانستان و پاکستان و بخشی اندک از ایران غربی) بنام ایران یاد نمیشده است، و ساکنان باستانی ایران غربی در منابع قدیمه آریا و ایرانی خوانده نشده اند.

جبال مرکزی افغانستان که امروزه بنام جبال هندوکش و بابا یاد میشود، در اَوستا بنام جبال البرز و اُوپارسِین و در بُندِهِش پهلوی بنام اَبرسِین و کوه پارس و در منابع یونانی بنام پاراپامیزوس و در شاهنامه بنام زابلستان و در منابع دوره اسلامی بنام هایی چون: مُلک سام، غرج الشار، غرجستان و غورستان یاد شده است و یوسف ریاضی هروی از غورستان بنام بربرستان یاد کرده است.

از بررسی متون قدیمه چنین دانسته و فهمیده میشود که ساکنان بومی پیرامون جبال هندوکش و بابا (بلخ و بامیان و زابلستان و سیستان) در اَوِستا بنام آريان، و در شاهنامه ها بنام بلخی و زابلي، و در منابع غربی بنام باختري ، و در زبان مورخان و جغرافیون عرب بنام خراساني و غرجستاني و غوري، و سرانجام در قرن هشتم نهم هجری، همان مردم با مشخصات و ویژگی های همسان زبانی و مذهبی و فرهنگی و جغرافی، بنام هزاره ياد شده اند، و از زبان آنها نیز بنام های آریانی و زابلی و دری نام برده شده است.   

برخی تصور میکنند که تنها از ذیل نام و کلمه «هزاره»  می توان به تاریخ دور و نزدیک قوم هزاره دست یافت؛ اما اشتباه بسیار کلان و مبنایی خواهد بود که تصور شود، تمام تاریخ یک کشور یا یک قوم را تنها از ذیل نام فعلی آن کشور یا قوم می توان دریافت.

شش) بیشتر تاریخ نویسان معاصر، مرکزیت فرهنگی و تمدنی حوزه بلخ و بامیان و زابل و کابل را انکار نموده و از بلخ بنام شاهراه تمدن ایران و هند و چین و از بامیان بنام ایستگاه جاده ابریشم نام میبرند، و فرهنگ و تاریخ و تمدن این حوزه را به هند و ایران پهلوی نسبت میدهند.

نگارنده بدون هیچ اغراقی یاد آوری میکند که: كشور آريانای باستان (به مركزيت بلخ و بامیان) درآسیای ميانه و شبه قاره هند، پيشگام و بنيان گذار مدنيت، دين، سلطنت، علم و فرهنگ، ادبيات و زبان پیشرفته، تاريخ و جغرافیا، اسطوره و افسانه، فلسفه و کلام و عرفان و پیشکسوت علم شیمی و هيئت ونجوم و ریاضی بوده است. ستون فقرات فرهنگ و تاريخ، افسانه و داستان و ادب پارسي و بنياد شاهنامه ها در حوزة بلخ و زابلستان پي ريزي شده و رشد يافته است. اگر افسانه ها، داستان ها ، رخدادها وشخصيت هاي اسطوره اي و تاريخي اين حوزه از تاريخ حذف شود، ستون فقرات تاريخ آريانا و زبان پارسي درهم شكسته و از بنیاد فرو مي ريزد. اگر شاعران و نویسندگان بزرگ زبان پارسي حوزة بلخ و زابلستان از تاريخ برداشته شوند، زبان پارسي بي تاريخ مي شود.

دوسلسلة امپراطوري پيشداديان و كَيانيانِ پرآوازه با تمامِ رواياتِ اسطوره اي وتاريخي سه و نيم هزار سالة خود، بطور كلي از حقايق روشن و از مسلمات تاريخ اين منطقه مي‌باشند. امپراطورانی كه ديگران در كتب خود مكررا از آنها به عنوان‌ شاهان داستاني و افسانه‌اي ياد و تبليغ مي‌كنند.

امپراطوران پیشدادی و کیانی چون: کیومرث، جمشيد، هوشنگ، فریدون، منوچهر بامی، كيخسرو، کی پَشین، سام نریمان، زال، رستم ، سُهراب، اردشیر بهمن و کتایون و اسفنديار و سياوش و آرش و سودابه و رودابه و تهمینه و ملکه هُمای و نیز «دارا کیانی» آخرین امپراطور کیانی که امروزه داریوش گفته میشود و دهها شخصیت تاریخی و اسطوره ای و نیز صفاریان و کیانیان نیمروز و سیستان و غوریان و غرجستانیان و خراسانیان تاریخی و برمکیان و نوبختیان پر آوازه متعلق به مملکت و مردم ما هستند.

هفت) اسطوره و تاریخ سه و نیم هزار سالة شاهان کشور ایران شاهنامه (افغانستان کنونی) چون: پيشداديان (کَیومَرث، هُوشنگ، تَهمُورَث، جمشید ، فریدون، منوچهر بامی، زاب، گرشاسب و ...)  و كَيانِيان چون: (کَیقُباد، کیکاوُس، کیخسرو، لهراسب، گشتاسب، اسفندیار، اردشیر بهمن، ملکه هُمای، دارا کَیانی، سام، زال، رُستم، سُهراب، و...) و تاریخ زردشت بلخی،  و جغرافیای اَوِستا و شاهنامه ها و تاریخ ادبیات دری در افغانستان، مسکوت مانده و یا تحریف شده اند. گویا یک سياست جدي منطقه ای و يك تبانی پنهان و نانوشته  اين عناوين را به  نوعي معمّا و افسانه تبديل كرده است. همه به فرهنگ آريانای باستان و به فضایل و دانشمندان بلخ افتخار مي كنند، همه از عظمت تاريخ و هنر باميان و از تاریخ زردُشت و اَوِستا و از ادبيات شاهنامه‌ها و زبان پارسی که زادة محیط بلخ و زابلستان است و از افتخارات خراسانيان چون صفاریان و کیانیان نیمروز، برمکیان بلخ، نوبختیان خراسانی و سوریان غور و... و از نقش آنان در پیشرفت فرهنگ و تمدن اسلامی و از تلاش آنان در حفظ زبان پارسی، سخن‌ها مي‌گويند. ليكن هيچ گاه از زادگاه و تبار سازندگان اين فرهنگ و تاريخ، به طور شفاف و تطبيقي سخن گفته نمي شود.

هشت) آقایان فریر فرانسوی، هارلان، میخایل ویر، موسیو فوشه فرانسوی، پوهاند حبیبی و پوهاند جاوید و پوهاند عمر صالح، شیر محمد ابراهیم زی نویسنده تاریخ خورشید جهان، حسین نایل، تقی خاوری، پروفسور سید علی اکبر شارستانی و آریانپور بامیانی از جمله کسانی اند که میگویند هزاره ها از باشندگان قدیمی و بومیان مملکت هستند.

گرچه امروزه سخن راندن از نژاد و قوم خالص به کلی غلط است؛ اما با تکیه به دلایل قناعت بخش و شواهد قابل قبول میتوان گفت که: بخش اعظم و پیکره اصلی هزارگان[2] و بسیاری از طوایف و اقوام آن از بومی ترین ساکنان مملکت اند، که احتمالا با ساميها یعنی نژاد بومی آسیایی که ساکنان باستانی منطقه خاور میانه بودند، پیوند تباری دارند.

سخن بسيار عميق‌تر، پيچيده‌تر و در عين حال درد ناك‌تر از آنست كه در آغاز به نظر مي‌رسد. همان طوری که سرزمینهای تاریخی هزارگان به تاراج رفته است، نام و تاریخ آنان نیز به یغما رفته است. پوستین تاریخی این مردم را دیگران برای خود پوستیل[3] ساخته و به آن افتخار میکنند. پدران نیک نام هزاره را دیگران برای خود پدر خوانده و آنان را فرزندان پدران خود میخوانند.

مردم هزاره هم اكنون در جبال مركزي كشور و در ولايات غزني ، هیلمند ، وُرازگان، غور، باميان، ميدان، ننگرهار، كابل، بلخ، قندز، بغلان، سمنگان، پنجهير، بادغيس و هرات، با هويت هاي گوناگون سنی ، شيعة جعفري، شيعة اسماعيلي، تاجيك، افغان، تركمن، هزاره و... زندگي ميكنند و يا در تركمنستان، مشهد، كويته، كشمير و دیگر ممالک همسایه پراكنده شده و بخشی از آنها به کلی محو شده اند.

نه) خاورشناسان یهودی مشرب غربی و روسی و پیروان داخلی آنها در سدة اخیر تلاش کرده اند تاریخ هزاره ها را با چنگیز و مغول (مربوط به قرن هفتم پس از اسلام) پیوند زنند و امروزه ترک تباری این قوم بر سر زبانها افتاده و میگویند که: مردم هزاره ترک تبار و از تبار کوشانیان (قرون نخست میلادی) هستند. اما تاریخ قوم هزاره که تا پیش از امیر عبدالرحمان به گفته خود وی در تاج التواریخ، بیشترین نقاط کشور را در دست داشته و از خود مختاری و اقتدار و اقتصاد مناسب برخوردار بودند، با تاریخ ترک ومغول رابطه ای مبنایی و قابل اثبات ندارد و به زمان بسیار دور بر می گردد.

شگفتا ! اين نویسندگان در حالی این مردم کهنسال و با گویش بسیار کهن اوستایی و دری را بقایای مغول قرن هفتم و یا از بقایای کوشانیان قرون نخست میلادی مي خوانند، که بجز حدس و گمان های بی بنیاد و بجز نقل قول از این و آن، هیچ سند و شاهد و برهان علمی و یا کدام تحلیل منطقی، براي مدعاي خود ذكر نمي‌كنند.

 



[1]    ر.ک: دائرت المعارف آریانا، ص17، چ کابل، 1334 ش. / و مجمل‏التواريخ‏والقصص، چاپ ملك الشعراء بهار، ص416

[2]   درين تأليف غالبا بدل كلمة «هزاره ها» كلمة «هزاره گان» به كار رفته است. زيرا كه جمع بستن با واژة «گان» به جاي «ها» كهن تر و زيبا تر بوده و در زبان دري اصيل بسيار معمول و متداول است. در زبان دري هزارگي، غالبا واژه ها را با «گان» جمع می بندد. مانند: آزْرَ گُو = هزارگان، بيچارگُو = بيچارگان، بَرگُو = بَرّّ گان، و... و مانند: زَولِيگُو = زابليگان،  كابليگُو = كابليگان. وُرَزگو = وُراز گان و...

[3]  در هزارجات رسم است اگر گوساله ای بمیرد پوست او را پر از کاه کرده و در وقت دوشیدن گاو در پیش او می گذارند تا آرام بگیرد و شیر دهد. این گوساله پر از کاه را پوستیل میگویند.