مقاله 21) نامهای تاریخی افغانستان
نامهای تاریخی افغانستان
با اطمینان و جرأت میگویم که تاریخ کشور افغانستان را نمی توان تنها از ذیل نام افغان و افغانستان دریافت؛ بلکه تاریخ باستانی و قرون میانه این سرزمین را در تاریخ آریانا یا ایرانِ اوستایی و شاهنامه ی، و در تاریخ زابلستان، سیستان، خوراسان، باختر و بلخ باید جستجو نمود.
بدون تردید تاریخ ایرانِ اوستایی و شاهنامه ی، زابلستان، باختر و خوراسان، از تاریخ فرهنگ و ادب ریگبَید (کتاب مقدس مِهریان) و اَوِستا (کتاب مقدس پارسیان) و از تاریخ شاهان پیشدادی و کَیانی، و از تاریخ باختریان، زابلشاهان مانند خاندان سام و شَنسَب، ملوک کیانی و پهلوانی نیمروز، دهقانها و برازندگان خوراسان، صفاریان سیستان، گوزگانخدایان، شاران غرجستان، شیران بامیان، سلاطین غوری، برمکیان، نوبختیان، و از تاریخِ فرهنگ و ادب و زبان فارسی و از تاریخ تمدن مِهریان و پارسیانِ نخستین در بلخ و زابل و کابل، و از تاریخ شاهنامه ها جدا نیست.
از متون کهن ویدی، اوستایی و متون پهلوی و از منابع کهن دری و شاهنامه ها و از منابع عربی و پارسی دورة اسلامی چنین دانسته میشود که نامهای مملکت افغانستان در طول تاریخ پنجهزار ساله خود در عهد کیومرثی بنام «هَنِیره بامی» یا «خونيرث درخشان» و در عهد پیشدادی و کیانی بنام « اِیریانا وَیِجه» و «ایران» و در دورة اسلامی بنام «خراسان» بوده و در حدود یکنیم قرن اخیر موسوم به «افغانستان» شده است. [1]
پس از سقوط دارا کیانی بدست اسکندر مقدونی (330 ق.م) سلوکیان بر بلخ تسلط یافتند. در تاریخ از حکومت این دوره بنام حکومت یونانوباختری یاد میشود. پس از تسلط یونانیان، نام «ایران» که نام رسمي مملکت بود به «باكتريا» تبديل گرديد از اين پس نام ايران یا آريانا كم كم از زبانها افتاد. تا اينكه پس از ورود اسلام (قرن 6 م) در تمام قرون میانه به مدت نزدیک به 1400 سال نام رسمي سرزمین افغانستان بنام «خراسان» بود و در زمان شاه شجاع تبدیل به افغانستان شد. [2]
دائرت المعارف آریانا و انجمن تاریخ در کابل، واژه آریانا یعنی تلفظ یونانیان را برگزیده و نوشته است: «مملکتی که در تاریخ معاصر آسیا و جهان، بنام افغانستان یاد میشود، در قرون وُسطی به اسم خراسان و در قرون قدیمه بنام آریانا شهرت داشت.» [3]
در اوایل قرن دهم هجری ازبکان در فرارود و دولت ترکی مغولی صفویه در عراق عجم و غرب خراسان (افغانستان) سر برآوردند. در سال 912 ه / 1507 م ازبکان پایتخت تیموریان در هرات را تصرف کردند.
شاه اسماعیل اول صفوی معاصر سلطانحسین بایقرا بود. سلطانحسین بایقرا آخرین پادشاه تیموری خراسان به مرکزیت هرات بود. پس از مرگ سلطانحسین در سال 912 ق، دودمان تیموری خراسان در هرات که دارالمُلک خراسان بود، بدست شیبک خان اوزبیک از خاندان شیبانی که از ماوراءالنهر به خراسان حمله کرده بود، منقرض گردید. از خاندان تیموری تنها بابر و بدیع الزمان زنده ماندند که بابر به هندوستان رفته حکومت تشکیل داد و بدیع الزمان به شاه اسماعیل پناهنده شد.
شاه اسماعیل در سال 916 ق، در طاهرآباد در نزدیک مرو لشکر شیبک خان اوزبیک را شکست داده و خود او را کشت. جنگ طاهرآباد از بزرگترین حوادث تاریخی آن زمان است. زیرا پس از آن، صفویان بر هرات که مرکز مملکت خراسان بود، دست یافتند.
پس از دولت ترکان آققویونلو که سنیان متعصب بودند، اسماعیل فرزند شیخ حیدر از نوادگان شیخ صفی الدین از صوفیان ترک تبار اردبیل، در آغاز قرن دهم هجری حکومت عراق عجم را گرفت و در برابر سلطان سلیم خان سنی مذهب از ترکان عثمانی ، دولتی توانا با شعار مذهب تشیع تشکیل داد. شیخ صفی الدین جد اعلای سلسله صفوی را از نسل امام موسی کاظم یاد کرده اند، ولی دلایل تاریخی برای اثبات این مدعا در دست نیست. شاه اسماعیل اول صفوی معاصر سلطانحسین بایقرا آخرین پادشاه تیموری خراسان بود. پس از مرگ سلطانحسین بایقرا در سال 913 ق، دودمان تیموری خراسان در هرات بدست محمد شاهی بیک یا شیبک خان اوزبیک از خاندان شیبانی که از فرارود به خراسان حمله کرده بود، منقرض گردید. از خاندان تیموری تنها بابر و بدیع الزمان زنده ماندند که بابر به هندوستان رفت و بدیع الزمان به شاه اسماعیل پناهند شد.
شاه اسماعیل در سال 916 ق، عازم جنگ شیبک خان گردید و در طاهرآباد در نزدیک مرو لشکر شیبک خان را شکست داده و خود او را کشت. به دستور شاه اسماعیل، دست و پای شیبک خان را برید و سرش را پوست کرده و با کاه پر نمود و پیش سلطان عثمانی فرستاد، و کاسه سرش را با طلا گرفته، در مجلس بزم مانند جام به گردش در میآوردند. جنگ طاهرآباد از بزرگترین حوادث تاریخی آن زمان است. پسانها میان شاه اسماعیل و ظهیرالدین بابر پادشاه هندوستان روابط دوستی استوار شد. آنان در سال 918 برای تسخیر فرارود به آنجا حمله کردند و مغلوب اوزبکان شدند. [4]
صفویان و قزلباشان که به تشیع خشن سیاسی چسپیده بودند و به مذهب و اخلاق تشیع علوی باور عمیق نداشتند، با طبع غرور آمیز ترکی مغولی خود از قدرت استفاده کرده و ستیز و تجاوز و اهانت به پیروان مذهب تسنن در کشور ما را به اوج خود رساندند و تخم نفاق و دشمنی جبران ناپذیری را در میان برادران تسنن و تشیع پاشیدند. تا جاییکه مؤلف تاریخ نظامی و سیاسی نادرقلی بیگ افشار مینویسد: « غلزاییها و ابدالیها در شرق آنقدر تحت فشار قرار گرفتند که واقعا جز شورش علاجی نداشتند.» [5]
در این رقابت قدرت طلبانه مغولان بابری و مغولان صفوی بود که قبایل افغان که تازه از کوه سلیمان در سواحل رود سند منتشر شده بودند، از فرصت استفاده کرده و وارد صحنه سیاست خراسان (افغانستان) شوند.
در سال 1121 ه/ 1709 میلادی میرویس هوتکی ریس طایفه افغانان غلجایی با گرفتن فتوای جهاد از مفتیان عربستان با لشکر شیعه صفوی جنگیده و آنها را در قندهار شکست داد. پس از آن در سال 1135 ه / 1722 م. محمود پسر میرویس از راه کرمان و یزد بر اصفهان پایتخت صفویان حمله کرده و آن را گرفت و به قول لارنس لکهارت انگلیسی «بعد از تسلیم اصفهان در 1722 شاه حسین با عده ای سوار به قصر «فرج آباد» در قرارگاه محمود رفت و بدست خود تاج سلطنت بر سر او نهاد و وی شاه محمود شد.» [6]
پس از شکست هوتکیان غلجایی در اصفهان و پس از حمله و خرابکاریهای نادرقلیبیگ افشار در سیستان و قندهار و... حاکمان ابدالی، به کشور خراسان دست یافتند. احمدخان ابدالي معروف به احمد شاه بابا در اكتبر 1747 م / 1160 هجری (دوصد و شصت سال پيش) در قندهار بر تخت سلطنت خراسان نشست و خود را در آغاز پادشاه خراسان خواند. نود سال پس از آن یعنی در یکصد و هفتاد سال پیش، در 16 اگست 1837 م در زمان شاه شجاع المُلک افغان [بارکزای] در عهدنامة سه جانبة خراسان، هند و انگلیس، به جای خراسان نام افغانستان در مکاتبات رسمی قرار گرفت و از این پس به تدریج نام رسمي كشور شد.[7]
نام «ایران» در قرون میانه، معلق بوده و بر سرزمین و مرزهای مشخصی اطلاق نمی شده است. زیرا پس از انقراض سلطنت یزدگرد ساسانی پادشاه فارس بدست اعراب، تا قرن دهم هجری یعنی تا یکهزار سال دیگر، مرزهای مشخصی بنام کشور فارس یا ایران در تاریخ وجود ندارد. چون در دوره اسلام ، حاکمان و امرایی مانند اعراب، طاهریان پوشنگی، صفاریان سیستانی، آل بویه یا دیلمیان، ترکان غزنوی، ترکان سلجوقی و خوارزمی، مغولان ایلخانی و تیموری و... بهمدت حدود یکهزار سال، به ترتیب یا همزمان، بر خراسان و عراق و فارس حکومت کرده اند.
در منابع دورة اسلامی، بخش اعظم بلاد ایران امروزی تا قرن دهم و یازدهم هجری یعنی تا دوره شاه تهماسب و شاه عباس صفوی، به مدت بیش از یکهزار سال، بنامهای فارس، عراق عجم و... یاد شده و بخش اعظم افغانستان امروزی بنام خراسان و سیستان یاد شده است.
احتمالا از زمان شاه عباس صفوی (996 - 1038 ق) که معاصر اکبرشاه مغولی هند (963 - 1014 ق) بوده، یعنی از اواخر قرن دهم و آغاز قرن یازدهم هجری به این سو کم کم، قلمرو صفویه بنام مملکت ایران و ایرانزمین گفته شده، و برخی از شاهان صفوی بنام حاکم ایران، والی ایران و... یاد شده اند.
با آن هم نام رسمی این سرزمین تا دوره پهلوی بنام عراق عجم و فارس بوده است و هفت دهه پیش از این، یعنی در سال 1313 خورشیدی در عهد رضا شاه پهلوی قزاق تبار، نام پارس به نام «ایران» تغییر داده شد و کم کم رسمیت بین المللی پیدا کرد.[8]
نامهای جدید افغانستان و ایران مانند دو تیغه قیچی بود که تاريخ ایران کهن و خراسان را بريده و دور انداخت و در نتیجه تاریخ ایرانِ اَوِستا و شاهنامه و تاریخ زابلستان، سیستان، خراسان و تاریخ فرهنگ و ادب فارسی، خود بخود به ایران نوین رانده شدند.
حاکمان ابدالی مملکت[9] با سياست حذف و تبعیض و انحصار قبیله ای ، اهميت فرهنگ و تاريخ و ادبیات غنی و وحدت بخش آريانا و خراسان را درک نکرده و با آن بی مهری نمودند و نام نا آشنای افغانستان و فرهنگ و زبان کم ظرفیت قبیله ای نیز، نتوانست تمام مردم و اقوام خراسان زمین را راضی کرده و زیر پوشش خود بگیرد.
پس از رفتن نام خراسان (کشورخورشيد) خورشيدِ روشنايي و شادي نيز از خانه خود روی گرفت و تخم دل سیاهی و نفاق و آزردگی در میان اقوام کشور پاشیده شد و به جاي خورشید علم و انسانیت ، تاریکی، آه و فغان، تعصب قبیله ای، بیعدالتی، تبعیض، بی اعتمادی، خشونت و نفرت، نزاع و آزردگی قومی، پسرفت، ركود، فقر و بی سوادی نشست.
پس از رفتن نام خراسان، کشور و مردم ما مبتلا به گُسست فرهنگی و تاريخي و دچار بحران هويت گردیدند. تاريخ آريانای کهن و خراسان نامدار کم کم معلّق و مسكوت شده و فرهنگ و ادب و زبان غنی فارسی دري بيگانه و غیر ملی قلمداد گرديد. داستانها و تاریخ شاهنامهها، ادبيات فارسی دري، زردشت بلخي، جمشيد زابلی، هوشنگ بامی، منوچهر بامی، کاوه آهنگر بامی، كيخسرو، کی پَشین، سام، زال و رستم زابلي ، مهرابشاه کابلی، سُهراب سمنگانی، درفش کاویانی، اردشیر بهمن و اسفنديار کیانی و سياوش و آرش و... افسانه خوانده شدند و ابومعشر منجم بامیانی، بیرونی و سنايي غزنوی، بوعلي، مولوي، ناصر خسرو بلخی، امیر خسرو و بیدل دهلوی، حنظله بادغیسی، وصیف سیستانی، عبدالواسع جبلی غرجستانی و هزاران نامور علمی و تاریخی وطن ما آواره و بی کشور شدند. از اين ستم بزرگ، نه تنها اقوام خاصي در كشور صدمه ديدند، بلكه بر كل فرهنگ و تاريخ و زبان و ادبيات پنج هزار سالة این سرزمین لطمة سنگین وارد گرديد.
ما مخالف وحدت ملی و مخالف تمامیت ارضی افغانستان و خواهان تغییر نام رسمی کشور نیستیم؛ اما این ستم را نیز نمیپذیریم که حلقات خاصی در کشور به بهانه وحدت ملی و نام افغانستان، تاریخ و فرهنگ و هویت چند هزار ساله کشور مشترک را قربانی اغراض سیاسی و قومی خود نمایند.
از همه محققان هموطن و اقوام باهم برادرِ افغانستان تمنا دارم که اگر واقعا به آب و خاک و مادروطن خود وفا دار هستند، نگذارند که این مادر کهنسال و فرزندان جوانش از تاریخ و تمدن کهن خویش، از اخلاق انسانی و فرهنگِ نرم نیاکان خود، از اساطیر زیبا و وحدتبخش خود، از عالمان و شاعران بزرگ و از زبان و ادبیات غنی پارسی خود جدا شده و بی هویت شوند.
[1] ر.ک: دائرت المعارف آریانا، ص17، چ کابل، 1334 ش. / و مجملالتواريخ والقصص، چاپ ملك الشعراء بهار، ص416 / و «هزاره فردوسی» از علامه قزوینی، ص 138 تا 140 (چ وزیر فرهنگ ایران، 1322ش) / و « بيست مقاله» از قزويني قسمت دوم، ص، 50 تا 51
[2] ر.ک: عبدالحی حبیبی، افغانستان بعد از اسلام، ص140
[3] دائرت المعارف آریانا، ص17
[4] به حبیب السیر ج 3 جزو 4 و قاموس اعلام ترکی و لغتنامه دهخدا، ذیل اسماعیل صفوی رجوع شود.
[5] ابوتراب سردادور، تاریخ نظامی و سیاسی دوره نادرقلی افشار، ص 78
[6] محمود افشار یزدی، افغاننامه، ج1 ص 564
[7] ن.ک: آريانپور، خراسانيان در قرون وسطي، صص7- 8 . توضیح کامل تغییر نام خراسان به افغانستان را در کتاب « افغانستان در مسير تاريخ» ص310 بخوانید.
[8] نک: لغتنامه دهخدا، و دایرت المعارف بزرگ نو، ذیل ایران پهلوی/ و دایرت المعارف اسلامی از مصاحب / و ایران در بین دو انقلاب، صفحات میانی کتاب/ مير غلام محمد غبار، جغرافياي تاريخي افغان، پيشگفتار، صفحة ط/ دكتر محمود افشار يزدي، افغان نامه، ج1 ص133 و 134
[9] قوم ابدالی که ایشان را درانی نیز گویند از نسل حسن ابدال است و قبر او در سه منزلی پیشاور در راه لاهور واقع بوده و جمیع طوایف ابدالی بدو منسوب اند... مانند پوپل زای و اچک زای و اسحق زای و بارک زای. گویا نزدیک ده لک (یک میلیون) خانه از فرزندان حسن ابدال بوده باشد... سواد اعظم افغان از اهل سنت و جماعت فرقه حنفی مذهب اند و کمی شیعه امامیه اند و زبان خود را پشتو خوانند و اهل هندوستان ایشان را پتهان نامند. (زین العابدین شیروانی، بستان السیاحه، ص 106 و 107)
بهنام خدای دادگر و بودگار جهان