طوایف تاریخی هزاره در نامة برازنده فرمانروای غرجستان

نامه برازنده يك قطعه شعر زيبا است که در آن واژه ها و اصطلاحات کهن دري مي درخشد. اين اشعار ادبی تاریخی و سیاسی به سبک شعرای عهد فردوسی (قرن 4 هجري) سروده شده و در آن ناب ترین واژه های دری و کهن ترین نام های اَوِستایی و تاریخی بکار رفته است. در حقيقت اين پارچه شعر نماد کل این تحقیق نگارنده شمرده می شود. در اين قطعة منظوم، نام چهارده طايفة تاريخي هزارة زابلي تبار و نکات مهمي بیان شده که پیشینة تاريخي و تمدن و نََسب و مذهب هزارگان را نشان مي دهد. گفتنی است كه: نگارنده اين قطعه شعر را از جناب آريان پور وَرسي بامياني بدست آورده ام و ايشان از کتاب تاريخ منظوم زابلستان كه در نزد محمد اکبر خان نرگس (یکی از خوانين نامدار پنجاب مرکز ديزنگي و نمایندة دورة دوازده و سیزدهم  مجلس شورای ملی) [1] بوده، دست نویس کرده اند. اين قطعة منظوم مضمون نامة يكي از حاكمان محلي غرجستان (هزارستان) بنام «برازنده»  است كه در قرن چهارم هجري به سلطان محمود غزنوي فرستاده بود.

نویسنده در نامه خود از چهارده طايفة هزاره زابلي تبار نام برده و قدرت آنها را به رخ سلطانِ ترك تبار و سنی مذهب غزنوی، كشيده است. از اين اشعار دانسته مي شود که فرستندة نامه، شيعه مذهب و دري زبان بوده است.

بسیاری از نام های قومی که در این مكتوب ياد شده اند ، در اَوِستا و شاهنامه ها بطور گسترده بازتاب یافته اند و این طوایف تا کنون در هزارستان زندگی می کنند، ليكن در شاخه‌هاي فرعي خود كم ‌رنگ شده ‌اند. در اين سند منظوم از شش نام قومی (آريان، ترك، تازيك، افغان، ديو و لوليان) و پنج نام شخص (سام، گودرز، گيو، گرشاسپ و هوشنگ)، و از چهارده نام طایفه مانند: پولاد، جَم كيان، هجير، پشين، رامی، راموز و برمک و... و از دو نام جغرافيايي مانند: زابل و كابل ياد شده است.

متن نامه:

برازنده  بنوشت نامه يكي  -   كه اي تُرك نادان مكن خود سري

همي خواهي ازمن كه باژت دهم  -  گمان كردي از لوليان كمترم؟

مرا بيم دادي بجان و بمال  -   همي دان كه اين امر باشد محال

نه تركم نه تازيك نه افغان نه ديو  -   نشان دارم از سام[2] و گودرز و گيو

منم پور گرشاسپ[3] آريان نژاد  -   منم يادگاري ز هوشنگِ[4] راد

تو يك بردة تركِ دادو نسب  -   به خود ره دهي همچه سوي اد‌‌‌‌ب؟

نه زابل نه كابل ترا بايدت - گرت زا د دادو بياد آيدت

كجا كِِِِِِِهتران[5] شهر ياري كنند؟   -   بجز آنكه تيمار داري كنند

به تو پيشكاري سزد نه كه تاج  -  نهي بر سر از ما ستاني خراج؟

گرَم سوي ما آيي اي بد نژاد   -   نشايد تو را گشت حاصل مراد

ترا كي گذارند كه اين جا رسي  -  مگر آنكه از ما نماند كسي

ز «پولاد» و «جِركَه»  ز «جمِّ كََيان»  -   «هَژير» و «پَشين» ، «رامِي»  و «بَرمَكان»

ز «بِِِركَه» ز «نيكا» چه «جَم بُد» و «زار» -   نماند يكي زنده در اين ديار

چه «باكا» و «كبك»  و چه «راموز وَند» -  همه كشته گردد بتيغ نَژند

ترا مي سزد آوري نام خويش -  وگر نه هماني كه بودي زپيش

بياد آور آن روز گار كهن -  مرا بيش ازين نيست با تو سخن

ترا نام دادو چه زيبنده است - كجا كاخ و كاه در خور بنده است؟

تو حُبّ علي را رها كرده اي -  زكيش محمد(ص) ابا كرده اي

پيش از توضيح و تفسير اين اشعار بايد ياد كنم كه سند قديمي تر ديگري نيز در دست است كه ابو معين ريوشاري دركتاب خطی «گاهنامة آريانا» (اواخر قرن سوم هجري) از ده «جم» (ده طايفة بزرگ هزاره)، نام برده است كه عبارتند از: 1- جم نيكا 2- جم رامي 3- جم پشين 4- جم پولاد 5- جم هژير 6- جم باكا 7- جم نريم 8- جم جركه 9- جم بركه 10- جم دَوله.

مجموع این عناوین یاد شده، به پشتيباني منابع لغت و تاريخ وجغرافيا شرح داده خواهد شد.

                                                                                           ادامه دارد.

 



[1]   لیست کامل نمایندگان هزاره در دورة اول تا سیزدهم مجلس شورا  و نیز لیست کامل سناتورها و شخصیت های مهم دولتی و فرهنگی هزارگان را در بخش آخرکتاب «سرزمین و رجال هزارجات» نوشتة مرحوم نایل بخوانید.

[2]   منظور از سام در نامه برازنده بايد «سام نريمان» پدر زال و جد رستم باشد.

[3]   گرشاسب بر وزن طهماسب، نام يكي از اجداد رستم است كه از آل و اولاد جمشيد و پسر اترد و پدر نريمان و معاصر فريدون بوده. صاحب تاريخ پارسي [ابن بلخي صاحب فارسنامه] نوشته كه مادر او نبيرة بن يامين بن يعقوب بوده است». (محمد پادشاه، فرهنگ آنندراج، ج3 چ هند) «گرشاسب آخرين پادشاه پيشداديان است.». (دهخدا، گرشاسب)

[4]   هوشنگ پسر سيامک، دومين پادشاه پيشدادي بود. و کتاب جاويدان خرد از او يادگار مانده است». (لغتنامه دهخدا، هوشنگ) 

[5]  کِه به معني کوچک باشد، ضد «مِه» که بزرگ است‚ و کَهين و کَهينه و کِهتر بر اين قياس و کِهان جمع است. کِهتر به معني کوچک تر باشد مقابل مهتر... (آنندراج(. صحبت نيک را ز دست مده - کِه و مِه بِه شود ز صحبت بِه. سنائي غزنوي. (آنندراج) (دهخدا). مهتران چون خوان احسان افکنند - کِهتران را هم نشست خود کنند. خاقاني مروزي.

تمام واژگان «كِه» و «مِه» و «كَهينه» و «كِهتر» و «مِهتر» امروزه در هزارستان كاربرد دارند.