مقاله 19) نظر نگارنده و نقد فرضیه نژاد و مهاجرت آریایی
1) گر در نوشته ها و فرضیات لرزان و پریشان گویی های مدعیان آریایی دقت شود، در آنها سخنان درست و نادرست بهم آمیخته و دلیل محکم و تحلیلِ قناعت بخش مبنی بر آریا بودن مهاجران شمالی نژاد به نظر نمیخورد. در واقع در تمام این نوشته ها خلط و مغالطه شده و قبای قوم آریان اوستایی ساکن در جبال هندوکش و بابا را به جان نژاد مشترک هند و آریایی جعلی داده اند، به طوری که دم خروس از زیر قبا به خوبی دیده میشود.
قضاوت نگارنده این است که این نقل قولها و فرضیات اجمالی و متضاد راهی به حقیقت نمی کشاید. زیرا در آن تمام یونانی ها، لاتین ها، سِلت ها، ژرمن ها، اسلاوها، انگلو ساکسونها، مِیدیا (مادها) و پارتها (اشکانیان) و سکاها و تخارها (کوشانیها) هونها و هیاطله و... بدون هیچ منبعی «آریا» خوانده شده اند.
بجز این نوشته ها از بررسی تاریخ مهاجرت طوایف پارت (اشکانیان) و سکاها و تخارها (کوشانیها) و هونها و هیاطله و از تطبیق جدا گانه قبایل زیر مجموعة آنان، خاستگاه و مسیر مهاجرت و نژاد آنها تا حدودی روشن میشود. از بر رسی تاریخ طوایف یاد شده به این نتیجه میرسیم که این طوایف، در حقیقت همان تورانیان و صحراگردان «آلپی سکایی و منگولی» تاریخی اند، که در زبان اوستا و شاهنامه، به نام تورانی و خُیونی و دانو و دیو و چین و ترک یاد شده اند و با قوم آریان پیشدادی و کیانی بلخی و زابلی جنگها و درگیریها داشتند. اگر اوستا و پارسنامه ها و شاهنامه ها و کتب تواریخ و جغرافیای دورة اسلامی را دقت کنیم، می بینیم که پیوسته سرزمین های شمال و غرب آمودریا را سرزمین تورانیان (صحراگردان و چادرنشینان) و سرزمین ترکان و چینیان و سرزمین کوشانوهیاطله و... نوشته اند. در هیچ یک از این منابع بنام نژاد آریا یا سرزمین آریا در شمال و غرب آمودریا بر نمی خوریم.
نگارنده از آقایانی که ایرانیان باستانی شهر نشین و تورانیان را از یک نژاد شمرده، می پرسد که منظور شان از ایرانیان شهر نشین در مقابل تورانیان کدام اقوام و طوایفی هستند؟ وقتی که تمام سکاها ، تخارها، پارتها، داهی ها، دانوها، هونها، هیاطله و... از مهاجران تورانی باشند، آیا ساکنان بومی بلخستان و زابلستان کابلستان ، یعنی پیشدادیان و کیانیان و پهلوانان و گودرزیان و نوذریان و هجیریان و پشینیان ویدی و اوستایی و زابلیان و سیستانیان و غوریان و غرجستانیان دری زبان و ... همان ایرانیان شهرنشین و بومی و واقعی نخواهند بود که در کتب مقدس مذهبی و شهنامه های خود، خویشتن را آریان و خاک خود را خاک آریان خوانده و مهاجمان اطراف خود را تورانی و مازندرانی و سگسار و گرگسار و دیو نژاد و گرگ نژاد خوانده اند؟
آریانپور بامیانی در باره مغالطه در واژه آریا نوشته است: « دکتر مشکور می نویسد: ماکس مولر (زبان شناس آلمانی سدة نوزدهم) عقیده داشت که سرزمین اصلی آریاها در دامنه های شمال هندوکش و حوزه ی رود اُکسوس یا جیحون (بلخ قدیم) بوده است.»[1] که باید گفت این عقیده برای همه وجود دارد؛ منتهی خلط توجیه گران عقیدة برخی را دچار اشتباه کرده است. موضوع یکی است و برداشت دو نوع شده. قوم آریانی را به صورت آریایی بر قوم هند و اروپایی اطلاق می کنند . قومی سامی نژاد ساکن در دامنه ها ی هندوکش و بابا ، جنوباً و شمالاً موسوم به «آریان» و «آریانی» را که در ریگ بید به صورت «آریه» تصحیف شده و در اوستا « اِئریان» و بعدها « اِیرانه» و امروز ایران شده است، با نژاد یافثی سکائی یکی شمرده اند . در هیچ یک از منابع قدیمی موجود، نژاد هند و اروپائی یا هند و آلپی را با شندگان بلخ و نواحی شمال هندوکش ذکر نکرده و همچون تحول و تحرکات و جا به جا شدن صورت نگرفته است . فقط خلطی که پیش آمده، تصحیف در نام قوم آریان صورت گرفته و این نوعی از تحریف است.» [2]
آریانپور افزوده است: گفته میشود که ریگویدا و اوستا به عهدی مربوط است که آریاها با هم زندگی میکردند. این توجیهی است که اکثر نویسندگان معاصر کرده اند. بدون اینکه از خود بپرسند ، این آریاهای موصوف در کجا با هم زندگی می کردند؟ در حالیکه ددها و داس های هند، پیش از ورود به هند وحشی محض بودند، که در نوشتة منسوب به هرودوتس از توحش و بربریت آنها یاد شده است . و هم چنین آلپی ها پیش از ورود به ایران هیچگونه اثری از فرهنگ و تمدن در ایشان نبوده است پس چگونه و به کدام مدرک این توجیه را می کنند؟[3] و این مطلب می رساند که کتاب ریگ بید، یعنی بخش نخستین وداهای کنونی متعلق به آریان ها بود که سروش... سروده بود . در صورتی که اگر ریگ بید متعلق به هندوان (ددها و زطها وداس های قدیم و هندوهای کنونی) می بود، باید از رودها و آبهای هند جنوبی در آن ذکر می شد ، نه از رودخانه های واقع در افغانستان کنونی و آریانای باستان؛ تا نویسندگان خلط مبحث کرده تحلیل کنند که کتاب ریگ ودا در زمانی سروده شده که آریاهای ایرانی و هند با هم می زیسته اند و یا تازه از هم جدا شده بودند. که این توجیه برای خلط و فلط اظهار می شود. ریگ بید کتابی است که وقتي آریانها و درایدی ها در کشور آریانا باهم می زیستند ، سروده شده بود، نه زطها (= ددها وامروزه جت ها) و داس ها که همه وحشی محض بودند ، (اينها) با آلپی ها و سکاهای شمالی وال در یک جا بودند و جدایی واقع نشده است. این حدس از روی یک حقیقت ساخته و پرداخته شده است. اما چون ریگ بید کتاب مذهبی، اخلاقی، اجتماعی، در بلخ و برای آریانها مقدس بود و نام های متعلق به کشور آریانا در آن آمده اند، بدین حدس و فرضية ساده لوحانه متوسل شده اند که آریاهای هند و ایرانی نخست در نواحی هندوکش می زیسته اند و یا اول مرتبه در آنجا وارد شده اند، و هندی ها به هند، و ایرانی ها به سوی غرب هجرت کرده اند، و دهها از این قبیل حدس های تخمینی که کلاً افسانه هايي است دساتيري به نام تاريخ.» [4] یا مثلا پروفسور رواسانی ادعایی را از قول بارتولد می نویسد که: « باختريان، سَكاييان، خوارزميان، پارتيان و سنديان، ساكن آسياي ميانه از نژاد آريايي اند و آيين مَزديَسنا زاييدة محيط مردم خوارزم است. در افغانستان امروزي تاجيكها بقاياي اقوام آريايياند. تاجيكهاي مقيم تاجيكستان در ايالت شنيگان(shnigan) هم از بقاياي اقوام آريايياند.»[5]
2) دوم اینکه: مگر ما از تاریخ و فرهنگ و تمدن و از متون مقدس و افسانه ها و اسطوره های چند هزار ساله ایران و ایرانی گپ نمی زنیم؟ چرا ما تاريخ و فرهنگ چند هزار ساله آریان یا ایران کهن را تنها بر نقل قول از نویسندگان غربی و یهودی مشرب و يا بر چند واژه بنا نماییم و این پیل سر مست را به تار خام ببندیم ؟ مگر ایران کهن تاریخ دیگر ندارد؟ با وجود رِیگ بَید و اَوِستا، و متون پهلوی و پارسنامه ها و شاهنامه ها و دهها منبع عربی و کتب نثر و نظم پارسی و با وجود افسانه ها و اسطوره ها و ادبیات دری و با وجود صدها ویرانشهر و ویراندژ باستانی و مجسمه های شگفت آور در بلخ و بامیان و غزنی و مَرغاب و نیمروز سیستان و...، چه نیازی است که ما به چند واژة مبهم و به چند نقل قول کوتاه و ساختگی بسنده کنیم؟
اينكه عده اي از نويسندگان معاصر به جان واژه ها افتاده و با كلمات بازي ميكنند و یا از هرودت مبهم و افسانه نویس یونانی و یا از مستر فلان و مستر فلان اروپایی نقل قول میکنند، از بیچارگی و تهی دستی آنها است.
بدون تردید تاریخ و فرهنگ و تمدن آریانا و ایران کهن و پارس تاریخی را باید در منابع خودی بجوییم نه در داستانهای مبهم هرودوت و کتابهای استعماری و نژادگرا و یهودی مشرب غربی. آیا تاریخ پنجهزار ساله ملل شرقی، مانند علوم تجربی و آزمایشگاهی است که هرنتیجه ای که از آزمایشگاه های مغرب زمین بیرون داده شود راست و علمی است و خارج از آن غیر علمی و افسانه اند؟ چگونه از تمام اسناد قدیمه و شواهد موجود دست بکشیم و حدسیات متضاد و بی شاهد بخشی غربیان را به عنوان تاریخ علمی و وحی منزل بپذیریم و لو اینکه این ادعاها از متن دانشگاه های کمبریج و آکسفورد بلند شود؟!
3) سوم اینکه: چنانچه پیشتر هم گفته شد، از بررسی سرودهای ویدی و اوستایی و متون پهلوی و شاهنامه ها و از بررسی تاریخ فرهنگ و ادب دری و از آثار باستانی و تندیسهای دوره میترایی و یونانوباختری و بودایی که از بلخ و بامیان و غوربند و کابل و سیستان و... با چهره و قیافه مردمان بومی آسیایی کشف شده اند، و از روی علایم و شواهد موجود زبانی و قومی در جبال مرکزی افغانستان این موضوع به صورت قطعی و غیر قابل انکار معلوم میشود که: قومی در پیرامون جبال هندوکش و بابا میزیسته اند که در متون مقدس و افسانه ها و اسطوره های خود خویشتن را آریان خوانده اند.
در بخش جغرافیای اوستا از دو هزار و دو صد و چهل و چهار كوه در حوزة هندوکش و بابا سخن رانده شده است. در اوستا و بُند هش (تفسير پهلوي اوستا) جبال «البرز» (هرائیتی اوستا) محور تمام ستایشها و افسانه ها است. منظور از البرز به گفتة اوستا شناسان، جبال هندوکش و بابا است. کوه البرز در اوستا به شکل افسانه ای، در پيرامون جهان دانسته شده و از او به عنوان محور جهان، مادر كوهها، مركز آفرينش، محل نزول فروهرها (فرشتگان) و به نام سرزمین آریانها و یلان و کیانیان و به عنوان زادگاه و نيايشگاه پيامبران آریایی (هوشنگ، وَهكرت، كيخسرو و زردشت) و جايگاه پل صراط یاد شده است.
در كَيان يشت (يشت19) از بند نخست تا بند هفتم از كوههاي اوستايي سخن رفته است و از بند هشتم به بعد از فَر (شکوه) كَياني صحبت شده است. [6] هم چنین در بخش رودهای اوستا از از رودهای معروف کشور افغانستان امروزی مانند رود «رنگها» (آمودریا) رود «دائیتی» (دریای بلخاب) رود «مؤرو» (مرو رود، مرغاب). رود « هریوا» (هرات) رود « هتومند» (هیرمند) رود « ایشکت» (کابل) و... و از سرچشمه های آنها یاد شده و به عنوان محل زندگی آریانها نام برده شده است.
آثار باستانی باقی مانده در کشور ما نیز این نکته را تأیید می کند که جبال مرکزی و بلندیهای کشور ما سر آغاز زندگی و اجتماع انسانی بوده اند.
4) چهارم اینکه: نام بسیاری از طوایف یافثی تبار شمالی (آریاهای معروف امروزی) مانند: «ساک»، «ساس» «سَکَه»، «سِلت»، «سيت»، «اِسکيت»، «اشکوزاي»، «سکلت»، «ساگارت»، «سامارات»، «سگز»، «سگسار» ، «انگل»، «ساکسون»، «ماساژت»، «داس»، «زُط»، «جَت»، «خُيُون»، «هُون» (هیاطله یا هُونهای سفید) «تخسي»، «تخار» (کوشانها) «يغما»، «برزندي»، «آلپي»، «ماد»، «پارت» (اشکانیان) «پرني»، «داهه» ، «الان»، «توران»، «خزر»، «خرخيز»، «خرلخ»، «تاتار»، «ترک»، «اورال»، «آلتایي»، «غَلچه» و... غالبا پس از دوره سلوكيان یعنی پس از حاکمان یونانوباختری (حدود150 پیش از میلاد) و نام هیطلها (هونهای سفید) در زمان ساسانیان (425 میلادی) در صحنة تاريخ افغانستان و ايران امروزی ظاهر شده اند. در حالی که در ریگ بَید (1500 تا 4000 پیش از میلاد) و در اوستا (660 سال پیش از میلاد) از آریا و سرزمین آریاها در نواحی شمال و جنوب جبال هندوکش و بابا یعنی در حوزه رود بلخ و هیرمند یاد شده است.
نگارنده معتقد است که در نوشته های معاصر از واژه های آریا و ترک و مغول و از نام نژاد زرد و سفید استفاده سیاسی میشود. آریا و مغول نام دو قوم اند. در هیچ منبع گاهینه (قدیمه) و معتبر نژادی به نام آریا یا مغول دیده نمیشود. قوم آریا یک قوم نسبتا خورد و کم جمعیت بودند که در جبال هندوکش و بابا فرهنگ و تمدن آفریدند و مغولان هم عده ای کم و محدود بودند که به ریاست چنگیز خان مغول پس از قرن هفتم هجری، یعنی هفت قرن پس از اسلام شهرت جهانی یافتند.
لغتنامه دهخدا نگاشته است: «مغولان از طوایف متعدد تاتار، قنقرات، قیات، اویرات، آرلاد، جلایر، کراییت و... ترکیب شده بودند. طوایف اصلی مغول یک دسته از این قبایل بودند. بعدها همه این اقوام را از باب نام گذاری جزء بر کل، در آغاز تاتار و سپس مغول نامیدند. [7]
اوزبیکها و ترکمانها و ترکان اویغوری (ترکان شرقی) با چشمان بادامی، ملاک کامل چهره تمام ترکان نیستند. باید ترکان غربی نیز در نظر گرفته شوند. جدا از تواریخ هزار ساله ترکان در دوره اسلامی، اگر کسی بخواهد تاریخ ترکان را به صورت کامل تحقیق کند، باید بر روی طوایف زیر مجموعه امت تاجیک و ایرانیان امروزی نیز به صورت میدانی دقت و مطالعه نماید. زیرا طوری که دیده میشود بخش اعظمی از ایرانیان امروزی و امت تاجیک را طوایف ترک تبار و با نامهای ترکی تشکیل میدهند.
ما نباید تحت تاثیر تلقینات آریا بازان و آریا سازان قرن نوزده، هر چشم درشت و بینی بلند را آریا و هر چشم بادامی و بینی کوتاه را ترک و مغول بپنداریم.
چگونه باور کنیم که مردمان کوچک اندام و سیاه رنگ و بینی پهن و صوفی مشرب و صلح دوست، مانند مهاتما گاندی، که بخش اعظم ساکنان شبه قاره هند را تشکیل میدهند، با هیتلر و جرمن های قد بلند و بینی عقابی و بد اخلاق و جنگجو و نژاد پرست از یک نژاد سفید آریا باشند؟
از خوانندگان امید دارم که به گوشهای خود کمتر و به چشمان خود بیشتر اعتماد کنند. آیا مهاجمان تورانی مانند: روس و صقلاب و جرمن و انگل و ساکسون و ... که همه با چشمان آبی و موهای زرد طلایی، بر هند و اروپا و تمام دنیا تاخته اند، واقعا زرد هستند یا چینی ها و جاپانی ها؟ آیا موضوع زرد و سفید مانند موضوع هندو آرین یک نام گذاری سیاسی نیست؟ شما اگر تلویزیون را دقت کنید میببینید که قیافههای زرد بیشتر در انگلیس و آلمان و روسیه و... دیده میشود، تا چین و جاپان یا مالزی و اندونزی و...؟
چگونه بپذیریم که مثلا ترکان غربی، مانند مردم ترکیه و تبریز و تهران و آذربایجان شمالی و جنوبی با قد کشیده و بینی عقابی و با موهای زرد و چشمان درشت و آبی و آلمانها و انگلیسهای با همین مشخصات از دو نژاد مختلف سفید و زرد (آریا و مغول) باشند؟ آیا نژاد زرد در حقیقت جوامعی نیستند که موهای زرد و چشمان آبی و چهره های سرخ رنگ دارند؟
آیا علمی و معقول است که تمام چینی ها و تبتی ها و جاپانی ها و کره و اندونزی و مالزی و... را که دارای چشمان بادامی و بینی پهن اند ترک و مغول بگوییم و تمام سامی ها و عربها و قبطی ها و مصری ها و عراقی ها و جرمن ها و انگل و ساکسون ها و... را که چشم درشت و بینی بلند اند آریا بنامیم؟ مگر قیافه و رنگ و رخ ترکان ترکیه و آذربایجان و تهران و جرمنها و انگل و ساکسونها (انگلستان) چه تفاوت جدی با هم دارند، که یکی را مغولی و زرد و دیگری را آریایی و سفید بگوییم؟
5) پنجم اینکه: اگر مندرجات ریگ بَید و اوستا را دقت کنیم می بینیم که آریاها یک مردم آرام و صلح جو و ساکن شهر و دهات معرفی شده اند. کسانی اند که حالت دفاعی دارند و از جنگ و تهاجم و خونریزی بیزارند و به شهر و جایگاه خود و به زراعت و آبادانی مملکت خود به شدت پایبندند و می خواهند آبها را مهار کنند و کشاورزی کنند. در اوستا، عرفان و اخلاق و جمیع مزایای اخلاقی به زيباترين شکل، در كنار زندگي ودر كنار برخورداري از ثروت و نعمت دنيوي مطرح شده است. «یسنا 12 از قطعات بسیار قدیم اوستا است. در این «ها» (فصل) - از بند 1 تا بند 9- یک زردشتی مزدا پرست از روی ایمان و اعتقاد با همة مشرکین و مفسدین قطع رابطه میکند. جادوی دروغ را ترک می گوید. بر آن است که دیگر قصد مال و جان کسی نکند. خون نریزد و اسلحه به کار نبرد. از راهزنی و دزدی و غارت و آزار دوری کند. زیان و ویرانی به دِه بندگان خدای وارد نیاورد. فرشته زمین سپندارمذ را در کشت و کار از خود خوشنود سازد. به زراعت و آبادانی بپردازد. گله و رمه را بپروراند. برهم زن آزادی دیگران نباشد. بندگی و بردگی روا مدارد. کاملا اصول مَزدَ یَسنا را که پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک باشد مراعات نماید. در دینی که آب و گیاه و چارپایان ستوده شده، استوار بماند.» [8]
اما آریاهای آلپی سکایی صحراگرد و خشن و بیابان گردان پراكندة خانه به دوش، که مورخان استعماری، تمام تمدن و فرهنگ و ادب باختریان و زابلیان صلح جو و ساکن و شهرنشین را به آنان نسبت میدهند و آنان را گاهی باختری و گاهی زابلی می خوانند، چگونه ممكن است كه سرود های بسيار نغز ویدی و سرودهای پيشرفتة اوستا و ادبیات زیبا و غنی دری را آفريده باشند؟ نویسندگان مذکور گاهی بدون ذکر منبع مینویسند که جبال مرکزی افغانستان در یک عهدی مسکن سَکاها بوده است، اما عجیب است که هیچ کس توضیح نمی دهد که کدام دسته از سَکاها و به ریاست کدام شخصی و در چه تاریخی در سرزمین بلخ و زابلستان ساکن بودند و تمدن و فرهنگ ویدی و اوستایی و افسانه ها و تاریخ ادبیات پارسی را در این سرزمین بارور ساخته اند؟
اگر آریاهای آلپی سکایی معروف امروزی در عهد ریگ بَید و اوستا در نقاط مرکزی هندوکش و بابا ساکن بودند، چرا از آنان در ریگ بَید (حدود 1500 تا 4000 سال پیش از میلاد) و در اَوِستا (660سال ق.م) به نیکی یاد نشده است؟ چگونه هیچ منبع کهن از کدام شخصیت اسطوره ای و تاریخی آنها نام نبرده است؟
سَکاها به شهادت تاریخ، همیشه مهاجم و مهاجر بوده اند. آنان سراسر خاورمیانه و هند و اروپا و امریکا و استرالیا و... را با جنگ و خونریزی و غارت فتح کرده و مهاجرت و حملات آنها بر جهان تا کنون ادامه دارد. چطور و به چه دلیل این آریاهای مهاجم و آزمند سَکایی، همان آریاهای مدافع و نجیب و شهر نشین و پیرو اخلاق اند که در اوستا معرفی شده اند؟
اگر دقت شود پیوسته آریاهای اوستایی از پتیاره (هجوم) باختریان و شمالیان و از هجوم دیوهای مازندران و هجوم دانوها و خُیونیها و... سخن میگویند. هم چنین داستان جنگهای شاهنشاهان کیانی و پهلوانان زابلی و گودرزی و نوذری با تورانیان مهاجم و پیمان شکن و دروغگو و دزد پیشه و... در اوستا و شاهنامه ها به تفصیل بازتاب یافته است.
در ادبيات اوستا ازكشور هاي غير آريانا بنام «انيران» (غير ايراني) ونيز توراني (توری، کوهی، صحرانشین) و ديو (نامتمدن) ياد شده است. در کتاب مقدس از سر زمين توران بنام « درِ دوزخ»، « سرزمين مُردار» و سرزمين هجوم ياد شده است و نيز در اوستا تورانيان كه دشمنان آرياها بودند با عبارتهاي تلخ و ركيك، مانند: مهاجم، دزد، ستمگر، دروغگو، ملحد و ديو مازندر[9]، خيوني هاي نابكار، نژاد خشم، نژاد اژدها، گرگ نژاد و دیو نژاد و... نام برده شده اند.
اوستا در مقام بدگويي از مردم و سرزمينهاي شمال چنين ميگويد: «شما اي اژدها نژادان بگريزيد. شما ای گرگ نژادان بگریزید. شما ای از جنس دو پا بگریزید... شما اي دروغ ترين، در ميان دروغ گويان بگريزيد... اي باد طرف شمال بگریز. ای باد طرف شمال نابود شو و (همچنين) آنكه از نژاد اين اژدها است. کسی که هزار بار هزار، ده هزار بار ده هزار، از این دیوها بکشد، چنین کسی نا خوشیها را بر اندازد.. مرگ را بر اندازد. دیوها را بر اندازد. مرد ستمکار را بر اندازد. اژدها نژادان را بر اندازد. گرگ نژادان را بر اندازد. دو پا نژادان را بر اندازد... دروغترین را در میان دروغ گویان بر اندازد... باد طرف شمال را بر اندازد. باد طرف شمال را نابود کند. ».[10] «دروغ بايد نابود شود بايد كاسته گردد. بايد سپري گردد. دروغ يكسره بايد نابود شود. تو بايد كه در شمال گم شوي. تو نبايد كه جهان مادي راستي را نابود سازي.»[11] «تو و دروغ را من از منزلگاهان آريايي برانم. تو و دروغ را به بند دركشم، بر اندازم و به زير پا افكنم».[12]
دکتر پورداود به استناد هرودوت کتاب 7 فقرة 64 سکاها را تورانی آریایی خوانده و مینویسد: « ساکها که ملت اسکیت باشند کلاهی سرتیز نوک تیز بلند داشتند. آنان را ساک مینامیدند... ساکها و یا اسکیت ها را اگر اسم دیگری از برای تورانیان بدانیم به خطا نرفته ایم.»[13]
به نظر میرسد کوشانیان همان تورانیان سکایی باشند که در زبان اَوِستا بنام خیونی یاد شده اند. در تصویرهای باقی مانده از گذشته اگر دقت شود، سکاها با کلاه نوک تیز دیده میشوند. مرحوم حبیبی در صفحه 340 تاریخ مختصر افغانستان، شماری از تصویرهای بلخیان را با کلاه عادی و سکاییها را با کلاه دراز و نوک تیز آورده است. این صفت سکاها با صفت خیونیها مطابقت دارد.
خُیُونی ها در اَوِستای زردشت بلخی بنام خیونیهای کلاه نوک تیز و گردن کلفت یاد شده و درگوش يشت اَوِستا چنین نوشته است: «از براي او كَي گشتاسب بلند همت روبروي آب «دائيتيا» (رود بلخ) قرباني كرد كه من به «اَشتَ اَئورونت» پسر «وِيِسپَ ثَئُوروُ اَشتي» گردن کلفت و با کلاه خود سرتيز و سپر سرتيز كه داراي هفت صد شتر است در پشت «زَئنياوَرَ خويذاهه» در یگ جنگ پيروزمند مقابله بتوانم و با ارجاسب خُيون نابكار در يك جنگ پيروزمند مقابله بتوانم، و بار دیگر «هُماي» و «واريذكنا»[14] را از مملكت خُيوني ها به خانه بر گردانم، و ممالك خُيون را بر افگنم.»[15]
در سکه های برنجی و طلایی پیدا شده از شرق افغانستان ، کادفیزس و کانیشکا (حاکمان کوشانی) با چشمان درشت و بینی بلند و با کلاه دراز و نوک تیز دیده میشوند. عبدالحی حبیبی در پشت جلد تاریخ افغانستان و در صفحه 136 آن و نیز در صفحه 353 تاریخ مختصر افغانستان، سکه ای با تصویر کانیشکا را با مشخصات یاد شده درج کرده است که در اطراف تصویر، نوشته هایی به خط یونانی دیده میشود.
اما از کهن ترین تندیسهای طلایی و مسی و سنگی و سفالی و گچی باقی مانده از دوران مهری (میترایی) و یونانوباختری و بودایی که از بلخ و کاپیسا و بگرام (شمال کابل) و غوربند و بامیان و جلال آباد و قندهار پیدا شده و نیز از تصویرهای رنگی در مزگت های اطراف و رواق سرخ بت و خِنگ بت بامیان و معابد دره ککرگ بامیان و... فهمیده میشود که همان ساکنان باستانی و بومی این حوزه که در اوستا و شاهنامه ها و تواریخ خود، خویشتن را آریان و بلخی و زابلی و خراسانی و غوری و غرجستانی و سرزمین خود را بنام ایرانویجه یا آریانا و ایران و زابلستان و خراسان و غرجستان خوانده و از خود افسانه ها و اسطوره ها و شاهنامه ها و ادبیات دری و آثار عظیم مدنی و فرهنگی به یادگار هِشته اند، قیافه و چهره غالب شان به قیافه و چهره بومیان آسیا و دراویدیها و هزاره ها نزدیک تر بوده است، تا به قیافه رومی و یونانی. بدون شک اگر امروزه کسی به دنبال بقایای قوم آریای اصیل اوستایی و شاهنامه ای و به دنبال لغات خالص آریانی یا پارسی کهن بگردد، باید به منزوی ترین دره های جبال مرکزی افغانستان مسافرت نماید.
6) در نوشته های تاریخ استعماری به جای اینکه از سرزمین باختر (بلخ) بنام مرکز تمدن یاد شود، بنام شاهراه تمدن یاد میشود. تا جایی که در تاریخ دیده میشود باختر یا بلخستان شاهراه توحش و شاهراه مهاجران و مهاجمان بوده نه شاهراه تمدن. اینکه بر اساس منابع موثق، سهر بلخ 22 بار ویران شده و سپس از نو آباد شده است، دلیل بر این مطلب خواهد بود.
لابد منظور مورخان استعماری، تمدن ایران و هند است. اما توضیح نمی دهند که تمدن کدام ایران و تمدن کدام سلسله پادشاهی؟ آیا تمدن ایران باستان بجز تمدن بلخ و بامیان و زابلستان و کابلستان یک موضوع موهوم و پا در هوا نیست؟ اگر منظور تمدن هخامنشی است، اصل وجود چنین سلسله ای قابل اثبات نیست، تا چه رسد به تمدن آنان. اگر تمدن دوره ساسانی باشد، ساسانی بجز اقتدار نظامی چندان فرهنگ و تمدنی از آنان در تاریخ دیده نشده، تا از طریق باختر (بلخ) به نقاط دیگر رفته باشد. اگر مركز ایران کهن و تاریخی بجز باختر در جای دیگر مي بود، چطور در تمام ریگویدا فقط یک بار از رود گنگ در جنوب هند[16] و در اوستا فقط يك بار از بابل (عراق) به نام «بَوري» ياد شده است، و چرا شاهنامه ها پیوسته بلخ را بنام مرکز ایران یاد کرده اند؟ و اگر پيشينة فرهنگ و تمدن در باختر و زابلستان و کابلستان نمي بود، مهاجران چادرنشین و سلسله هاي مهاجم خارجي، كه هر كدام شان در زمان نسبتا اندكی از تاریخ ، تنها بر دشتها و بر بعضی از مراكز سياسي کشور تسلط یافته و سپس جاي خود را به مهاجم بعدي ميدادند، یکباره نمي توانستند شاهكار هاي عظيم فرهنگي و هنري و تاریخی و مدني در بلخ و بامیان و سیستان و مرو و ادبیات غنی را به وجود آورند. اگر آنان متمدن بودند، چرا در سرزمين هاي اصلی خود تمدن بوجود نياوردند؟ چگونه وقتی که به دشتهای باختر و سیستان و كابلستان خیمه و غژدی زدند یکباره مُبدع فرهنگ و تمدن و هنر گردیدند؟
ویل دورانت آریاهای شمالی تبار و معروف امروزی و یونانیان را بنیانگزار تمدن ندانسته و آنان را دنباله رو تمدن مردم خاور نزدیک و آسیا شمرده و نوشته است: «از آن زمان كه تاريخ نوشته در دست است، تاكنون لا اقل شش هزار سال ميگذرد. در نيمي از اين مدت، تا آنجا كه بر ما معلوم است، خاور نزديك مركز امور و مسائل بشري بوده است. از اين اصطلاح مبهم «خاور نزديك»، منظور ما تمام جنوب باختري آسيا است كه در جنوب روسيه و درياي سياه و مغرب هندوستان و افغانستان قرار دارد؛ با مسامحة بيشتري، اين نام را شامل مصر نيز ميدانيم، چه اين سرزمين از زمانهاي بسيار دور با خاور پيوستگي داشته است و با يكديگر شبكة پيچ در پيچ فرهنگ و تمدن خاوري را ساخته اند. بر اين صحنه، كه تجديد حدود دقيق آن مقدور نيست و بر روي آن مردم و فرهنگ هاي مختلف وجود داشته، كشاورزي و بازرگاني، اهلي كردن حيوانات و ساختن ارابه، سكه زدن و سند نوشتن، پيشهها و صنايع، قانون گذاري و حكمراني، رياضيات و پزشكي، استعمال مسهل و زهكشي زمين، هندسه و نجوم، تقويم و ساعت و منطقت البروج، الفبا و خط نويسي، كاغذ و مركب، كتاب و كتابخانه و مدرسه، ادبيات و موسيقي، حجاري و معماري، سفال لعاب دار و اسباب هاي تجملي، يكتاپرستی و تك گاني، آرايهها و جواهرات، نرد و شطرنج، ماليات بر درآمد، استفاده از دايه، شرابخواري، و چيزهاي فراوان ديگري براي نخستين بار پيدا شده و رشد كرده، و فرهنگ اروپايي و امريكايي ما، در طي قرون، از راه جزيرة كُرت و يونان و روم، از فرهنگ همين خاور نزديك گرفته شده است. «آرياييان» [به مفهوم امروز] خود، واضع و مُبدع تمدن نبوده، بلكه آن را از بابل و مصر به عاريت گرفته اند؛ يونانيان نيز سازندة كاخ تمدن به شمار نميروند، زيرا آنچه از ديگران گرفتهاند به مراتب بيش از آن است كه از خود برجاي گذاشتهاند. يونان در واقع، همچون وارثي است كه ذخاير سه هزارسالة علم و هنر را، كه با غنايم جنگ و بازرگاني از خاورزمين به آن سرزمين رسيده، بناحق تصاحب كرده است. با مطالعة مطالب تاريخي مربوط به خاور نزديك، و احترام گذاشتن به آن، در حقيقت وامي را كه نسبت به مؤسسان واقعي تمدن اروپا و امريكا داريم ادا كردهايم.»[17]
ژرژسارتن گفته است: «بسيار كودكانه است كه انسان چنان تصور كند كه علم با يونان آغاز گرديده است. بر معجزة يونان هزار سال كار مصر و بين النهرين و ايران [باستان] و احتمالا سرزمين هاي ديگر مقدم بوده است و علم يونان بيشتر جنبة تجديد حيات داشته است تا جنبة اختراع.»[18]
نهرو نگاشته است: «وقتي هم كه تاريخ را بخواني خواهي ديد كه ... مردمان گوناگوني هم چون امواج پشت سر هم از آسيا حركت كرده اند و اروپا را مسخر ساخته اند. آنها در اروپا به تاخت و تاز پرداختند و در ضمن اروپا را متمدن ساختند. آريايي ها، سكا ها، هونها، عربها، مغولها، تركها هر كدام از يك قسمت آسيا بوده اند و بعد در ساير قسمت هاي آسيا پراكنده شده اند.
به نظر مي رسد كه آسيا سرزميني بوده است كه اين اقوام را همچون ملخ توليد مي كرده است... ما خوب مي دانيم كه اروپا هر چند كوچك ترين قاره هاست امروز بزرگ و با عظمت است. همچنين مي دانيم كه بسياري از كشورهاي آن، دوران هاي تاريخ درخشان داشته اند. آنها مردان بزرگ علم و دانش را در خود پرورده اند كه كشفيات و اختراعات ايشان تمدن انسان را به مقدار بسيار زيادي جلو برده است و زندگي ميليون ها نفر از مردان و زنان را آسانتر ساخته است. آنها نويسندگان و متفكران و هنر مندان و موسيقي دانان و مردان اقدام و عمل داشته اند. بسيار ابلهانه خواهد بود كه عظمت و بزرگي اروپا را قبول نداشته باشيم و انكار كنيم. اما به همين اندازه هم ابلهانه خواهد بود كه عظمت و بزرگي آسيا را از ياد ببريم. ما بايد به خاطر بياوريم، آسيا بوده است كه رهبران بزرگ فكري و بنيان گذاران مذاهب اصلي و بزرگ را به وجود آورده است، كه شايد بيش از هر كس و هر چيز ديگر در مردم سراسر جهان تاثير داشته اند. آيين هندويي... بودايي... مذهب يهود و مذهب مسيح... و آيين زرتشتي و دين اسلام در آسيا به وجود آمده اند. كريشنا، بودا ، زرتشت، مسيح، محمد، و كنفوسيوس و لا ؤتسه فيلسوفان بزرگ چين و... همه آسيايي بوده اند.»[19]
7) بدون شک آریاهای نام نهاد در حین مهاجرت خود از شمال آمودریا به جنوب آن با سرزمین خالی از سکنه برخورد نکردند، بلکه در نواحی بلخ به یک حکومت مقتدر برخورد کردند، آیا این حکومت مقتدر مربوط به باختریان و زابلیان یعنی ساکنان بومی این ناحیه نبود که در ریگ بَید و اوستا و پارسنامه ها و شاهنامه ها از آنان به تفصیل بنام شاهان پیشدادی و کیانی بلخ و بامیان و زابل و کابل یاد شده است؟
این نکته مورد اتفاق همه محققان است که آریاهای اصطلاحی در حالی باختر (بلخ) و هند و اروپا را تسخیر کردند که جنگجو و گله دار و پر نفوس بودند. اگر آنان، بنیان گزاران فرهنگ و ادب و تمدن چندین هزار سالة باختر و بامیان و وارث تاریخ آریا بودند، پس چه عامل مهم و کدام فشار تاریخی باعث گردید که جامعه یی پس از هزاران سال سکونت و زراعت و پس از ایجاد فرهنگ و اخلاق و پس از برخورداری از روح تمدن و نرم خویی، دو باره به مهاجرت و بیابان گردی و گله داری و خونریزی روی بیاورد.؟ چطور ممكن است كه آنان پس از هزاران سال سکونت در پیرامون جبال هندوکش و بابا و پس از ساختن شهرها و نهرها و ایجاد کشاورزیها، از تمام وابستگی های مدنی و فرهنگی و تاریخی و اسطوره ای خود دل بكنند و شهرها و زمینهای کشاورزی حاصل خیز بلخستان و سیستان و هلمند و کابلستان و کوهای استراتژیک و دفاعی هندوکش و بابا را یکباره یِله کنند و دو باره به زندگی چوپانی و کوچی گری روی آورده و خیمه و غژدی و شمشیر و اسپ و شتر خریده و دست به مهاجرت و توحش بزنند و به گفتة نویسندگان معاصر، عده ای به هند و عده ای به ایران امروزی و اروپا بروند ؟ و در سرزمینهای جدید نیز تا قرن هجده از گذشته خود هیچ چیزی به یاد نداشته باشند.؟
آیا وارثان و یادگاران قدیمی فرهنگ و تاریخ و تمدن آریانای کهن همین هایی نیستند که پس از شکست های تاریخی، مناطق هموار و دشتهای پهن و آسیب پذیر سرزمین خود را به تدریج رها کرده و به دره ها و جبال مرکزی کشور خود پناه جسته و گویش و لغات و طوایف کهن اوستایی و دری را تا کنون حفظ کرده اند ؟
[1] جواد مشکور، ایران در عهد باستان ج1 ص59
[2] م. آريانپور، خراسانيان در قرون وسطي، صص 325 و326
[3] م. آريانپور، خراسانيان در قرون وسطي، ص323
[4] م. آريانپور، خراسانيان در قرون وسطي، ص322.
افسانه ها و تاریخ ساختگی جديد را در كتاب « ایران در عهد باستان» ج1، ص58، تحت عنوان «عصر ودائی» از دکتر جواد مشکور، بخوانيد.
[5] دكتر شاپور رواسانی، جامعه بزرگ شرق، ص190
[6] نک: پورداود، يشتها، ج 2، صص 329-331 و عبدالحي حبيبي، تاريخ مختصر افغانستان، ص25
[7] نک: لغتنامه دهخدا، ذیل مغولان
[8] دکترپورداود، یسنا ج 1، ص 181
[9] قرباني هوشنگ پيشدادي در بالاي كوه هرا (البرز= بابا) را به منظور پيروزي بر ديو هاي مازندران در يشتهاي پور داود ج 1 ص 377 (گوش يشت، كرده 1 بند 3 و 4) بخوانيد
[10] ارديبهشت يشت بند 8 – 9- 10- 11- 12- پورداود، يشتها / 1 / 143)
[11] ارديبهشت يشت بند 17، پورداود، يشتها / 1 / 149)
[12] خرداد يشت بند 5 . پورداود، يشتها / 1 / 155
[13] پورداود، یسنا ج1 صص59- 60 تلخیص...
[14] نام دو دختر گشتاسب است كه ارجاسب توراني از بلخ به اسارت برده بود. در شاهنامه مفصلا از گرفتاري اين دو دختر و بعد آزاد شدن آنان به توسط برادر شان اسفنديار صحبت شده است.
[15] دکتر پورداود، يشتها ج1 ص287. و 389. (گوش يشت، بند29 تا 31)
[16] دکتر مشکور می نویسد : «باید دانست که رود گنگا یکبار بیشتر در «ودا» (= ریگ بید) ذکر نشده است و آریایی های ایرانی حوزة گنگ را در آن زمان های قدیم نمی شناخته اند». ایران در عهد باستان ج1 ص60
[17] ويل دورانت. تاريخ تمدن ، ج1، ص 141
[18] علي سامي، تاريخ علوم و فلسفة ايراني، صفحات آغازين.
[19] جواهر لعل نهرو،نگاهي به تاريخ جهان، ج1 ص 32 تا34 )
آقاي نهرو اظهار داشته كه رهبران بزرگ فكري وبنيان گذاران مذاهب اصلي، همه آسيايي بودند. بنده فكر ميكنم اگر وي مي گفت كه: رهبران بزرگ فكري وبنيان گذاران مذاهب اصلي همه آسيايي وغير آريايي (به معني مصطلح) بودند، به حقيقت نزديك تر مي بود.
بهنام خدای دادگر و بودگار جهان